بازدید : 1730
تاریخ درج : 1392/6/13
فهرست موضوعات هم سطح
 
نام فرستنده
پست الکترونیکی گیرنده
پیام برای گیرنده

درسنامه اخلاق اسلامی

منابع مقاله: ، ؛



درسنامۀ

 

اخلاق اسلامی

 

 

 


فصل اول

تعريف اخلاق اسلامى

علم اخلاق اسلامى، دانش پیشگیری از ابتلا به بيماريهای درونى و اصلاح ناهنجارى‏هاى‏روانى است که انسان براى داشتن یک زندگی سالم و با آرامش و انسانی و برای رسيدن به كمال انسانى به آن نیاز دارد. و در تعریفی دیگر، دانش پرورش انسان»رشديافته» است.

انسان بر اساس طبيعت خاکی و مادی خود در معرض ابتلاء به بيماريها و ناهنجاريهاى اخلاقی و روانى قرار دارد . براى این که بتوانيم در برابر اين‏آسيب‏ها مصونیت پيداكنيم و روان و جان خود را بطور شايسته پالایش نموده و بيمارى‏هاى گوناگون ‏روانى را از درون دل و جان خود ريشه كن كنيم، هر يك از ما بايد به تلاش سازنده ‏اخلاقى دست بزنيم. پيامبر گرامى اسلام به مسلمانانى كه ظفرمندانه از جنگ با دشمنان برگشته بودند فرمودند اينك بايد به جهادى بزرگتر روى‏آوريد كه جنگ با دشمنان در برابر آن خرد و كوچك است و آن مبارزه‏با فسادها و آفت‏هايى است كه در درون شما وجود دارد و جز با تلاش‏خستگى ناپذيرتان درمان نمى‏شود.

نخستين گام در این راه این است که بيمارى‏ها، ناهنجارى‏ها و كژى‏هاى درونى به درستى شناسايى شوند، و  در گام دوم راه مبارزه با آنها کاملا شناخته و سرانجام راه طولانی مبارزه با آنها تا ریشه کن ساختن آنها طى شود. این همان مسیری است که عالمان تهذیب و تزکیه اخلاق نشان داده اند و خود پیش تازان سلوک این راه بوده اند.

آنچه به عنوان «علم اخلاق اسلامى» نام گرفته است، همین دانش پرورش شخصيت سالم و رشد يافته از طريق شناخت عوامل‏تخريب‏گر و فاسد كننده شخصيت و روان انسان و شناخت راههاى‏برخورد با اين‏عوامل ‏و در يك تعبیر، دانش« شناخت مختصات شخصيت سالم ورشد يافته و راه تثبيت و تحكيم اين مختصات در درون» است.

اخلاق، گاه به معناى دیگری هم بکار می رود و آن «شيوه و آداب رفتار و برخورد با ديگران، و آداب معاشرت اجتماعى» و به تعبیر دیگر دانش«آئین زندگی» است.

در ابتدای بحث به دو موضوع مهم كه نقش بنيادى در دانش‏اخلاق اسلامى دارد اشاره مى‏كنيم. موضوع نخست «فلسفه اخلاق» و موضوع ‏دوم «مبانى‏اخلاق اسلامى» است.

 آثار و نتايج اخلاق اسلامى

فراگيرى آموزه‏هاى اخلاقى اسلام و عمل به آنها سه نتيجه را عايد مى‏سازد:

1. از ميان بردن تضادهاى درونى و استقرار و آرامش روحی و روانى ‏در انسان.

 آرامش درونى سرمايه‏اى بزرگ است كه امروزدر پى رواج انديشه فرد گرايى در معرض نابودى قرار گرفته است. «اريك‏فروم» در كتاب گريز از آزادى مشكل بزرگ كنونى دنياى غرب را ازبين رفتن آرامشى مى‏داند كه قبل از پیدایش دوران  مدرنيزم بر انسان‏ها حاكم‏ بود. به گفته وی در آن دوره اساس زندگى مشترك انسانها بر مشاركت و همكارى ‏و تعاون جمعى در ميان خانواده و جامعه بنا شده بود . ولى مدرنيزم ‏و زندگى نوين غربى كه بر اصل فرد گرايى قرار دارد و به انسانها به صورت واحدهاى مستقل وجداى از يكديگر با اهداف و آمال كاملا شخصى‏و فردى نگاه مى كند الگوی زندگی را به جای مشارکت بر رقابت و نفى‏ديگران قرار دارد؛ زيرا در این دوره، هر انسان موفقيت خود را نه درهمكارى با ديگران بلكه در جلو افتادن از ديگران در يك رقابت خشن‏ و فاقد روح انسانى مى‏بيند. طبيعى است كه درچنين شرایطی، آرامش روانى انسانى كه دائما خود را درگير رقابت خرد كننده با دیگران مى‏بيند به ‏افول مى‏گرايد.

2. دومین عاملى، كه به از ميان رفتن آرامش درونى انسان كمك مى كند، حاكميت هوسها و تمنيات نفسانى است. آموزة اخلاقى‏ همه پيامبران و اديان الهى، پرهیز دادن انسان از پيروى مطلق از هوسها و تمنيات و خواسته های نفسانی است.قرآن کریم می فرماید:

 قد أفلح من تزكى [ اعلى 14 ]

وذكر اسم ربه فصلى [ اعلى 15 ]

بل تؤثرون الحياة الدنيا [ اعلى 16 ]

والآخرة خير وأبقى [ اعلى 17 ]

إن هذا لفي الصحف الاولى [ اعلى 18 ]

صحف إبراهيم وموسى [ اعلى 19 ]

بر اساس این آیات، سفارش انسان به تزکیه درون و رهایی از سلطه نفس اماره و نگاه به آخرت به عنوان محل زندگی حقیقی، امری مشترک است  در کتابهای آسمانی پیامبران بزرگ الهی مانند ابراهیم و موسی، ذکر شده است.

ولی متاسفانه جریان تحول فکری که پس از رنسانس توسط فیلسوفان مادی غرب هدایت شد درست در مقابل راه پیامبران،انسان ها را به پیروی مطلق هواهای نفسانی دعوت کردند و رشد و شکوفایی انسان را با موفقیت هر چه بیشتر انسان در پاسخ گفتن به این تمنیات یکسان شمردند و تمام علم و تکنولوژی نوین را هم در خدمت همین تفکر یعنی ارضای هر چه بیشتر هوسهای او بکار گرفتند. ادبیات و هنر و شاخه های نو آن مثