بازدید : 2803
تاریخ درج : 1392/6/13
فهرست موضوعات هم سطح
 
نام فرستنده
پست الکترونیکی گیرنده
پیام برای گیرنده

مکاتب تفسیری

منابع مقاله: ، ؛



 

 

 
 
 
 

باسمه تعالی

مكتب تفسیر قرآن به قرآن‏

طرفداران مکتب تفسیر قرآن به قرآن بر این عقیده اند که برای تفسیر قرآن و پى بردن به معانى و مقاصد آيات قرآن بايد از خود قرآن يارى جست و رفع ابهام و اجمال از آیات قرآن با کمک آیات دیگر قرآن امکان پذیر است.

اصول این نظریه به شرح زیر است:

این نظر که برای فهم آیات قرآن باید پیش از هر چیز دیگر به خود قرآن مراجعه کرد و برای تفسیر قرآن از قرآن بی نیاز نیستیم مورد قبول همۀ مفسران است و هیچ مفسری -جز کسانی که اصلا عمل به ظاهر قرآن را برای غیر معصوم ممکن نمی دانند - در این نکته تردید ندارد. اما آن چه طرفداران این مکتب را از سایر مفسران جدا می کند این نکتۀ مهم است که به عقیدۀ ایشان ما برای تفسیر آیات قرآن به هیچ چیزی جز خود قرآن نیاز نداریم و

مراجعه به هیچ مرجعی جز خود قرآن برای رفع ابهام از قرآن لازم نیست. مطابق این نظریه روایات پیامبر اکرم ص و معصومین ع و صحابه تنها می تواند دسترسی به مفاد آیه را برای ما تسهیل کند ولی این مراجعه نباید به این معنی تلقی شود که کشف مفاد و مدلول لفظی و ظاهری آیات قرآن حتی در مواردی خاص هم برای هیچ کس جز با مراجعه به روایات بدست نمی آید زیرا این ادعا به معنای نیازمند بودن قرآن به غیر خود برای افاده و تفهیم مطالب خود است و چنین چیزی بر خلاف آیات قرآن و روایات قطعی معصومین است. مدعای این مکتب این است که در قرآن آیه ای مبهم که نتوان معنا و مدلول ظاهری آن را از خود قرآن بدست آورد وجود ندارد.

باید توجه داشت که اولا، این نظریه لزوم مراجعه به روایات فقهی را برای تفصیل آیاتی که کلیاتی را در مورد احکام بیان داشته نفی نمی کند و این امر را با تفسیر قرآن متفاوت می داند. و ثانیا، مکتب تفسیر قرآن به قرآن به هیچ وجه تمام معارف دین و اسلام را در قرآن خلاصه نمی کند و به حسبنا کتاب الله باور ندارد[1].

هر چند موضوع لزوم مراجعه به قرآن برای تفسیر قرآن سابقۀ طولانی دارد ولی کسی که توانسته است این ایده را به عنوان یک نظریۀ منسجم و قابل عرضه و مستدل ارائه کند برای اولین بار شخصیت عظیم الشان و فخر عالم تشیع مرحوم علامه طباطبایی است و ما در این نوشتار به تبیین و تحلیل نظریه ایشان که در تفسیر المیزان و کتاب قرآن در اسلام بیان شده خواهیم پرداخت.

نظریۀ  عدم خود بسندگی قرآن

در مقابل نظریه تفسیر قرآن به قرآن این نظریه مشهور و معروف قرار دارد که چون روایات معصومین در حکم قراین منفصل نسبت به آیات قرآن هستند و در تفسير قرآن باید به همه قرائن متصل و منفصل آيات توجه کرد پس بدون مراجعه به روایات وارد شده دربارۀ تفسیر قرآن نمی توان به معنا و مدلول ظاهری قرآن دست یافت. البته این نظریه مدعی نیست که که تفسیر هیچ آیه ای بدون وجود روایت ممکن نیست و اگر در مورد آیه ای روایتی یافت نشود باید در فهم معنای آیه توقف کنیم بلکه مدعای این نظریه آن است که باید در مورد هر آیه ای از وجود روایات فحص کنیم، و در صورتی که به روایتی معتبر در تفسیر آیه برخورد کردیم باید به مفاد روایت در تفسیر آیه اعتماد کنیم. در این صورت، اگر معنای بیان شده در روایت بر خلاف معنایی باشد که ما طبق فهم عرفی و عقلایی از آیه می فهمیم در صورت اظهر بودن دلالت روایت بر معنای خود نسبت به معنای آیه، باید معنای ظاهری آیه را کنار گذاشته و معنایی را که روایت برای آیه بیان کرده بپذیریم. پس مطابق این نظریه مدلول لفظی روایاتی که درباره تفسیر قرآن وارد شده در کنار مدلول لفظی آیات قرار می گیرد و هر گاه این دو مدلول با یکدیگر تنافی پیدا کنند باید میان این دو مدلول نسبت سنجی کنیم و مطابق قواعدی که در علم اصول بیان شده هر کدام از قوت ظهور بیشتری برخوردار بودند همان را مقدم داشته و از دیگری صرف نظر کنیم.

توضیح بیشتر این نظریه که از سوی یکی از طرفداران آن بیان شده به این شرح است:

«در تفسير قرآن در عين توجه به قرآن باید از  همۀ قرائن متصل و منفصل آيات از جمله روايات مخصص عمومات و مقيد اطلاقات و مبين اجمال و صارف ظهور آيات استفاده کرد. در اين نظريه به لزوم توجه به قرائن غير قرآنى (اعم از عقلى، روايى و غير آن) تأكيد مى‏شود.

تفاوت اين نظريه با مكتب تفسيرى روايى محض نيز در اين است كه در مكتب روايى محض فقط به آن بخش از معانى آيات كه در روايات آمده باشد، اعتماد مى‏شود و در نتيجه استقلال دلالت آيات بر معارف و احكام الهى و ساير دانستنى‏هاى دين نفى مى‏گردد،  ولى در اين نظريه اعتبار معانى آيات به بيان آن در روايات مشروط نمى‏باشد و هرمعنايى كه از آيات با در نظر گرفتن قرائن متصل و منفصل به طور آشكار فهميده شود، قابل اعتماد و احتجاج است».

نکته: لازمه این ديدگاه که قایل است برای تفسیر آیات باید به روایات مراجعه کرد و روایات تبیین کننده مدلول لفظی آیات هستند اين است كه اگر روايتى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يا اهل بيت عليهم السّلام دلالت كند كه اطلاق يا عموم و ظهور آيه‏اى مراد نيست، به اتكاى آن روايت از ظهور آيه صرف‏نظر و آيه طبق روايت تفسير شود و اگر وجود چنين روايتى احتمال داده شود، بايد جستجو شود و تا نبودن چنين روايتى محرز نشود ظهور آيات مستقر نمى‏باشد(مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 199)

بیانات علامه درباره نظریۀ تفسیر قرآن به قرآن

از آنجا که نظریه و مکتب تفسیر قرآن به قرآن برای اولین بار توسط علامه طباطبایی ره به صورت منسجم ارائه شده است آشنایی دقیق تر با سخنان ایشان لازم است تا بتوان تحلیل عمیق تری نسبت به اصول و مبانی این نظریه پیدا کرد. از این رو، برخى عبارات ایشان را در تفسیر المیزان درباره تفسیر قرآن به قرآن نقل می کنیم:

1-در مقدمه تفسيرش آورده است: «... و خدا جز به تدبّر در آيات كتابش دعوت نكرده است؛ پس هر اختلافى كه از آيات به نظر آيد، با تدبّر برطرف مى‏شود و آن (كتاب) را هدايت و نور و تبيان براى هرچيزى قرار داده است؛ پس اين نور را چه شده است كه با نور غير خودش روشن شود و شأن اين هدايت چيست كه از هدايت غير خود هدايت بگيرد و كتابى كه تبيان براى هرچيزى است، چگونه به كمك چيزى غير خود بيان و آشكار مى‏شود!».                        

2-ایشان در تخطئه شيوه تفسيرى محدثان، متكلمان، فيلسوفان، صوفيان و دانشمندان علوم تجربى فرموده است: «... لازمه آن (شيوه تفسيرى آنان) اين است كه قرآنى كه خود را هدايت براى جهانيان و نور آشكار و تبيان براى هرچيزى معرّفى كرده است، [افراد] به كمك غير آن به آن هدايت شوند [و قرآنى كه خود نور و تبيان است‏] از غير خود نور كسب كند و به كمك غير خود تبيين شود؛ [حالا] آن غير چه‏چيز است و شأن آن چيست و با چه چيز به سوى قرآن هدايت مى‏كند و هرگاه در آن غير اختلاف شود كه اختلاف در آن شديد نيز هست، مرجع و پناهگاه براى رفع اختلاف چه چيز خواهد بود؟!».

3-ایشان فرموده است: «باید قرآن را با قرآن تفسير كنيم و آشكار شدن معناى آيه را از نظير آن با تدبرى كه در خود قرآن به آن دعوت شده، به دست آوريم و مصاديق را با توجه به خصوصياتى كه آيات به دست مى‏دهند، تشخيص دهيم و شناسايى كنيم ... حاشا [هرگز چنين نخواهد بود] كه قرآن تبيان براى هرچيز باشد و تبيان براى خود نباشد! ... چگونه [ممكن است‏] قرآن در همه آنچه انسان‏ها بدان نياز دارند، هدايت، دليل آشكار، جداكننده بين حق و باطل و نور آشكار براى مردم باشد و در نياز آنان به قرآن كه شديدترين نياز است، كافى نباشد! ...».

4-نظر ایشان دربارۀ روايات تفسير به رای چنین است:

 «آنچه [در اين روايات‏] نهى شده، استقلال در تفسير قرآن و اعتماد مفسر بر خودش بدون رجوع به غير مى‏باشد و لازمه آن وجوب رجوع به غير و استمداد از آن است، و آن غير يا كتاب و يا سنت است؛ اما اين كه سنت باشد، هم با قرآن و هم با رواياتى كه رجوع به قرآن و عرضه روايات به آن را فرمان مى‏دهد، منافات دارد؛ پس براى رجوع به آن و كمك گرفتن از آن در تفسير قرآن جز خود قرآن باقى نمى‏ماند».

5-ایشان در بحث یعلمهم الکتاب گفته است: «شأن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تعليم است و تعليم جز اين نيست كه معلم خبير ذهن متعلم را به چيزى كه دانستن و دست يافتن به آن دشوار است، هدايت و ارشاد كند، نه چيزى كه فهم آن بدون تعليم امكان نداشته باشد؛ تعليم فقط آسان كردن راه و نزديك كردن به مقصد است». از اين كه وى نقش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در تعليم و معناى تعليم را در آسان كردن منحصر مى‏كند، معلوم مى‏شود كه از نظر او تمام قرآن را بدون كمك گرفتن از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز مى‏توان تفسير كرد، ولى دشوار است.

6-ایشان از امّ الكتاب بودن آيات محكم نتيجه گرفته كه آيات محكم مبيّن آيات متشابه مى‏باشد و گفته است: «و القرآن يفسّر بعضه بعضا فللمتشابه مفسّر و ليس الّا المحكم» یعنی از اين‏كه مفسّر آيات متشابه را منحصر در آيات محكم دانسته، معلوم مى‏شود كه به اعتقاد وى تمام آيات متشابه را به كمك آيات محكم مى‏توان تفسير كرد و حتى در تفسير آيات متشابه نيز به غير قرآن نيازى نيست.

7-ایشان در بحث «محكم و متشابه» در ذيل اشكال بر قول ششم در معناى «محكم و متشابه» آورده است: «فما تعرضت له آية من آيات الكتاب ليس بممتنع الفهم، و لا الوقوف عليه مستحيل، و ما لا سبيل الى الوقوف عليه كوقت قيام الساعة و سائر ما فى الغيب المكنون لم يتعرض لبيانه آية من الايات بلفظها حتى تسمى متشابها؛ آن چه را كه آيه‏اى از آيات كتاب [خدا] متعرض [بيان‏] آن شده، فهم آن ممتنع و آگاه شدن به آن محال نيست و آن چه كه راهى براى آگاه شدن به آن وجود ندارد مانند زمان برپايى قيامت و امور ديگرى كه در غيب پنهان [از غير خدا] است. هيچ آيه‏اى از آيات با لفظ خود متعرض بيان آن نشده است تا [به لحاظ اين كه برآن دلالت روشن ندارد] متشابه ناميده شود».

8-در كتاب قرآن در اسلام نيز اين نظريه را مطرح و برآن استدلال كرده است. در ذيل عنوان «قرآن چگونه تفسير مى‏پذيرد» فرموده است: «از جانبى قرآن مجيد كتابى است همگانى و هميشگى و همه را مورد خطاب قرار داده و به مقاصد خود ارشاد و هدايت مى‏كند و نيز با همه به مقام تحدّى و احتجاج مى‏آيد و خود را نور و روشن‏كننده و بيان‏كننده همه چيز معرفى مى‏كند و البته چنين چيزى در روشن شدن خود نبايد نيازمند ديگران باشد».                       مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 136

9-و نيز در مقام احتجاج به اين كه كلام بشر نيست مى‏گويد: «قرآن كلام يك‏نواختى است كه هيچ‏گونه اختلاف در آن نيست و هرگونه اختلافى كه به نظر مى‏رسد، به واسطه تدبر در خود قرآن حل مى‏شود و اگر كلام خدا نبود اين‏طور نبود و اگر چنين كلامى در روشن شدن مقاصد خود حاجت به چيزى ديگر يا كس ديگر داشت، اين حجت تمام نبود». 

10-و سپس در مقام نتيجه‏گيرى نيز فرموده است: «نتيجه‏اى كه از فصل گذشته گرفته مى‏شود اين است كه تفسير واقعى قرآن، تفسيرى است كه از تدبر در آيات و استمداد در آيه به آيات مربوطه ديگر به دست آيد».

11-در پايان بررسى نظريه رايج در معناى «محكم و متشابه» نيز نتيجه گرفته است:  «بنابراين در قرآن مجيد آيه‏اى كه هيچ‏گونه دسترسى به مراد واقعيش نباشد نداريم و آيات قرآنى يا بلاواسطه محكمند مانند خود محكمات و يا باواسطه محكمند مانند متشابهات و اما حروف مقطعه فواتح سور اصلا مدلول لفظى لغوى ندارند و بدين سبب از مقسم محكم و متشابه بيرونند».

12- ايشان در كتاب قرآن در اسلام پس از بيان اين كه قرآن در تفسير خود نبايد نيازمند ديگران باشد و تفسير واقعى را تفسيرى دانسته كه از تدبر در آيات و يارى جستن از آيات مربوط ديگر به‏دست آيد، با عبارتى ديگر روش صحيح تفسير را «تفسير آيه با استمداد از تدبر و استنطاق معنى آيه از مجموع آيات مربوطه و استفاده از روايت در مورد امكان» بيان كرده است.

13- در ضمن تفسير «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»  گفته است كه سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به دليل اين آيه و كلام اهل بيت آن حضرت به دليل حديث ثقلين در بيان آيات قرآن حجت است و اين حجت بودن، به بيان متشابهات و اسرار و تأويل آيات اختصاص ندارد بلكه در مورد نص و ظاهر آيات نيز حجت است[2]. 

بعضى عبارت‏هاى يادشده ظهور و برخى صراحت دارد كه به اعتقاد وى معانى و مقاصد قرآن را با تدبر در خود قرآن مى‏توان به دست آورد و حتى معنا و مراد آيات متشابه را نيز مى‏توان با كمك گرفتن از آيات محكم تفسير كرد و در تفسير و توضيح معنا و مقصود آيات به چيزى جز خود قرآن حتى به بيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيازى نيست. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام معلمان خطاناپذير قرآن هستند، ولى نقش آنان تنها آسان كردن فهم معنا و مقصود آيات است و بدون تعليم و تبيين آنان نيز به معنا و مقصود تمام آيات حتى آيات متشابه مى‏توان دست يافت؛ نهايت اين است كه در مواردى دشوار است و تدبر بيشترى را مى‏طلبد.

14- قلت: قد مر فيما تقدم أن الآيات التي تدعو الناس عامة من كافر أو مؤمن ممن شاهد عصر النزول أو غاب عنه إلى تعقل القرآن و تأمله و التدبر فيه و خاصة قوله تعالى: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً»: النساء- 82، تدل دلالة واضحة على أن المعارف القرآنية يمكن أن ينالها الباحث بالتدبر و البحث، و يرتفع به ما يتراءى من الاختلاف بين الآيات، و الآية في مقام التحدي، و لا معنى لإرجاع فهم معاني الآيات- و المقام هذا المقام- إلى فهم الصحابة و تلامذتهم من التابعين حتى إلى بيان النبي ص فإن ما بينه إما أن يكون معنى يوافق ظاهر الكلام فهو مما يؤدي إليه اللفظ و لو بعد التدبر و التأمل و البحث، و إما أن يكون معنى لا يوافق الظاهر و لا أن الكلام يؤدي إليه فهو مما لا يلائم التحدي و لا تتم به الحجة و هو ظاهر.

نعم تفاصيل الأحكام مما لا سبيل إلى تلقيه من غير بيان النبي ص كما أرجعها القرآن إليه في قوله تعالى: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»: الحشر- 7 و ما في معناه من الآيات، و كذا تفاصيل القصص و المعاد مثلا.                        الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 85

 و من هنا يظهر أن شأن النبي ص في هذا المقام هو التعليم فحسب و التعليم إنما هو هداية المعلم الخبير ذهن المتعلم و إرشاده إلى ما يصعب عليه العلم به و الحصول عليه لا ما يمتنع فهمه من غير تعليم، فإنما التعليم تسهيل للطريق و تقريب للمقصد، لا إيجاد للطريق و خلق للمقصد، و المعلم في تعليمه إنما يروم ترتيب المطالب العلمية و نضدها على نحو يستسهله ذهن المتعلم و يأنس به فلا يقع في جهد الترتيب و كد التنظيم فيتلف العمر و موهبة القوة أو يشرف على الغلط في المعرفة

و هذا هو الذي يدل عليه أمثال قوله تعالى: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» الآية: النحل- 44، و قوله تعالى: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»: الجمعة- 2، فالنبي ص إنما يعلم الناس و يبين لهم ما يدل عليه القرآن بنفسه، و يبينه الله سبحانه بكلامه، و يمكن للناس الحصول عليه بالأخرة لأنه ص يبين لهم معاني لا طريق إلى فهمها من كلام الله تعالى فإن ذلك لا ينطبق البتة على مثل قوله تعالى:

 «كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»: حم السجدة- 3، و قوله تعالى:

 «وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ»: النحل- 103.

على أن الأخبار المتواترة عنه ص المتضمنة لوصيته بالتمسك بالقرآن و الأخذ به و عرض الروايات المنقولة عنه ص على كتاب الله لا يستقيم معناها إلا مع كون جميع ما نقل عن النبي ص مما يمكن استفادته من الكتاب، و لو توقف ذلك على بيان النبي ص كان من الدور الباطل و هو ظاهر.

15-فالحق أن الطريق إلى فهم القرآن الكريم غير مسدود، و أن البيان الإلهي و الذكر الحكيم بنفسه هو الطريق الهادي إلى نفسه، أي إنه لا يحتاج في تبيين مقاصده إلى طريق، فكيف يتصور أن يكون الكتاب الذي عرفه الله تعالى بأنه هدى و أنه نور و أنه تبيان لكل شي‏ء مفتقرا إلى هاد غيره و مستنيرا بنور غيره و مبينا بأمر غيره؟

فإن قلت: قد صح عن النبي ص أنه قال في آخر خطبة خطبها: إني تارك فيكم الثقلين: الثقل الأكبر و الثقل الأصغر: فأما الأكبر فكتاب ربي، و أما الأصغر فعترتي أهل بيتي- فاحفظوني فيهما فلن تضلوا ما تمسكتم بهما رواه الفريقان بطرق متواترة عن جم غفير من أصحاب رسول الله ص عنه، أنهى علماء الحديث عدتهم إلى خمس و ثلاثين صحابيا، و في بعض الطرق: لن يفترقا حتى يردا علي الحوض، و الحديث دال على حجية قول أهل البيت ع في القرآن و وجوب اتباع ما ورد عنهم في تفسيره و الاقتصار على ذلك و إلا لزم التفرقة بينهم و بينه.

قلت: ما ذكرناه في معنى اتباع بيان النبي ص آنفا جار هاهنا بعينه، و الحديث غير مسوق لإبطال حجية ظاهر القرآن و قصر الحجية على ظاهر بيان أهل البيت ع. كيف و هو ص يقول: لن يفترقا، فيجعل الحجية لهما معا فللقرآن الدلالة على معانيه و الكشف عن المعارف الإلهية، و لأهل البيت الدلالة على الطريق و هداية الناس إلى أغراضه و مقاصده.                        الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 87

 على أن نظير ما ورد عن النبي ص في دعوة الناس إلى الأخذ بالقرآن و التدبر فيه و عرض ما نقل عنه عليه وارد عن أهل البيت ع.

على أن جما غفيرا من الروايات التفسيرية الواردة عنهم ع مشتملة على الاستدلال بآية على آية، و الاستشهاد بمعنى على معنى، و لا يستقيم ذلك إلا بكون المعنى مما يمكن أن يناله المخاطب و يستقل به ذهنه لوروده من طريقه المتعين له.

على أن هاهنا روايات عنهم ع تدل على ذلك بالمطابقة كما رواه في المحاسن، بإسناده عن أبي لبيد البحراني عن أبي جعفر ع في حديث قال: فمن زعم أن كتاب الله مبهم فقد هلك و أهلك. و يقرب منه ما فيه، و في الإحتجاج، عنه ع قال: إذا حدثتكم بشي‏ء- فاسألوني عنه من كتاب الله الحديث.

و بما مر من البيان يجمع بين أمثال هذه الأحاديث الدالة على إمكان نيل المعارف القرآنية منه و عدم احتجابها من العقول و بين ما ظاهره خلافه كما

في تفسير العياشي، عن جابر قال قال أبو عبد الله ع: إن للقرآن بطنا و للبطن ظهرا، ثم قال: يا جابر و ليس شي‏ء أبعد من عقول الرجال منه- إن الآية لتنزل أولها في شي‏ء- و أوسطها في شي‏ء و آخرها في شي‏ء، و هو كلام متصل ينصرف على وجوه

 

پرسش هایی درباره نظریه خود بسندگی

مساله اول:

نخستين نكته‏اى كه در مورد عبارت‏هاى يادشده جلب توجه مى‏كند، اين است كه اگر ظهور و اطلاق آن‏ها مراد علامه بوده و اعتقاد داشته كه قرآن را فقط بايد با خود قرآن تفسير كرد و به غير قرآن نيازى نيست، چرا خود ايشان در تفسير آيات و مقدمات آن از غير قرآن نيز استفاده كرده است و حتى در مقدمه خبر داده كه در تفسير آيات از نكته‏اى ادبى كه فهم اسلوب عربى به آن نيازمند باشد يا مقدمه‏اى بديهى و يا مقدمه‏اى علمى كه فهم‏ها در آن اختلاف نداشته باشند، استفاده مى‏كند.  در تبيين مفردات به روايات، اشعار عرب، عرف و به طور گسترده به گفته‏هاى لغت‏دانان و كتاب‏هاى لغت استناد كرده است.  در تعيين قرائت صحيح يا ترجيح قرائتى بر قرائت ديگر، افزون بر آيات به عرف، لغت، روايات و موافقتر بودن با قضاياى خارجى نيز استناد كرده است.  همچنين به قواعد ادبى نيز توجه داشته و در مواردى نكات تفسيرى ويژه‏اى را با استناد به قواعد ادبى تبيين كرده است.  در تفسير و ذكر معنا براى آيات، از قرائن مختلف مانند زمان نزول، فرهنگ مردم در زمان نزول، ويژگى‏هاى متكلم و مخاطب، مشخصات خارجى موضوع سخن و حتى معلومات عقلى بهره گرفته است. 

پاسخ این پرسش آن است که ایشان خود در مواردی توضیح داده است که مقصود از نیازمند نبودن قرآن به غیر این نیست که قرآن کریم زبانی اختصاصی ارائه کرده و یا به آموزش زبان عربی اقدام کرده تا کسی که فارسی زبان است لازم نباشد عربی بداند بلکه روشن است مقصود این نظریه آن است که قرآن برای تفهیم مقاصد خود به منبع  علمی دیگری خارج از قرآن نیاز ندارد و همان قدر که اگر کسی با دارا بودن توانایی های عمومی برای درک یک متن و قدرت فهم آن به قرآن مراجعه کند می تواند مقصود قرآن را دریابد. بنابراین از آنجا که داشتن قدرت فهم زبان متن و نیز قدرت عقلانی و نیز آشنا بودن به قواعد عقلایی برای فهم و درک مقصود دیگران برای درک هر متنی لازم است برای فهم قرآن هم به آنها نیاز داریم و این نیاز به معنای نیازمندی قرآن به غیر نخواهد بود. بنابر این مراجعه مفسر به کتب لغت و یا اشعار و ادبیات عرب برای دانستن زبان قرآن مغایر این نظریه نیست.

نیاز مفسر به دانستن شان نزول ها و تاریخ قرآن و یا چغرافیای حوادث مرتبط با نزول قرآن هم منافاتی با این نظریه ندارد و قرآن را به غیر نیازمند نمی کند. زیرا این نیاز به دلیل عدم حضور ما در زمان نزول آیه است و ربطی به خود قرآن ندارد. به عنوان مثال ما اگر ما برای داسنت این که آیا آیه ای خاص از قرآن به جنگ بدر مربوط است و یا به جنگ احد باید به نقل مورخان و یا مفسران و یا معصومین نیاز داریم این به دلیل کافی نبودن قران در بیان مفاد خود نیست بلکه این به دلیل شرایط ویژۀ ماست که در زمان نزول حضور نداشته ایم؛ از این رو، برای مخاطبان قرآن که در صحنه نزول حضور داشته اند این نیاز وجود نداشته است.

سوال دوم:

اين كه ایشان، به صورت كلى تصريح كرده است كه در تفصيل‏هاى احكام، داستان‏هاى قرآن، معاد و امثال آن‏ها به بيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نياز است و بدون بيان آن حضرت‏ نمى‏توان به تفصيل آن امور دست يافت  و هم ضمن تفسير آيات، در موارد متعددى به نقش انحصارى سنت در تبيين خصوصيات و جزئيات معنا و مقصود آيات اشاره و در مواردى براى توضيح مقصود آيات به روايات استناد كرده است نشان می دهد که ایشان تفسیر قرآن را بی نیاز از روایات نمی داند.

 پاسخ: مدعای نظریه تفسیر قرآن به قرآن این است که در قرآن آیه ای که مبهم باشد به گونه ای که نتوانیم ابهام آن آیه را با کمک آیات دیگر برطرف کنیم و ناچار باشیم برای رفع ابهام و تاریکی نسبت به معنا و مقصود آیه به روایات مراجعه کنیم وجود ندارد. بنابراین چون تفسیر به معنای رفع حجاب ابهام از روی آیات و بیان معنا و مفاد ظاهری آیات است نیاز قرآن در تفسیر خود به غیر خود برخلاف نور بودن قرآن است. با این توضیح روشن می شود که ذکر تفصیلی حکمی که به صورت کلی در قرآن آمده است در روایات هیچ منافاتی با نظریه فوق ندارد زیرا شرح تفصیلی یک حکم که به طور کلی در آیه ای آمده رفع ابهام از آیه نیست بلکه ذکر خصوصیات آن حکم است که نیازی به ذکر آن خصوصیات در قرآن نبوده است.

همین امر در مورد داستان های قرآن صادق است. ذکر برخی داستان های قرآن به صورت کوتاه و بدون اشاره به خصوصیات آن در آیات قرآن به معنای مبهم و مجمل بودن آن آیات و نیازمند بودن فهم این آیات به روایاتی که به ذکر خصوصیات داستان پرداخته نیست. مقصود قرآن در این گونه داستان ها فقط اشاره به همان بخش هایی بوده که بیان شده و سایر خصوصیات مورد نظر قرآن نبوده است.

با این توضیح مشکل عدم ذکر خصوصیات معاد و سایر مباحث اعتقادی در قرآن هم حل می شود زیرا اکتفای قرآن به ذکر کلیاتی از معاد مثلا روشن می کند که فقط ذکر این کلیات مورد نظر قرآن بوده و آیات قرآن نسبت به بیان این کلیات کاملا روشن و بدون ابهام و اجمال است و سایر خصوصیات ذکر شده در روایات از دایرۀ تفسیر قرآن خارج است.

مساله سوم:

 که می تواند سوال انگیز باشد مساله ذکر مصادیق برخی از آیات در قرآن کریم است مثلا در آیه اطیعو الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم. مصداق اولی الامر بجای قرآن در روایات ذکر شده و همین امر موجب ابهام شده بطوری که اهل سنت اولی الامر را بر رهبران جایر منطبق می دانند. پس این سوال مطرح می شود که رفع ابهام در این آیه به کمک روایات صورت می گیرد و خود آیه برای رفع این ابهام و اجمال کافی نیست.

پاسخ: این سوال هم  این است که از قران انتظار نیست که اسامی اولی الامرهای واقعی را ذکر کند بلکه برای رفع ابهام همین که خصوصیاتی که آنها را از مصادیق غیر واقعی روشن می کند بیان کند کافی است. بنابر این آن چه لازم است این است که آیات دیگر قرآن خصوصیات صاحبان واقعی امر را متذکر شده باشد و ما بتوانیم آنها را با کمک آیات دیگر قرآن استخراج کنیم و باید گفت چنین چیزی ممکن است و آیات قرآن بخوبی خصوصیات رهبران عدل را در آیات متعددی بدون هیچ ابهامی بیان کرده است.

مساله چهارم:

مراجعه به تفسیر شریف المیزان نشان می دهد که علامه ره خود در موارد متعددی در تفسیر آیات از روایات استفاده کرده است. این عمل نشان می دهد که برخلاف ظاهر عبارات فوق ایشان این کار را مردود و برخلاف نظریه خود نمی داند.

پاسخ: تامل در این موارد روشن می کند که این موارد هم جزو تفسیر که به معنای برطرف کردن ابهام آیه است به شمار نمی آید. نمونه های زیرا قابل توجه است:

در تفسير آيه «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى‏ ...»  فرموده است: «و لا يظهر من كلامه تعالى ما هو المراد من الصلاة الوسطى و انما تفسره السنة؛  از كلام خداى متعال آشكار نمى‏باشد كه مراد از «صلاة وسطى» چيست و تنها سنت آن را تفسير مى‏كند».

پاسخ: مقصود علامه ره از تعبیر تفسیره السنه بیان مصداق است نه بیان معنی آیه. توضیح سخن این است که چنان که پیش از این گفته شد بیان مصداق یک آیه رفع ابهام از آیه نیست. در این مورد هم معنای ظاهری صلاه وسطی که نماز میانه است کاملا روشن بوده و هیچ ابهامی در معنای آیه نیست و اما حکمت این که چرا این مضمون به گونه ای گفته نشده که مصداق آن دارای ابهام نباشد قابل تامل است. ممکن است حکمت این باشد که این نماز قابل تطبیق بر همۀ نمازها باشد تا انگیزه ای برای توجه بیشتر به همۀ نمازها ایجاد شود و ممکن است ابهام مصداق به این علت باشد که مردم مجبور باشند برای شناسایی مصادیق آیات به پیامبر ص و معصومین مراجعه کنند و کافی بودن کتاب خدا را برای همۀ امور دینی که مدعیان حسبنا کتاب الله می گفتند باور نکنند.

در تفسير «... وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ ...»  فرموده است: «يدل على مسح بعض الرأس فى الجملة و اما انه اىّ بعض من الرأس فمما هو خارج عن مدلول الاية و المتكفّل لبيانه السنّة؛  اجمالا بر [وجوب‏] مسح قسمتى از سر دلالت دارد، اما اين كه كدام قسمت سر مى‏باشد، از مدلول آيه خارج و سنّت عهده‏دار بيان آن است».

پاسخ: در این کلام علامه ره به نکته اصلی بحث اشاره کرده و فرموده است که مدلول لفظی آیه این است که باید بخشی از سر مسح کشیده شود اما بنا به مصلحتی به این نکته که کدام قسمت باید مسح شود در آیه اشاره نشده و این مطلب خارج از مفاد آیه است. پس ذکر قسمت معین مسح سر در روایات را نمی توان تفسیر آیه و تبیین مدلول آیه دانست.

در تفسير آيه «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ...»  فرموده است: «و اما الترتيب او التخيير بين اطراف الترديد فانما يستفاد احدهما من قرينة خارجية حالية او مقالية فالاية غير خالية عن الاجمال من هذه الجهة و انّما تبيّنها السنّة ...؛  امّا ترتيب يا تخيير بين كيفرهايى را كه در آيه با ترديد بيان شده است، تنها مى‏توان از قرينه حاليه يا مقاليه خارجى به دست آورد و آيه از اين جهت خالى از اجمال نيست و فقط سنّت آن را تبيين مى‏كند»[3].

پاسخ: اجمال در این که آیا این کیفر تخییری است یا ترتیبی اجمال در معنای آیه نیست بلکه عدم ذکر تفصیل و جزئیات حکم شرعی توسط آیه است که قبلا درباره آن توضیح داده ایم.

در تفسير آيه «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ»  فرموده است: «اى زمان الحج اشهر معلومات عند القوم و قد بيّنته السنّة و هى شوّال و ذو القعدة و ذو الحجة؛ «9» يعنى زمان حج، ماه‏هاى معلوم در نزد قوم است و سنّت آن را بيان كرده و آن شوال، ذو القعده و ذو الحجّه است».

پاسخ: در این جا هم همانند آیه قبل معنای آیه هیچ ابهامی ندارد و تفصیل حکم شرعی به روایات سپرده شده است.

5-در تفسير آيه «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏» «10» در بيان اين كه منظور از «ذى القربى» خصوص اشخاصى از خويشاوندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، به آثار(9). بقره، 197.

 (10). انفال، 41 قطعى (روايت‏هايى كه صدور آن‏ها از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليه السّلام قطعى مى‏باشد) استناد كرده است.

پاسخ:روشن نبودن مصداق ذی القربی منافات با روشن بودن مدلول لفظی آن ندارد. با این وجود، ممکن است گفته شود این که ذی القربی معلوم نیست آیا اقربای پیامبر است یا اقربای مسلمانان نوعی ابهام در کلام و به معنای نارسا بودن کلام در افادۀ مقصود است و رفع این نارسایی با روایات چیزی جز نیاز قرآن به غیر خود نیست که بر خلاف نظریه تفسیر قرآن به قرآن است. از این ایراد می توان چنین پاسخ داد که عدم ذکر این امر به این جهت است که خداوند نمی خواسته مراد خود را روشن بگوید و حکمت در ابهام آن است و چنین چیزی در محاورات رویه ای عقلایی است و منافاتی با روش عقلایی در روشن سخن گفتن ندارد. ولی این پاسخ هم درصورتی صحیح است که همین مقدار بیان اجمالی برای بیان مقصود متکلم کافی باشد و نیازی به توضیح نباشد ولی اگر مطلب به گونه ای باشد که بدانیم مقصود متکلم با این اجمال حاصل نمی شود و رفع این اجمال با روایات برطرف شود ایراد باقی خواهد بود.

راه دیگر برای رفع ایراد آن است که بگوئیم ابهام این آیه با آیات دیگر قرآن برطرف شده است و میتوان با کمک آیات دیگر فهمید که ذی القربی در این آیه مقصود کدام یک از دو احتمال فوق است. این فرمایش امام ع که ریشه تمام سخنان ما در قرآن است و اگر بخواهید شاهد هر سخنمان را از قرآن برایتان بیان می کنیم این را تایید می کند که آیات دیگر قرآن می تواند مبین مصداق ذی القربی باشد.

علاوه براین، همین احتمال که ممکن است بتوانیم مصداق ذی القربی را از آیات دیگر قرآن بدست بیاوریم کافی است که نظریه نیاز قرآن به روایات مخدوش شود. زیرا اصل عقلایی این است که سخن یک گوینده برای افادۀ مراد او کافی باشد (یعنی اصل این است که گوینده سخن خود را به گونه ای گفته که نیازی به عامل بیرونی برای فهم آن وجود ندارد)و نیاز آن به غیر نیازمند دلیل است.

6-در تفسير «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»  براى بيان عام نبودن «الَّذِينَ آمَنُوا ...» به روايات اسباب نزول استناد كرده و فرموده است: «و لو صح الاعراض فى تفسير آية بالاسباب المأثورة عن مثل هذه الروايات على تكاثرها و تراكمها لم يصح الركون الى شى‏ء من اسباب النزول المأثورة فى شى‏ء من آيات القرآن و هو ظاهر،  اگر در تفسير آيه به كمك روايات اسباب نزول، اعراض از مثل اين روايات با توجه به فراوانى و انبوه بودنشان صحيح باشد، در تفسير هيچ آيه‏اى از آيات قرآن به هيچ‏يك از روايات اسباب نزول نمى‏توان اعتماد كرد و اين آشكار است».از اين بيان استفاده مى‏شود كه بهره‏گيرى از روايات اسباب نزول در تفسير را فى الجمله صحيح و نفى كلى آن را غير قابل التزام مى‏داند.

پاسخ: پیش تر گفتیم استفاده از روایات شان نزول منافاتی با روشن بودن معنای آیه ندارد زیرا نیاز به روایات شان نزول ناشی از شرایط و عوامل خارجی مثل دور بودن زمان ما از زمان نزول قرآن است و ربطی به خود قرآن ندارد و به همین جهت برای حاضران در صحنه خطاب این نیاز وجود نداشته است.

7-در تفسير «آيه تطهير»  نيز علامه براى اثبات اين كه آن آيه به تنهايى نازل شده و ضمن آيات مربوط به همسران پيامبر نبوده، به روايات استناد مى‏كند.

پاسخ: اولا، ابهام در جای آیه ای در بین آیات به معنای مجمل بودن معنای آیه نیست و از این رو به پیدا کردن جای آیه تفسیر آیه گفته نمی شود. ثانیا، علامه ره با توجه به قراین داخلی آیه معنای آیه را تبیین کرده و روایات را موید قرار داده و فرموده است:«و بهذا الذي تقدم يتأيد ما ورد في أسباب النزول»(المیزان16/311)

با این پاسخ ها نادرستی این مدعا که «از موارد يادشده استفاده مى‏شود وى براى روايات نيز در بيان برخى خصوصيات روشنگر معنا و مقصود آيات نقش مؤثر و حتى در مواردى نقش انحصارى قائل بوده است»و یا این نظر که «به نظر علامه، در تفسير قرآن تا جايى كه امكان دارد بايد به روايت نيز توجه شود و با در نظر گرفتن مجموع آيات و روايات مربوط به آيه، معناى آيه به دست آيد و در مواردى كه روايت نباشد، مى‏توان از تدبر در آيه و استمداد از آيات ديگر به معناى آيه پى برد، و منظور از بى‏نيازى تفسير قرآن از روايت نيز همين معناست؛ يعنى در موارد نبودن روايت نبايد فهم قرآن را به عذر وابستگى تفسير به روايت تعطيل كرد»( مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 139) نادرست است.

شایان ذکر است که روش علامه ره هر چند استفاده از روایات در تفسیر آیات نبوده و به همین جهت همیشه روایات تفسیری را پس از اتمام تفسیر آیات به صورت ضمیمه و زیر عنوان «بحث روایی» ذکر می کرده اند ولی غالبا معنايى را كه براى آيات بيان كرده با روايات مطابقت دارد این مطلب تا جایی است که گاه گمان می شود تمام تلاش ایشان این است که با استفاده از آیات دیگر قرآن همان معنای ذکر شده در روایت را تثبیت کند. این روش علامه نشان می دهد که سنت معصومین چیزی جدای از قرآن نبوده و همان تبیین قرآن است همان گونه که فرموده اند که همۀ کلمات ما مستندی قرآنی دارد و ریشه اش در کتاب الهی است.

دلائل طرفداران مکتب تفسیر قرآن به قرآن ‏

1. دلائل قرآنى‏

 ام الكتاب بودن آيات محكم

خداى متعال در آيه «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ ...»  ضمن تقسيم آيات قرآن به دو دسته محكم و متشابه آيات محكم را «امّ الكتاب» معرفى كرده است. «امّ» به حسب معناى اصلى‏اش چيزى است كه شى‏ء ديگر به آن بازمى‏گردد. منظور از «ام الكتاب» بودن آيات محكم بازگرديدن آيات متشابه به آيات محكم و بيان شدن معناى آن‏ها به كمك آيات محكم است؛ وقتى آيات متشابه كه از نظر تفسيرى مشكل‏ترين آيات است، به كمك خود قرآن تفسير شود و در تفسيرشان به غير قرآن نيازى نباشد، به طريق اولى ساير آيات را نيز مى‏توان به كمك خود قرآن تفسير كرد و در تفسير هيچ آيه‏اى به غير قرآن نياز نيست.

به این استدلال سه ایراد شده است: نخست، این که «امّ الكتاب» بودن آيات محكم می تواند به اين معنا باشد كه آيات محكم بخش ثابت و قوى قرآن است؛ زيرا «اصل اصالة» را در لغت به «ثبت و قوى» معنا كرده‏اند.  پس انسان‏ها براى هدايت‏گيرى از اين كتاب بايد به اين دسته از آيات كه بخش ثابت و محكم آن است، مراجعه كنند و ذيل آيه كه پيروى از آيات متشابه را نكوهش مى‏كند (فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ؛ امّا كسانى كه در دل‏هايشان كژى و انحراف است، از متشابه اين كتاب پيروى مى‏كنند)، و روايتى كه مى‏فرمايد: «به محكمات قرآن نظر كنيد و از متشابه آن پيروى نكنيد، به خدا سوگند! تفسير [متشابه‏] آن را جز كسى كه من دستش را گرفته‏ام (امام على عليه السّلام) براى شما آشكار نمى‏كند.»  مؤيّد اين معناست.()

این مناقشه نادرست است زیرا اولا لازمه اش ساقط کردن بخش مهمی از آیات قرآن از قابلیت هدایت است. زیرا مطابق این نظر قرآن دسته ای از آیات را متشابه و غیر قابل اتباع دانسته و راهی هم برای رفع تشابه از آنها نشان نداده و در نتیجه آنها را از اعتبار ساقط کرده است. روشن است که چنین نظری باطل است و نور و هادی بودن تمام قرآن آن را مردود می سازد( مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: ؟14).

مناقشه دوم این است که اگر «امّ» به معناى مرجع و چيزى كه شيى‏ء ديگر به آن بازمى‏گردد و اضافه «امّ» به «الكتاب» مانند اضافه «نساء القوم» به تقدير «من» باشد، باز ممكن است از «هنّ ام الكتاب» اين معنا استفاده شود كه آيات محكم، بخش مرجع از اين كتاب است و افراد براى هدايت‏گيرى بايد به اين دسته از آيات رجوع كنند، و اگر مقصود مرجعيت آيات محكم براى آيات متشابه مى‏بود، مناسب بود پس از ذكر آيات محكم و متشابه بفرمايد: «و المحكمات امّ المتشابهات»؛

پاسخ این مناقشه همان پاسخ مناقشه قبل است زیرا مرجع بودن آیات محکم برای مردم و عدم جواز مراجعه آنها به متشابهات بدون نشان دادن راهی برای حل تشابه به معنی بی اعتبار کردن متشابهات است.

مناقشه سوم، این است که حتی اگر معناى «هنّ امّ الكتاب»، مرجع بودن این آیات برای بخش های دیگر قرآن باشد باز تنها بر این دلالت دارد که با رجوع به آنها، معناى برخى آيات متشابه روشن گردد؛ اما دلالت ندارد كه معناى هرآيه متشابهى را با رجوع به آيات محكم مى‏توان به دست آورد تا دليل صحت اين مكتب و بى‏نيازى تفسير متشابهات از روايات باشد؛ در نتیجه مرجع تفسیر متشابهات اهل بیتند  نه آیات محکم[4].

این مناقشه هم نادرست است زیرا اگر مرجع بودن آیات محکم برای آیات متشابه پذیرفته شد و تنها رجوع به متشابهات بدون ارجاع آنها به محکمات مذموم باشد نمی توان این امر را که مدلول ظاهری آیه است بدون دلیل قطعی تخصیص زد و آن را به معصومین اختصاص داد.

آيات تدبّر

منظور از آيات تدبّر آياتى است كه به تدبّر در قرآن ترغيب و تدبّر نكردن در آن را نكوهش مى‏كند؛ مانند: «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ،  كتابى است با بركت؛ آن را به سوى تو فروفرستاديم تا در آياتش تدبّر كنند و خردمندان پند گيرند»؛ «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها؛  آيا در قرآن تدبّر نمى‏كنند يا بر دل‏هاست قفل‏هايشان؟!»؛

«أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ؛  آيا در اين گفتار [قرآن‏] تدبّر نكرده‏اند يا براى آنان چيزى آمده كه براى پدران نخستين‏شان نيامده بود؟!»

اگر قرآن برای مردم قابل فهم نبود و برای فهم آن باید از روایات کمک گرفته می شد این همه تاکید بر این که مردم باید در آیات قرآن تامل و تفکر کنند و با تامل در آیات به فهم و درک عمیق آنها نایل شوند معنی نداشت. اطلاق آیات شامل همۀ آیات می شود و به گروه خاصی از آیات قرآن -مثل آیاتی که از معصومین درباره آنها خبری و تفسیری وارد نشده- اختصاص ندارد. اگر فهم همه یا بخشی از آیات قرآن فقط با کمک روایات ممکن بود و تدبر در آن آیات به تنهایی نمی توانست هدایت کننده باشد بلکه می توانست ما را به ضلالت بکشاند امر به تدبر به صورت مطلق غیر موجه بود.

این مناقشه که اين كه همه معانى و معارف قرآن با تدبّر قابل دريافت باشد، اين آيه كريمه با هيچ‏يك از اقسام دلالت‏ها بر آن دلالت ندارد؛ نه دلالت مطابقى دارد و نه دلالت التزامى و نه‏ تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 174 دلالت اقتضا و نه ايما و تنبيه، و حتى ملازمه عقلى نيز با آن ندارد(مکاتب تفسیری ج2)

نادرست است زیرا مفاد آیات تدبر این است که تدبر راهی بسوی معانی است که خداوند خواسته است به انسان ها بشناساند. تاکید مکرر قرآن بر تدبر روشن می کند که هدایت مطلوب قرآن برای عموم انسان ها از این راه بدست می آید. اما این مساله این احتمال را که ممکن است مرتبه ای از هدایت قرآن که به خواص اختصاص دارد از این راه حاصل نشود نفی نمی کند و وجود چنین امری از سوی مکتب تفسیر قرآن به قرآن رد نمی شود زیرا این مکتب فقط مدعی است ظواهر قرآن  و مدالیل لفظی آیات با تدبر در آیات قرآن قابل کشف است ولی نسبت به مراتب عالی و حقایق متعالی قرآن که برتر از مدالیل لفظی است چنین ادعایی وجود ندارد. پسپ

آیۀ نفی اختلاف در قرآن

«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً؛  آيا در قرآن نمى‏انديشند؟ و اگر از نزد غير خدا مى‏بود، در آن اختلاف فراوانى مى‏يافتند.»؛ علامه طباطبايى رحمه اللّه در بيان دلالت اين آيه، در مقدمه تفسير خود آورده است: «و خدا جز به تدبر در آيات كتابش دعوت نكرده است؛ پس با تدبّر هر اختلافى كه از آيات به‏نظر آيد، برطرف مى‏شود.»  و پس از تفسير آيه 7 سوره آل عمران ضمن بحث روايى دوم گفته است: «آياتى كه همه انسان‏ها را چه كافر و چه مؤمن، چه كسانى كه شاهد عصر نزول بوده‏اند و چه كسانى كه پس از آن آمده‏اند، به تعقل قرآن و تأمل و تدبر در آن دعوت مى‏كنند، به ويژه آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً»، دلالت آشكار دارند كه با بحث و تدبّر مى‏توان معارف قرآن را به دست آورد و اختلافى را كه در بين آيات به نظر مى‏آيد، برطرف كرد» «9» و در تفسير آيه 82 سوره نساء آورده است: «مراد، ترغيب آنان به اين است كه در آيات قرآن تدبّر كنند و در هر حكم يا حكمت يا قصه و يا موعظه به همه آيات مربوط به آن مراجعه نمايند و بعضى را به بعض ديگر ضميمه كنند تا بر ايشان آشكار شود كه بين آيات اختلافى نيست» «10» و در پايان تفسير آن فرموده است: «از اين آيه آشكار گرديد كه اولا: قرآن كتابى است كه فهم عادى به آن مى‏رسد و ثانيا: آيات قرآن بعضى بعض ديگر را تفسير مى‏كنند».

روشن شدن استدلال به این آیه برای اثبات نظریۀ تفسیر قرآن به قرآن به گونه ای که برخی شبهات وارده منتفی شود نیاز به توضیح و تبیین دارد: استدلال به آیه آن گونه که در المیزان به آن اشاره شده چنین است که مطابق این آیۀ شریفه یکی از راههای اثبات اعجاز قرآن برای مشرکان و اثبات این که قرآن وحی الهی است و نه سخن پیامبر نبودن هیچ گونه اختلاف در آیات قرآن است. راه اقناع یک مشرک با استفاده از این راه این است که وی در آیات قرآن تامل کند و پس از تامل در معانی آنها و مقایسۀ آیات با یکدیگر هیچ اختلافی در آن نیابد. روشن است که برای این منظور فهم وی از آیات قرآن بدون مراجعه با روایات باید معتبر باشد و این همان مدعای نظریه تفسیر قرآن به قرآن است. اما اگر مطابق نظریه دیگر لازم باشد فرد مشرک برای فهم حتی برخی آیات قرآن به روایات مراجعه کند برهان نفی اختلاف مخدوش خواهد شد زیرا فرد مشرک مدعی خواهد شد که معنایی که در روایات بر خلاف معنای ظاهری قرآن آمده معنای آیه نیست و عدم اختلاف میان آیات بر اساس معنایی که در روایات آمده ثابت نمی کند که میان آیات قرآن یعنی معنایی که خود او از آیات استنباط می کند اختلاف وجود ندارد. بلی معنای ذکر شده در روایات برای معتقدین به سنت می تواندمعتبر باشد ولی برهان نفی اختلاف در مقابل مشرکان و برای اقناع آنان اقامه شده است.

مناقشه: بر این استدلال سه ایراد شده است:

ایراد اول: معلوم نيست كه در اين آيه نبودن اختلاف در معانى آيات مورد نظر باشد، یعنی ممکن است اختلاف در فصاحت و بلاغت که اعراب در آن تبحر داشته اند مورد نظر آیه باشد.

پاسخ: اولا، اختلافاً نکره است و افاده عموم می کند یعنی هیچ اختلافی را در آن نمی یابند. ثانیا، تناسب حکم و موضوع هم این عمومیت را افاده می کند زیرا قرآن در مقام تحدی و اثبات اعجاز قرآن است و چون قرآن تنهاکتاب ادبی نیست و بلکه کتاب هدایت است که تمام اهتمامش به مطالب و معارفی است که مردم و مشرکان را مورد خطاب قرار داده است از این رو پذیرفته نیست که محتوای آیات در این تحدی اصلا نقش نداشته باشد و مورد توجه قرآن نباشد. و ثالثا، از مناقشۀ اعراب در فصاحت و بلاغت آیات نمی توان به «اختلاف» تعبیر کرد

ایراد دوم:: بر فرض نظر داشتن آيه به نبودن اختلاف در معانى آيات، باز هم مفاد آن مستلزم امكان تفسير تمام قرآن بدون نياز به غير آن نيست؛ زيرا با فهم مرتبه‏اى از معانى آيات نيز نبودن اختلاف در معانى احراز مى‏شود. اين آيه دلالت دارد كه معناى آيات قرآن براى غير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام حتى براى مخالفان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز قابل فهم است؛ زيرا نيافتن اختلاف در معناى آيات مستلزم آن است كه دست‏كم مرتبه‏اى از معانى آيات براى آنان آشكار و قابل دريافت باشد.

پاسخ: اگر مراد از این که لازم نیست برای مشرکان روشن شود که همۀ مراتب معانی قرآن دارای اختلاف نیست، مراتبی است که از با مدلول لفظی مرتبط است سخن نادرست است زیرا ممکن است مشرکان مدعی شوند که در مراتب عمیق تری از مدلول لفظی قرآن کشف تناقض کرده اند در این صورت نمیتوان گفت این مراتب به شما مربوط نیست و شما باید تنافی را در مراتب اولیه کشف کنید. بلی فهم مراتبی که به حقایق و اسرار قرآن که با الفاظ رابطه ندارد مربوط می شود به راه های دیگری جز راه تفسیر قرآن به قرآن نیاز دارد و خارج از دسترس مشرکان است.

با این توضیح نادرستی مطلبی که عینا نقل می شود روشن می گردد:

«از آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً» به دست مى‏آيد كه با تدبّر در قرآن مى‏توان به نبودن اختلاف در آن آگاه شد و هراختلافى كه از آيات به نظر آيد، با تدبّر قابل رفع است، ولى پى‏بردن به نبودن اختلاف در مرتبه‏اى از معارف قرآن كه براى عموم قابل فهم مى‏باشد، امرى است و تفسير همه قرآن بدون كمك گرفتن از غير آن امرى ديگر، و بين اين دو ملازمه نيست. ممكن است مرتبه‏اى از معانى قرآن براى عموم قابل فهم باشد و در آن مرتبه اگر اختلافى به نظر آيد، با تدبّر رفع شود؛ اما براى فهم و تفسير بخشى از معانى و معارف قرآن به تبيين و تفسير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و جانشينان آن حضرت نياز باشد»(مکاتب تفسیری ج2)

ایراد سوم: گفته شده است که « تدبر در آیات قران برای فهمیدن عدم وجود اختلاف در آن «براين توقف ندارد كه در تفسير هيچ آيه‏اى به غير قرآن نياز نباشد».

پاسخ این گفته روشن است زیرا در صورتی می توان برای مشرکان ثابت کرد که قرآن از سوی خداست که در هیچ آیه ای از آن تناقض و تنافی وجود نداشته باشد. و این امر تنها وقتی قابل اثبات است که مشرکان بتوانند تمام آیات قرآن را بدون نیاز به غیر قرآن بفهمند و آنها را با هم مقایسه کنند. کافی است که ما تنها به معنای ظاهری یک آیه از قرآن اعتماد نکرده و آن را بر اساس روایتی بر خلاف ظاهرش معنا کنیم تا مشرکان بتوانند ادعا کنند که معنای ظاهری آن آیه (که ما از آن بخاطر روایتی صرف نظر کرده ایم) با برخی آیات دیگر تنافی دارد.

آيات هدايت و نور:

منظور از «آيات هدايت» آياتى است كه قرآن كريم را هدايت براى عموم انسان‏ها معرفى كرده است؛ مانند: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ ...؛  ماه رمضان كه در آن قرآن نازل شده، در حالى كه هدايت براى مردم و نشانه‏هاى روشنى از هدايت و جدا كردن [حق از باطل‏] است».

و «آيات نور» آياتى است كه از قرآن با وصف نور ياد كرده است؛ مانند «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً؛  اى مردم، براى شما برهانى از جانب پروردگارتان آمده است و نور آشكارى را به سوى شما فرستادم».

علامه طباطبايى رحمه اللّه در بيان اين كه تفسير قرآن به قرآن و آشكار كردن معناى هر آيه با توجه به نظير آن با تدبرى كه در خود قرآن به آن دعوت شده، تفسير مورد پسند قرآن مى‏باشد ... به آيات يادشده استناد كرده و فرموده است: «... چگونه قرآن براى مردم در همه آنچه به آن نياز دارند، هدايت، بيّنه، فرقان و نور آشكار است و در نياز آنان به تفسير قرآن كه شديدترين نياز است، كافى نمى‏باشد؟»  و پيش از آن در تخطئه روش محدّثان در اكتفا به روايت در تفسير قرآن نيز فرموده است: «... خدا قرآن را هدايت، نور و تبيان براى هرچيزى‏مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 178 قرار داده است؛ اين نور را چه شده كه از نور غير خودش روشنايى مى‏گيرد و شأن اين هدايت چيست كه از هدايت غير آن هدايت گرفته مى‏شود ...»  و پس از بيان نقصان روش‏هاى تفسيرى ديگر غير از تفسير قرآن به قرآن فرموده است: «لازمه آن‏ها اين است كه قرآنى كه خود را هدايت براى جهانيان، نور آشكار و تبيان براى هر چيزى معرفى كرده است، [افراد] به كمك غير آن هدايت شوند، و از غير خودش كسب نور كند و به وسيله غير خودش تبيين شود!»

بر این استدلال ایراد شده است که: «راهنماى مردم بودن قرآن متوقف بر اين نيست كه همه معارف و احكام لازم را بدون واسطه و با بيانى قابل فهم براى همگان بيان كند و بيانات قرآن به گونه‏اى باشد كه تمام آيات قرآن با تدبر در خود آن تفسير شود و در تفسير آن به غير آن نيازى نباشد، بلكه اگر بخشى از معارف و احكام لازم براى بشر را به گونه‏اى كه تنها براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و اوصياى آن حضرت قابل فهم باشد، بيان كرده، ولى مردم را به اين كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مبيّن و معلم قرآن مى‏باشد و در فهم بخشى از معارف و احكام آن به تبيين آن حضرت نياز است، آگاه و به پذيرش و پيروى از ايشان و اوصياى گرانقدرش وادار كند، نيز راهنماى مردم بودن آن محقق مى‏شود. راهنما بودن قرآن براى مردم به اين است كه راه سعادت، كمال، بهشت و قرب به خدا را به مردم نشان دهد و معارف و احكامى را كه براى رسيدن انسان به كمال و قرب به خدا لازم است، بيان نمايد؛ چه خود به‏طور مستقيم و بدون واسطه همه معارف و احكام لازم را به گونه‏اى بيان كند كه به تبيين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نياز نباشد و چه بخشى را بدون واسطه و بخشى را به گونه‏اى كه به تبيين و تعليم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نياز باشد، بيان نمايد و مردم را به پذيرش تبيين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و اوصيايش وادار كند؛ در نتيجه اين آيه هيچ دلالتى، حتى التزامى يا اشارى و يا مانند آن، بر امكان تفسير تمام آيات قرآن براى همگان بدون نياز به غير آن ندارد» ( مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 179).

ولی این ایراد مخدوش است، زیرا بر اساس این استدلال لازم نیست هیچ آیه ای از آیات قرآن باب هدایت را بطور مستقیم بر روی مردم بگشاید زیرا با وساطت پیامبر اکرم و اهل بیت ع  هدی للناس بودن صادق است. ولی این لازمه باطل است پس مطابق قیاس استثنایی اصل مدعی هم باطل است اما وجود ملازمه روشن است زیرا اگر هدایت قرآن در برخی از آیات می تواند با واسطه باشد سایر آیات هم همین حکم را دارد. ولی بطلان تالی به این دلیل است که در این صورت دیگر نمی توان هدی للناس را بر قرآن اطلاق کرد. زیرا ظاهر هدی للناس این است که مردم باید برای کسب هدایت خودشان به سوی قرآن بیایند و از قرآن کسب هدایت کنند. اگر مردم نتوانند مستقیما از قرآن کسب هدایت و نور کنند و لازم باشد سراغ پیامبر بروند و ایشان هدایت قرآن را برایشان بازگو کند روشن است که دیگر قرآن-جز به صورت مجاز و با عنایت- برای عموم مردم هادی و نور نیست بلکه هدایت و نورانیتش به پیامبر و معصومین اختصاص دارد.

بلی! همان گونه که علامه ره فرموده است:«" ناس" طبقه پايين از انسان‏هاست كه سطح فهم متوسط آنان در پايين‏ترين سطح قرار دارد ... و آنان اهل تقليد هستند كه تمييز امور معنوى با بيّنه و برهان و فرق‏گذارى بين حق و باطل با حجت و دليل جز با كمك مبيّن و هدايت‏گرى كه آنان را هدايت كند، براى آنان ممكن نيست، و اما افراد ويژه‏اى كه از نظر علم و عمل كامل و براى اقتباس از انوار هدايت الهى مستعد باشند، قرآن در حق آنان دليل‏هايى روشن و شواهدى از هدايت و جدايى بين حق و باطل است و با اين بيان آشكار مى‏شود كه تقابل بين هدايت (هدى للناس) و دليل‏هاى روشنى از هدايت (بيّنات من الهدى) تقابل عام و خاص است؛ براى بعضى هدايت و براى بعضى ديگر نشانه‏هاى روشنى از هدايت است» وجود مراتب متفاوت میان بهره مندی از هدایت قرآن پذیرفته است یعنی همۀ مردم در یک سطح از هدایت قرآن بهره نمی برند و یکی از مصادیق هدایت که فرقان بودن قرآن در همۀ اختلافات است در دسترس همه نیست ولی نباید دچار اشتباه شد و از این مطلب نتیجه گرفت که بخشی از مردم از هیچ مرتبه ای از مراتب هدایت (برخی از آیات)قرآن بهره مند نبوده و تنها برای اخذ هدایت قرآن باید به معصومین مراجعه کنند.

علاوه بر این، هدایت قرآن برای مردم مستند به ظواهر و مدالیل لفظی است و برای خواص مستند به نشانه هایی فراتر از مدلول متعارف لفظی و مورد کلام نوع اول است و مورد دوم خارج از محل بحث می باشد.

این مناقشه در استدلال به نور بودن قرآن که: «كاربرد عنوان «نور» در مورد قرآن در شمارى از آيات نيز بيش از اين دلالت ندارد كه قرآن كريم راه كمال و قرب به خدا را براى انسان‏ها روشن مى‏كند و انسان را از تاريكى‏هاى نادانى و تحير مى‏رهاند» نادرست است زیرا استدلال یادشده بر این اساس است که این اندیشه که برخی آیات قرآن به گونه ای مبهم است که استنباط معنای ظاهری آنها جز با کمک روایات ممکن نیست معنایی جز تاریکی آن آیات و ناتوانی آنها از هدایت گری و روشن کردن راه کمال و قرب ندارد.

، و اين معنا، با اين فرض كه قرآن انسان را با خدا و كليات احكامش و پيامبرى كه بيانگر همه نيازهاى علمى بشر باشد، آشنا كند نيز محقق مى‏شود و با اين نظريه كه تفسير بخشى از آيات قرآن يا فهم مرتبه‏اى از معانى آن جز با كمك تبيين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام ممكن نباشد، منافات ندارد.

مناقشه دیگر در اسندلال به نور بودن قرآن این است که: «معلوم و مسلّم است كه بيانات قرآن به گونه‏اى نيست كه همه افراد آشنا با زبان قرآن بتوانند همه معارف و احكام لازم براى بشر را از قرآن دريافت كنند»

نادرستی این مناقشه هم روشن است زیرا نور بودن قرآن به معنای استخراج همۀ معارف دین از قرآن نیست بلکه به معنای روشنگر بودن آن در حدی که ظاهر آیات افاده می کند می باشد؛ البته همین مقدار هم کافی است که انسان ها در مراتب مختلف به سعادت برساند.

مناقشه دیگر در این استدلال با استفاده از آیاتی صورت گرفته که پیامبر اکرم را معلم و مبین قرآن معرفی کرده است. زیرا این آیات نقش پیامبر را در هدایت گری قرآن روشن ساخته است. پاسخ این مناقشه در بررسی دلایل مخالفان مکتب تفسیر قرآن به قرآن بیان خواهد شد.

[5].

خلاصه مناقشاتی که بر این استدلال شده این است که: نور و هدایت بودن قرآن نسبت به همه امور نيست بلکه فقط نسبت به کلیات است ولی فهم بخشى از معارف و احكام لازم از قرآن به تبيين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و اوصياى آن حضرت نیاز دارد.

پیش از این گفته شدکه نیاز به معصومین برای دسترسی به تفاصیل و جزئیات که امری مسلم است احکام خارج از موضوع تفسیر قرآن و بحث ماست.

این مناقشه که هدايت و تبيان بودن قرآن نسبت به بخشى از معارف و احكام به ‏صورت غیر مستقیم است هم پاسخ داده شد. راه سوم در مناقشه این است که «نور و تبیان بودن قرآن نسبت به همه افراد نيست تا با اين گفته كه غير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام توان دريافت همه معانى قرآن را ندارند، منافات داشته باشد»؛ صاحب مناقشه خود راه سوم را منتفی دانسته: «زیرا با ظاهر آيه «هُدىً لِلنَّاسِ» سازگار نيست مگر گفته شود براى هدايت عموم مردم دست يافتن به تفسير تمام قرآن لازم نيست». پاسخ این استدراک هم روشن است زیرا در این صورت قرآن نمی توان قرآن را هدایت برای مردم دانست زیرا آن قسمت ها قرآن اند و آن گروه از مردم هم ناس اند. پس چنین احتمالی برخلاف ظهور اطلاقی کاملا روشن آیات متعدد قرآن است که همۀ قرآن و آیاتش را همیشه و برای همه مردم هدایت و شفا و نور می داند.

2. دلائل روايى‏

«فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن»

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در اين حديث امتش را ارشاد مى‏فرمايد كه هنگام بروز فتنه‏ها براى شناخت حق به قرآن روى آورند، و با کمک قرآن از فتنه ها به سلامت عبور کنند.

تقریب صحیح استدلال به آیه بر نظریه تفسیر قرآن به قرآن این است که در فتنه های گوناگون و از جمله در فتنه های عقیدتی و مذهبی و فکری این قرآن است که باید راهنمای انسان وحلال فتنه ها باشد و راه دیگری نمی تواند انسان را به نجات رهنمون شود. نقش یادشده در صورتی برای قرآن امکان پذیر است که آیات آن معانی روشنی را افاده کنند و خودشان دچار ابهام نباشند زیرا روشن است که آیات مبهم راهنمای انسان نخواهند بود. اگر فهم آیات قرآن به روایات و یا دانشمندان علوم دیگر نیاز داشته باشد دیگر قرآن راهنمای انسان در شرایط سخت فتنه نخواهد بود.

قابل ذکر است که با توجه به این که مطابق اطلاق روایت، قرآن باید در تمام فتنه ها راهگشای انسان باشد این نقش را نمی توان به مراتب نازل معانی آیات محدود کرد زیرا ممکن است برای مقابله با برخی فتنه های عمیق تر به مراتب عمیق تری از فهم قرآن نیاز باشد.

«و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على بعض»

معناى سخن گفتن بعضى از قرآن به واسطه بعضى ديگر آن، و گواهى دادن بعضى از آن بر بعض ديگر، جز اين‏                         مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 186 نيست كه معنا و مقصود برخى آيات به كمك برخى ديگر تفسير و آشكار مى‏شود؛ يعنى وقتى يك آيه را به تنهايى در نظر بگيريم، معنا و مقصود آن به طور مشخص روشن نيست و آيه نسبت به آن گويايى كافى ندارد، ولى وقتى آيه ديگر را در كنار آن قرار دهيم و دو آيه را با هم در نظر آوريم، معنا و مقصود آيه آشكار مى‏شود و آيه نسبت به آن كاملا گويا مى‏گردد. گاهى نيز ممكن است آيه‏اى را كه به تنهايى در نظر مى‏گيريم، مراد بودن معنايى كه از آن به نظر مى‏آيد، مورد ترديد باشد، ولى با توجه به آيه ديگر، ترديد برطرف شده و مراد بودن آن آشكار گردد كه در اين صورت آيه ديگر بر مراد بودن معناى آيه اول گواهى مى‏دهد؛ پس اين دو جمله بيان مى‏كند كه قرآن به وسيله قرآن تفسير مى‏پذيرد و معانى و مقاصد برخى آيات به كمك آياتى ديگر آشكار مى‏شود، و در تفسير آن به غير آن نيازى نيست.

روايات عرضه احاديث به قرآن

 از جمله رواياتى كه براى صحت نظريه تفسیر قرآن به قرآن به آن‏ها استدلال شده رواياتى است كه مى‏فرمايند احاديث را به قرآن عرضه و با آن بسنجيد، هرحديثى را كه با قرآن موافق است، بپذيريد و هر حديثى را كه با آن مخالف است، واگذاريد. علامه ، طباطبايى نيز فرموده است: اخبار متواترى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در سفارش به تمسّك به قرآن و عرضه روايات نقل شده از آن حضرت بر كتاب خدا رسيده است، جز با اين فرض كه استفاده مفاد همه روايات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از قرآن ممكن باشد، معنايى صحيح نخواهند داشت»

کلینی در کافی روایت کرده است:« 1-  عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ عَلَى كُلِّ حَقٍّ حَقِيقَةً وَ عَلَى كُلِّ صَوَابٍ نُوراً فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَدَعُوهُ »

هر چند دراین روایت به اخذ خبر موافق کتاب دستور داده شده ولی به قرینه عقلی و نیز به دلیل جمله بعد که خبر مخالف کتاب را کنار بگذارید معلوم می شود مقصود از جملۀ اول هم این نیست که تنها خبری مقبول است که همان مطالب قرآن را تکرار کرده باشد بلکه مقصود از موافقت با قرآن، مخالف نبودن است. همان گونه که علمای علم اصول گفته اند مقصود از عدم مخالفت هم مخالفت تباینی است نه مخالفت عام و خاصی.

در هر صورت تقریر استدلال چنین است که چون آیات قرآن معیار صحت و سقم روایات قرار گرفته اند و عامل معیار باید قبلا از نظر معنا و اعتبار ثابت باشد آیات قرآن به عنوان عامل معیار نمی تواند متاخر از روایات قرار گرفته و معنا و اعتبارش را از روایات بگیرد.

توضیح این استدلال این است که «روایاتِ عَرض»، به صورتی هر چند محدود، قرآن کریم را معیار پذیرش و ردّ هر روایتی قرار داده است و معیار بودن قرآن حتی در مواردی اندک در صورتی امکان پذیر است که بتوانیم معنای تمام آیات قرآن را بدون نیاز به روایات بدست آوریم، زیرا اگر برای فهم آیه ای لازم باشد از روایتی کمک بگیریم دور لازم می آید. بیان لزوم دور این است که بر طبق روایات عرض، شرط اعتبار همین روایتی که فهم آیۀ مورد نظر بر آن متوقف است این است که با هیچ آیۀ قرآنی از جمله همین آیه منافات نداشته باشد و برای اطمینان از حصول این شرط(یعنی منافات نداشتن روایت مورد بحث با قرآن) باید معنای آیه را قبلا فهمیده باشیم. پس این روایت نمی تواند در فهمیدن معنای آیه مورد بحث نقشی داشته باشد.

با این تقریر پاسخ ایرادهایی که بر این استدلال وارد کرده اند روشن می شود.

1.گمان شده مفاد این روایات لزوم موافقت تمام روایات با قرآن است نادرستی این گمان از توضیح بالا روشن می شود. یکی از نویسندگان با تصور نادرست فوق، در تحلیل روایات عرض دچار مشکل فراوانی شده و مجبور شده روایات معتبر را هم از شمول حدیث عرض خارج بداند و در نتیجه قرآن را فقط معیار رد و قبول روایات نامعتبر قرار دهد!

2. بر استدلال به حدیث عرض ایراد دیگری وارد شده که: «این بر فرض اين كه اعتبار هرروايتى به احراز موافقت آن با قرآن منوط باشد، دور لازم نمى‏آيد؛ زيرا همه آيات قرآن در همه مراتب معانى نيازمند تفسير نيستند و فهم مرتبه‏اى از معناى بعضى آيات، آسان و بى‏نياز از تفسير است.  ممكن است اين بخش از معانى قرآن معيار اعتبار و صحت رواياتى قرار گيرد و در فهم بخشى ديگر از معانى قرآن كه نيازمند تفسير است، از آن روايات استمداد شود؛ بنابراين، در اين فرض نيز اين دسته از روايات با لزوم استفاده از روايات در تفسير قرآن، منافات ندارد».

نادرستی این ایراد هم روشن است، زیرا اگر معنایی که نیازمندِ تفسیر است معنای ظاهر و مستفاد از لفظ باشد(که لزوما باید چنین گفت) طبق روایات عرض نمی تواند بر روایات متوقف باشد و هیچ تفاوتی میان این که معنای آیه آسان و بی نیاز از تفسیر باشد و یا نیازمند تفسیر باشد از نظر معیار بودن برای اعتبار دیگر روایات نیست زیرا هر دو معنا، معنای ظاهر آیه به شمار آمده و «قرآن» محسوب می شوند.

پاسخ این ایراد هم که مطابق آیات: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»  و آيه «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»  دست‏كم در فهم مرتبه‏اى از معانى و معارف قرآن كريم به تبيين و تعليم پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نياز است در بحث استدلال های مخالفان نظریه تفسیر قرآن به قرآن داده خواهد شد. ولی اجمالا می گوئیم که تبیین و تعلیم مورد نظر این آیات کمک به متعلم برای فهم معنای آیه توسط خود آنها و تسهیل درک آنها نسبت به معانی قرآن است و این آیات بر این که تفسیر قرآن در مراتبی جز توسط معصومین ممکن نیست و افراد دیگر راهی برای درک آن ندارند دلالت نمی کند.

3. روش تفسيرى معصومين عليهم السّلام‏

ممكن است براى صحت نظريه تفسیر قرآن به قرآن به روش تفسيرى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام استدلال شود؛ با اين بيان كه پيامبر و امامان معصوم عليهم السّلام در تفسير قرآن به خود قرآن اكتفا مى‏كرده‏اند و در تفسير آيات از غير قرآن كمك نمى‏گرفته‏اند  و از روش تفسيرى آنان معلوم مى‏شود كه در تفسير قرآن به غير قرآن نيازى نيست.

بر این استدلال دو مناقشه وارد شده است:

1. هرچند در روايات تفسيرى نقل شده از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام موارد تفسير قرآن به قرآن فراوان ديده مى‏شود،  ولى با تتبع در روايات معلوم مى‏شود روش تفسيرى آنان به تفسير قرآن به قرآن منحصر نبوده است. در تفسير آيات به امور ديگرى مانند مفهوم عرفى كلمات و ادبيات ويژه كلام، فضاى نزول، معلومات عقلى، ويژگى‏هاى گوينده و مخاطب كلام، مشخصات خارجى و موضوع كلام نيز استناد داشته‏اند[6].  ائمه اطهار عليهم السّلام با اين كه خود به همه معانى قرآن آگاهى داشته‏اند و مفسران واقعى قرآن بوده‏اند، در تبيين معنا و مقصود برخى آيات به سخن و عمل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و گاهى به تفسير امام پيش از خود نيز استناد مى‏كرده‏اند  و حتى در رواياتى ديده مى‏شود كه معناى آيات را با توجه به معلومات عقلى بيان كرده‏اند؛ براى نمونه، على بن فضال از پدرش روايت كرده كه گفت: معناى آيه «جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا»  را از امام رضا عليه السّلام پرسيدم، فرمود: «ان اللّه سبحانه لا يوصف بالمجيى و الذهاب تعالى عن الانتقال انّما يعنى بذلك و جاء امر ربّك؛  خداى سبحان به آمدن و رفتن وصف نمى‏شود؛ از انتقال [و جابه‏جايى‏] برتر است؛ جز اين نيست كه از آن كلام «و فرمان پروردگارت بيايد» را قصد كرده است.» روشن است كه وصف نشدن خدا به آمدن و رفتن، معلوم عقلى نظرى است و برحسب اين روايت، امام رضا عليه السّلام در بيان معناى آيه به آن استناد كرده است. از اين قبيل‏

                مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 196

روايات بسيار است و ما بخشى از آن‏ها را در بيان مكتب تفسيرى مفسران آگاه به همه معانى قرآن آورده‏ايم.

پاسخ این مناقشه پیش از این مفصلا داده شد که استفاده از شواهدی برای فهم معنای لغوی و یا ادبی و یا شان نزول و حتی شواهد و استدلال های عقلی هیچکدام مصداق تفسیر مصطلح نمی باشند و چنین مواردی دخالت دادن امری بیرونی در تفسیر قران نیست. 

2. توانایی استخراج معانی آیات توسط آیات دیگر از سوی معصومین ملازمه ندارد كه غير آنان نيز بتوانند تمام آيات قرآن را به وسيله خود قرآن تفسير كنند و در تفسير هيچ آيه‏اى به كمك غير قرآن نياز نداشته باشند.

پاسخ این مناقشه هم این است که از روش یا بیان امام ع در تفسیر فهمیده می شودکه مردم را به سوی این روش سوق داده و تشویق کرده اند که قران را با قرآن تفسیر کنند و چنین چیزی کفایت قرآن را برای تفسیر ثابت میکند زیرا در غیر این صورت این که امام ع یک محور تفسیر را گفته و محور دیگر را مطرح نکنند اغراء به جهل خواهد بود. باید اضافه کرد که اگر معصومین به مراجعۀ مردم به کلمات معصومین هم برای تفسیر قرآن تشویق کنند باز نظریه تفسیر قرآن به قرآن مخدوش نخواهد شد زیرا ممکن است این تشویق برای آن است که مردم از کمک تسهیل کننده معصومین برای فهم آیات بهره مند شوند و الزاما مقصودشان اعلام این که معصومین هم می توانند مرجعی در کنار آیات قرآن برای کشف ظواهر قرآن باشند نیست.

 

 

.[7]

                        مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 197

[8].

دلائل مخالفان خود بسندگی

براى نادرستى نظریه خود بسندگی به وجوهى مى‏توان استدلال كرد:

نیاز ضروری  به روایات

هركس با ويژگى‏هاى عبارت‏هاى قرآن و قواعد تفسير آگاه باشد، به خوبى مى‏داند كه در تفسير همه آيات و براى پى‏بردن به همه معانى و مقاصد قرآن كريم نمى‏توان به قرآن بسنده كرد و خود را از غير قرآن بى‏نياز دانست. براساس قواعدى كه در روش‏شناسى تفسير قرآن تحقيق و تبيين شده است. روايات، در به‏دست آوردن مفاهيم كلمات در زمان نزول از دو جهت مى‏تواند منبع و مرجع باشد:

اول، از جهت اين كه سخنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام نيز بخشى از فرهنگ مردم در عصر نزول و زمان نزديك به آن عصر است و با دست يافتن به موارد كاربرد واژه‏ها در سخنان ايشان به معانى واژه‏ها در عرف آن زمان آگاه مى‏شويم.

پیش از این در این نوشتار پاسخ این ایراد داده شد و بیان گردید که مورد نزاع در مساله تفسیر قرآن به قرآن این است که آیا مدلول ها و معانی ظاهری قرآن را که از الفاظ بدست می آید باید از راه تامل در آیات قرآن و تدبر در آنها بدست آورد و یا این که همۀ مدلول ها و معانی ظاهری آیات از خود قرآن بدست نمی آید و معانی ظاهری و مدالیل لفظی بخشی از آیات قرآن و یا مراتبی از معانی ظاهری آیات تنها در اختیار معصومین است و هیچ کس دیگر به این معانی دسترسی ندارد و در نتیجه اگر روایتی معتبر از معصومین رسید که آیه را به گونه این معنی می کردکه بر خلاف معنای ظاهری آیه که همگان می فهمند باشد باید همان را معنای آیه بدانیم و معنای ظاهر آیه را نفی کنیم. نظریه تفسیر قرآن به قرآن این رای را نمی پذیرد و می گوید هیچ آیه ای از آیات قرآن برای مردم مجمل نیست به گونه ای لازم باشد معنای ظاهری آن را بجای تدبر در قرآن از معصومین را راه های دیگر بدست آوریم.

بلی معصومین علیهم السلام بر اساس تعلیم الهی به اسرار و حقایقی از قرآن که خارج از مدلول لفظی اند و برای دیگران مکشوف نیست دسترسی دارند.

روش معصومین در تفسیر ظاهری قرآن هم نظریه بالا را تایید می کند زیرا کار آنان تسهیل فهم معانی ظاهری قرآن و تبیین این معانی برای مردم بوده به گونه ای که آنها با فهم عادی خود به ارتباط الفاظ و معانی پی ببرند.

با این توضیح معلوم می شود مرجع بودن معصومین بما هم معصومین به این عنوان که آنها فقط قادرند معانی ظاهری برخی آیات را با علم الهی و لدنی بفهمند مورد مناقشه و اختلاف است ولی این که معصومین در مقام آشناترین افراد با ادبیات عرب و یا با تاریخ نزول قرآن معنای ظاهری متعارف قرآن را بیان کنند مورد اختلاف نیست. زیرا امام ع در این صورت به عنوان یک عرب آشنا با زبان اظهار نظر فرموده و برای نظر خود استناد به قواعد عربیت نموده است. لزوم رجوع به امامان در این بخش مانند لزوم رجوع به هر کسی است که در آن زمان می زیسته و به عرف و لغت آن زمان آشنایی داشته است.

در تقریر این استدلال گفته شده: «جهت دیگر لزوم مراجعه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و اوصياى گرانقدر آن حضرت، در تفسیر قرآن آن است که ممكن است از كلمه‏اى در قرآن معنايى غير معناى لغوى و عرفى آن اراده شده باشد و چون معصومین تنها کسانی هستند که به این معانی آشنا هستند اگر به روايات آنها رجوع نشود، مفسر نخواهد توانست به معناى واقعى آن كلمه پى نبرد و آيه را طبق معناى لغوى و عرفى كه معناى واقعى آن نيست، تفسير كند. پس اگر در رواياتى كه با سند معتبر از آنان رسيده، معنايى دیگر غير از معناى عرفى و لغوى رایج براى كلمات قرآن بيان شده باشد، آن روايات منبعى معتبر براى پى‏بردن به معناى واقعى كلمات است.

نادرستی این سخن که ممکن است معنای واقعی کلمه یا جمله ای در قران مخالف با معنای ظاهری آن باشد پیش از این در استدلال به روایات عرض روشن شده است زیرا اگر این راه که بتوان معنای ظاهر آیه را نفی کرد و بجای آن معنای دیگری را نشاند باز شود دیگر معیار بودن آیات قرآن برای عرضۀ روایات بر آنها و کشف صحت و سقم روایات کاملا منتفی می شود. و اصولا این سخن موجب بی اعتباری کامل قرآن می شود زیرا می توان مطابق نظر مستدل حتی با هر خبر واحدی معنای آیه را تغییر داد و درست مفادی متفاوت با مفاد ظاهر آیه را جایگزین آن کرد. در این صورت هدایت بودن قرآن نیز آسیبی جدی خواهد دید.

نویسندۀ کتاب مکاتب تفسیری در پی تقریر فوق برای استدلال اول مواردی را به شرح زیر یادآور شده است که برای کشف صحیح معنا باید به کلمات معصومین مراجعه کرد:

 

الف- شناخت مفاهيم كلمات: روشن است كه مفاهيم زمان نزول همه كلمات قرآن را نمى‏توان از خود قرآن به دست آورد، و در مواردى نياز است به منابع ديگرى از قبيل اشعار عرب، روايات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان معصوم عليهم السّلام  و سخنان صحابيان و تابعان و كتاب‏هاى لغت مراجعه شود.

ب- شناخت فضاى نزول آيات: در تفسير آيات بايد به فضاى نزول از قبيل سبب، شأن، زمان، مكان و كيفيت نزول و فرهنگ مردم در زمان نزول توجه شود؛ و براى آگاهى از فضاى نزول بسيارى از آيات، ناگريز بايد به اخبار تاريخى و روايات مراجعه شود.

ج- قرينه قرار دادن سياق: يكى از قرائن كلام سياق است و همان‏گونه كه در روش‏شناسى تفسير قرآن بيان شده است، تحقق سياق معتبر در جمله‏ها و آيات قرآن كريم مشروط به پيوستگى نزول جمله‏ها و آيات است.  براى اين بررسى، در بسيارى از موارد نياز است كه به اخبار و روايات بيانگر كيفيت نزول آيات رجوع شود؛ زيرا همه‏جا نمى‏توان از محتواى خود آيات پيوستگى در نزول داشتن يا نداشتن را معين كرد.

پاسخ: پیش از این به تفصیل گفته شد که رجوع به روایات معصومین برای شناخت موارد فوق از نوع مراجعه به لغت شناسان و تاریخ دانان است و حیثیت معصومین بما هو معصوم در این امر نقش ندارد از این رو، همان گونه که لزوم دانستن لغت و یا اصول عقلایی حاکم بر محاوره هیچ منافاتی با نظریه تفسیر قرآن به قرآن و بی نیازی تفسیر قرآن از غیر قرآن ندارد مراجعه به معصومین هم در این امور همین گونه است.

د- تفصيل جزئیات : در بخشى از آيات قرآن احكام و مطالبى به صورت اجمالى و سربسته آمده است، به گونه‏اى كه تفصيل آن‏ها را نه از خود آن‏ها و نه از آيات ديگر حتى با تدبر زياد نيز نمى‏توان به دست آورد؛ براى مثال، از نماز و زكات در آيات بسيارى سخن به ميان آمده، ولى در هيچ آيه‏اى اجزا و احكام اين دو به‏تفصيل بيان نشده است و براى روشن شدن مراد خداى متعال از نمازى كه در قرآن به آن فرمان داده است، ناگزير بايد به روايات رجوع كرد[9].

پاسخ: قبلا بیان شد که تفسیر رفع اجمال و زدودن ابهام از معنی آیه است و تفصیل جزئیات احکام و یا داستانهای قرآن و یا عقاید و یا ذکرمصادیق مانند این که مصداق دابه در آیۀ: «وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ» هیچ یک رفع ابهام از آیه نیست. زیرا در این موارد آیۀ قرآن بر اساس حکمت و مصلحت به بیان کلیات اکتفا کرده و در افادۀ معنای کلی هیچ ابهامی در آن وجود ندارد تا نیاز به تفسیر و ابهام زدایی داشته باشد. بلی! اگر مفاد آیه به گونه ای باشد که بدون ذکر جزئیات و یا مصادیق فایده ای بر ذکر آیه مترتب نباشد و آن امر لازم در آیات دیگر هم تبیین نشده باشد و فقط در روایات بیان شده باشد این امر به معنی نیاز قرآن به روایات خواهد بود ولی بر مدعی است که وجود چنین موردی را اثبات کند.

ه- تخصيص عمومات و تقييد مطلقات و مراد نبودن ظهور برخى آيات: در قرآن كريم آيات عام، مطلق و ظاهرى وجود دارد كه با توجه به روايات و ضروريات دينى و احكام مسلم فقهى، روشن است كه عموم و اطلاق و ظاهر آن‏ها مراد خداى متعال نيست، ولى مخصص، مقيد و قرينه صارف ظهور آن‏ها را از خود قرآن حتى با تدبر فراوان نمى‏توان به دست آورد و در نتيجه، براى فهميدن مراد خداى متعال از آن‏ها، ناگزير بايد به روايات، ضروريات دينى و اجماعات كاشف از بيان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مراجعه كرد (مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 160.)

پاسخ: پاسخ ما در این مورد از پاسخ گذشته روشن می شود زیرا ذکر حکمی کلی در قرآن و احالۀ جزئیات آن در روایات به این معنی است که حکمت و مصلحت فقط بر ذکر حکم کلی مترتب بوده است و روشن است که تمامی آیات قرآن که حاوی حکم کلی اند در افادۀ این حکم کلی دارای اجمال و ابهام نیستند و اجمال در مورد خصوصیات حکم است که خارج از مفاد حکم ذکر شده در آیه است و بر خلاف  این نظر که « تعيين مراد خداى متعال از آيات يكى از مراحل تفسير است» بیان خصوصیات و جزئیات احکام از مراحل تفسیر به شمار نمی آید. این مطلب در مورد تمام احکام مربوط به ارث و حدود و عبادات صادق است. مثلا ذکر این که نماز صبح دو رکعت است در روایات رفع ابهام از آیۀ اقیموا الصلات نیست زیرا این آِه در افادۀ مفاد خود که دستور اقامۀ نماز به مومنان است هیچ ابهام و اجمالی ندارد.

همین طور آيه «الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ ...»، در بیان مفاد خود هیچ اجمالی ندارد ولی چون قرآن کریم با دستور به اطاعت پیامبر ص بیان جزئیات احکام را به پیامبر اکرم ص و خلفای ایشان سپرده برای شناخت خصوصیات احکام که خارج از مدلول آیه است باید به آن ذوات مقدسه مراجعه کنیم.

نکته:

مطابق نظریه تفسیر قرآن به قرآن هیچ روایتی نمی تواند موجب صرف قرآن از ظاهر آن شده و معنای ظاهر را نفی کند. در صورتی که روایتی با چنین مضمونی وارد شود اگر آن روایت، خبر واحد باشد -خواه راویان آن ثقه باشند خواه غیر ثقه- چون خبری ظنی است به دلیل مخالفت آن با کتاب باید آن را رد کرده و ساقط دانست. استثنای این امر، روایات خاصِ مربوط به احکام است، یعنی اگر روایت معتبر خاصی بر خلاف آیۀ مطلقی در موضوع احکام وارد شد ظاهر اطلاقی آیه با خبر واحد معتبر تخصیص می خورد؛ زیرا این امر یقینی است که شارع مقدس بیان جزئیات و خصوصیات احکام را به روایات سپرده و این خصوصیات غالبا و طبق متعارف در شکل خاص نسبت به مطلقات و عمومات ظاهر می شوند.

اما آیا خبر متواتر قطعی میتواند موجب صرف آیه ای از ظاهرش شود؟

اطلاق روایات عرض این مورد را هم مجاز نمی شمرد ولی این امر به این معناست که اگر ما از خود پیامبر اکرم ص شنیدیم که ایشان برای آیه ای از قرآن معنایی ذکر فرمودندکه برخلاف فهم عموم مردم از آیه است نباید آن را بپذیریم و چنین چیزی غیر قابل قبول است.

علامه طباطبایی هم در این مورد فرموده است:«»

راه حل این است که در اخبار قطعی هم باید میان خبر مشافهی و غیر مشافهی تفاوت گذارد یعنی اگر راویان متعددی که تواطی آنها بر کذب عادتا ممکن نیست خبری از پیامبر ص را با خصوصیات پیش گفته نقل کردند ما می توانیم آن را نپذیرفته و عواملی از کذب و سهو را در آن دخالت دهیم. اما اگر ما آن را مشافهه بشنویم در این صورت بر عکس باید فهم خود و فهم متعارف را از ظاهر آیه تخطئه کنیم و مطمئن باشیم که اگر امروز گمان می کنیم ظاهر آیه معنایی است که ما می فهمیم بعدها برای مردم آشکار می شودکه معنای ظاهر  آیه همان است که از پیامبر ص شنیده ایم. ولی حقیقتا چنین مشکلی وجود ندارد زیرا لا اقل در روایات تفسیری، خبر متواتری که حتی طبقۀ اول یعنی راویان مستقیم از معصومین هم متواتر باشند وجود ندارد.

اما یک مورد مشکل در میان روایات تفسیری مربوط به ذيل آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا ...»  است.زیرا ظاهر آیه آن است کهم شخص جنب تا زمانى كه غسل نكرده، جايز نيست به نماز نزديك شود مگر در صورتى كه بخواهد نماز را در حال عبور از راه يا در حال مسافرت به‏جا آورد، ولى با توجه به روايت معتبرى كه در تفسير آيه رسيده است،  معلوم مى‏شود كه از «الصلاة» در جمله معطوف علیه، مسجد كه محل اقامه نماز است، اراده شده  و مقصود اين است كه در حال جنابت به مسجد وارد نشويد مگر در حالى كه از مسجد به صورت راه عبور كنيد، و روشن است كه بدون رجوع به روايت اين معنا را نمى‏توان از آيه فهميد[10].

از آنجا که حمل صلات بر مسجد کاملا بر خلاف ظاهر آیه است طرفداران نظریه مکتب تفسیری ناچارند روایات وارده را مردود شمرده و معنای آن را نپذیرند.

ولی از جانب آنان می توان پاسخ داد که حمل صلات بر موضع الصلات غلط نیست بلکه اطلاقی مجازی است که در صورت وجود قرینه یا مصحح قابل پذیرش است. اگر صلات در آیات دیگری از قرآن هم بر مسجد اطلاق شده باشد برای صحت این حمل در لسان قرآن کافی است. علاوه براین اگر قرینه ای از درون آیه بر صحت این حمل وجود داشته باشد مساله عوض شده و این حمل از نوع تفسیر قرآن به قران می شود و در این مورد چنین قرینه ای وجود دارد و حتی برخی مفسران اهل سنت با توجه به آن صلات را بر مسجد حمل کرده اند. پس مشکل این آیه به این شکل قابل حل است.

و- بيان مصاديق: مصاديق برخى آيات نامعلوم است و هرچند با تدبر در آيات مى‏توان به خصوصياتى از آن‏ها پى‏برد، ولى در تعيين و شناخت دقيق آن‏ها به روايات نياز است؛ براى مثال:

در آيه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»  در شناخت مصاديق «اولى الامر» به بيان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نياز است. امكان دارد برخى از اين قرينه كه در آيه به اطاعت مطلق از «اولى الامر» همانند اطاعت از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله امر شده و از سوى ديگر، امر به اطاعت مطلق از افرادى كه مصون از گناه و خطا نباشند، با حكمت خدا سازگار نيست، پى ببرند كه منظور از «اولى الامر» رهبران معصومى مى‏باشند كه خدا به آنان حق فرمانروايى داده است،  ولى با اين حال براى تعيين آن رهبران معصوم و شناسايى آنان، به بيان پيامبر و روايات رسيده از آن‏                         مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 162 حضرت نياز است و ازاين‏رو، در تفسير اين آيه آمده است كه وقتى اين آيه نازل شد، جابر از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيد اين «اولى الامر» كه خدا اطاعتشان را با اطاعت از تو همراه آورده، چه كسانى هستند؟ و آن حضرت ايشان را معرفى مى‏كند

پاسخ: تعیین مصادیق فراتر از تفسیر و بیان مدلول لفظی آیه است و عدم ذکر مصداق ابهامی در معنای آیه ایجاد نمی کند. بلی! اگر عدم ذکر مصداق موجب اخلال در افادۀ مقصود آیه شود ذکر آن لازم است. ولی عدم ذکر مصداق چنین مشکلی ایجاد نمی کند آن چه مشکل زاست عدم بیان خصوصیات اولی الامری است که به اطاعتش در این آیه امر شده است. ولی همان طور که در کلام بالا اعتراف شده است خصوصیات ولی امر واجب الاطاعه در آیات مختلف قران کریم تبیین شده است.

که مورد بحث است. بلی این که مقصوداز صاحب امر بودن چیست باید به کمک آیات دیگر قابل تبیین باشد تا از ابهام خارج شود. و همین طور این که مقصوداز اهل بیت کیست آیا ظاهر منظور است یا چیزی فراتر از مدلول ظاهری؟

آيۀ: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»  نيز همان طور که علامه ره بیان فرموده بدون ضمیمۀ روایات نیز بر پاکی اهل بیت عصمت دلالت دارد، هر چند مصادیق آن را تعیین نمی کند.

ز- بيان معانى باطنى عميق و اشارات و رموز آيات: ترديد و اختلافى نيست كه آيات قرآن افزون بر معانى ظاهر و قابل فهم در چهارچوب قواعد ادبى و اصول عقلايى محاوره، معانى باطنى عميق و اشارات و رموزى نيز دارد كه از دلالت‏هاى عرفى كلام و قابل فهم براى همگان فراتر است؛ براى مثال، در صحيح عبد اللّه بن سنان براى جمله «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ»  يك معناى ظاهر بيان شده و آن كوتاه كردن شارب و ناخن مى‏باشد و يك معناى باطنى و آن زيارت امام است  و روشن است كه فهميدن معناى زيارت امام از جمله «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ» از دلالت‏هاى عرفى كلام فراتر و براى افراد عادى غير قابل فهم است. اشاره بودن باء «بِسْمِ اللَّهِ ...» به «بهاء اللّه» و سين آن به «سناء اللّه» و ميم آن به «مجد اللّه» يا «ملك اللّه»    از فهم افراد عادى فراتر است و بدون كمك گرفتن از بيانات نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله و روايات تفسيرى اوصياى آن حضرت نمى‏توان به اين مرتبه از معانى آيات پى برد.

پاسخ: پیش از این گفته شدکه تمام محور بحث در نظریه تفسیر قرآن به قرآن روشن بودن مفاد ظاهری آیات و مدالیل لفظی آنهاست اما مراتبی از معانی فراتر از الفاظ و حقایق متعالی قرآنی که لایمسه الا المطهرون اند جز برای معصومین دست یافتنی نیست و مراتب پایین تر آن می تواند با کشف معنوی در اختیار کسانی که به مراتبی از طهارت درونی و معنوی رسیده اند قرار گیرد.

استدلال به آيات قرآن‏

آیاتی که به آنها از سوی مخالفان نظریه تفسیر قرآن به قرآن استدلال شده به این شرح است:

1-در سوره آل عمران آيه 164 آمده است: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ ...؛ به تحقيق خدا بر مؤمنان منت نهاد كه در ميان آنان فرستاده‏اى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنان مى‏خواند و آنان را تزكيه مى‏كند و كتاب (قرآن) و حكمت را به آنان مى‏آموزد ...».

با توجه به اين كه در اين آيه يكى از كارهاى آن حضرت تلاوت آيات و كار ديگر وى تعليم كتاب قرآن بيان شده، معلوم مى‏شود منظور از تعليم كتاب، تعليم معانى و معارف قرآن كريم است.[11].

2-در سوره نحل آيه 44 نيز آمده است: «... وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ؛ و اين ذكر [قرآن‏] را برتو نازل كرديم تا براى مردم آنچه را به سويشان نازل شده است، تبيين كنى ...».كلمه «الذّكر» در قرآن كريم در مورد آنچه بر پيامبران پيشين نازل شده، ياد خدا و غير آن نيز به كار رفته است، ولى در آيات بسيارى مراد از آن قرآن است و در اين آيه نيز به قرينه سياق (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ) منظور از آن قرآن است؛ زيرا آنچه خدا بر پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله نازل كرده، قرآن مى‏باشد نه كتاب‏هاى آسمانى ديگر و نه ياد خدا و نه غير آن؛                      مكاتب تفسيرى، متن‏ج‏2، ص: 165

منظور از «ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» نيز به قرينه سياق «قرآن» است؛ زيرا مناسبت «لتبيّن» با كتاب بودن متعلق آن از يك سو و ظهور كلمه «نزّل» در تعلّق به كتاب آسمانى  از سوى ديگر، منشأ ظهور «ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» در كتاب آسمانى است و با توجه به مجاورت آن با «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ» و علم به اين كه در زمان پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله كتابى كه آن حضرت تبيين مى‏كرده و مردم به پيروى از آن مأمور بوده‏اند، تنها قرآن بوده، معلوم مى‏شود كه منظور از «ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» خصوص قرآن است كه با واسطه به سوى مردم فروفرستاده شده است؛ همان‏گونه كه در آيات «...  أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً»،  «لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ» نيز از نزول باواسطه آن به سوى مردم ياد شده است. با اين بيان، دلالت آيه براين كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از جانب خدا مبيّن قرآن بوده، آشكار مى‏شود.

طبق اين بيان، از اين دو آيه و مانند آن‏ها  استفاده مى‏شود كه در تفسير قرآن اجمالا (كم يا زياد) به تعليم و تبيين پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيز نياز است و مردم بدون تعليم و تبيين آن حضرت نمى‏توانند به همه معانى آن دست يابند؛ زيرا اگر در تفسير هيچ آيه‏اى از آيات قرآن و در فهم هيچ مرتبه‏اى از مراتب معانى آن به تعليم و تبيين پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله نياز نمى‏بود، خداى متعال آن حضرت را معلم و مبين قرآن قرار نمى‏داد.

پاسخ:

علامه طباطبایی ره در پاسخ به این استدلال به درستی فرموده است معنای تعلیم و تبیین تسهیل درک مفاهیم و متون است و معلم کسی است که به دانش آموز کمک می کندکه بتواند مفاهیم و معارفی را که استخراج آنها از منابع بدون کمک معلم دشوار است برایش آسان شود. اما ذکر مفهومی که دانش آموز به هیچ وجه نمی تواند میان آن مفهوم و متن رابطه ای برقرار کند نمی تواند تعلیم یا تبیین آن متن باشد. بنابر این کار پیامبر ص هم مطابق این دو آیه این است که کاری کند که مردم بتوانند معانی مرتبط با آیات را درک کنند. اما نفی معنای ظاهر آیه و ذکر معنایی که مردم هیچ گاه نمی توانند بفهمند که چگونه این معنی می تواند مراد از آیه باشد تعلیم قرآن به مردم و تبیین آن نیست.

موارد تفسیر آیات قرآن از سوی معصومین هم نشان می دهد که آنان در مقام بیان معانی قابل فهم برای مردم بوده و با این کار راه را را برای فهم روشن تر قرآن از سوی مردم و یارانشان باز می کرده اند.

نکته:

باید توضیح دهیم که نظریه تفسیر قرآن به قرآن مدعی نیست که همۀ مراتب معانی ظاهری قرآن برای همه کس قابل فهم است بلکه مدعای این نظریه آن است که تمام این معانی برای مردم غیر معصوم قابل فهم است ولی برای فعلیت یافتن این فهم به شرایط زیادی از قبیل توان و روشنی فکر و تسلط بر آیات قرآن و نبودن موانع فهم صحیح لازم است. و حتی می توان گفت دستیابی به مراتبی از مدالیل لفظی قرآن ممکن است برای گروه ها و جوامع و یا دوره هایی ممکن نباشد. این روایت که خداوند برخی آیات توحیدی قرآن مانند آیات اول سوره حشر و آخر سوره حدید و سوره توحید را برای اقوام متعمقی که در آخر الزمان می آیند فرستاده است این نکته را تایید می کند. پس با  آن که معانی ظاهری و مدالیل لفظی آیات فقط در اختیار معصومین ع نیست ولی صعوبت درک این معانی به گونه ای است که معصومین ع باید با آموزش های خود راه دستیابی به آنها را به طور مستقیم و غیر مستقیم برای طالبان آنها باز کنند.

اما رابطۀ مراتب معانی ظاهری با یکدیگر را در بحث تفسیر باطنی بازگو خواهیم کرد ولی اجمالا باید گفت این مراتب نمی تواند با یکدیگر در تضاد باشد بلکه باید مکمل یکدیگر و در طول هم باشد.

ممکن  است ایراد شود که این که قرآن مراتبی از معنای ظاهری دارد که گاه دستیابی به مراتب بالا برای عموم ممکن نیست و امامان ع به این مراتب آگاهی کامل دارند همان مدعای مخالفان انحصار تفسیر قرآن به قرآن است.

پاسخ این است که درست است می توان ثبوتا این امر را پذیرا شد ولی مهم این است که اولا، مراتب معانی ظاهری نباید متنافی یکدیگر باشند و نباید معنایی که از سوی معصومین ارائه می شود نافی معنای ظاهری باشد که مستفاد از الفاظ است. و ثانیا، این که نباید دسترسی عامه مفسران را به معنا و مفاد ظاهری آیه با این توجیه که آیه دارای مراتب عمیق تری است که در اختیار معصومین است منتفی دانست و

روايات‏

1- در روايتى معتبر از منصور بن حازم چنين آمده است: به امام صادق عليه السّلام گفتم: من با گروهى مناظره كردم و به آنان گفتم: آيا شما نمى‏دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از جانب خدا بر خلق حجّت است؟ پس هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله [از ميان امت‏] رفت، چه كسى پس از او حجّت است؟ گفتند: قرآن. پس در قرآن نظر كردم، ديدم مرجئى، حرورى و زنديقى كه ايمان ندارد، در مورد آن مخاصمه مى‏كنند (در مفاد و مقصود خداوند از آن جدال مى‏كنند) تا هر يك [با مستمسك قرار دادن آن براى مدعاى خويش‏] بر خصم خود غالب شود؛ پس دانستم كه قرآن جز با قيّمى كه هرچه در مورد قرآن بگويد، حق باشد، حجت نيست..[12]»

2- از يونس بن يعقوب نيز روايت شده كه گفت: «هشام بن حكم در مناظره‏اى كه با مردى از اهل شام در محضر امام صادق عليه السّلام داشت، از مرد شامى پرسيد: پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه كسى حجّت است؟ گفت: كتاب و سنّت. هشام گفت: آيا كتاب و سنت در رفع اختلاف از ميان ما نافع است؟ مرد شامى گفت: آرى. هشام گفت: پس چرا من و تو اختلاف داريم و تو [براى مناظره‏] در مورد اختلافى كه داريم، از شام به نزد ما آمده‏اى؟ مرد شامى ساكت شد. امام صادق عليه السّلام فرمود: چرا سخن نمى‏گويى؟ گفت: اگر بگويم اختلافى نداريم، دروغ گفته‏ام و اگر بگويم كتاب و سنت اختلاف ما را برطرف مى‏كند، سخن نادرستى گفته‏ام؛ زيرا اين‏دو قابل حمل بر وجوه [و معانى مختلفى‏] است ...».

از این دو روایت بخوبی استفاده مى‏شود كه قرآن كتابى است كه فهم قسمت‏هايى از معارف آن به معلّم و مبيّن و به تعبير برخى روايات به قيّم نياز دارد.

پاسخ: این دو روایت این نکته را مطرح کرده است که قرآن نمی تواند به تنهایی اختلافات عقیدتی و مذهبی را در جامعه اسلامی حل کند و باید امامی که مرجع و معیار حق و باطل است حضور داشته باشد تا او با تمسک به قرآن هادی و راهنمای مردم در اختلافات باشد. بنابر این مقصود از نیاز قرآن به قیم به این جهت نیست که قرآن نمی تواند خود از آیاتش رفع اجمال و ابهام کند و مدلول آیاتش را روشن کند بلکه مراد این است که قرآن کتابی است که در آن معیارهای کلی و خطوط اساسی اندیشه اسلامی و نشان های اصلی خط سیر جامعه اسلامی نشان داده شده است و روشن است که این خطوط و  علایم اصلی نمی تواند در هر حادثه و جریان و نزاع فکری و سیاسی فیصله بخش و قاضی باشد بلکه همان طور که روایات بعدی از علی ع گویاست این کار باید توسط حاکم عدل انسانی که در صحنه حضور دارد انجام گیرد. بنابر این مفاد این دو روایت همسو با این فرمایش امیر مومنان ع به ابن عباس است که در مقابل خوارج با قرآن احتجاج نکن زیرا در چنین منازعاتی قابل حمل بر گونه های مختلف است:« فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ وَ لَكِنْ حَاجِّهِمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً»(وصیت 77). این قابلیت ناشی از ادبیات قرآن است که برای فصل چنین خصوماتی طراحی نشده است. نیز به همین نکته اشاره دارد.

3- روایت سوم در خطبه ديگرى از نهج البلاغه آمده است: «هذا القرآن انما هو خط مستور بين الدفتين لا ينطق بلسان و لا بدّ له من ترجمان ...؛  اين قرآن خطى است كه در ميان دو جلد پنهان است كه با زبانى سخن نمى‏گويد و براى پى‏بردن به مقصود آن به مبيّن نياز است.»(احتجاج، ج1ص186- نهج، کلام 125)

پاسخ: این  جمله که حضرت آن را درباره جریان تحکیم در جنگ صفین بیان فرموده اند به معصومین اختصاص ندارد بلکه در دفاع از این است که اگر قرار بر حکمیّت است حَکَم باید اشخاصی باشند که بتوانند بر اساس قرآن وسنت حُکم کنند.

 4-و در كلام ديگر چنين آمده است: «ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق و لكن اخبركم عنه؛  آن [نور] قرآن است؛ پس آن را به سخن آوريد، در حالى كه هرگز [با شما] سخن نمى‏گويد، ولى [من‏] شما را از آن با خبر مى‏كنم»[13].

پاسخ: ادامۀ این سخنان که در کافی نقل شده چنین  است:« ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ لَكُمْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا مَضَى وَ عِلْمَ مَا يَأْتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حُكْمَ مَا بَيْنَكُمْ وَ بَيَانَ مَا أَصْبَحْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ فَلَوْ سَأَلْتُمُونِي عَنْهُ لَعَلَّمْتُكُمْ»(کافی،ج1ص61)

ادامۀ جمله روشن می کند که مقصود از این که خبر قرآن در اختیار ماست اخباری مانند علم گذشته و آینده تا قیامت و اسرار و حقایق قرآن است که خارج از دلالت الفاظ و ماورای مدالیل لفظی می باشد. روشن است که چنین معارفی در اختیار معصومین و خواص شاگردان آنان است و دیگران به آن دسترسی ندارند.

 


 
 
     

a

ارسال نظر
نویسنده
متن
*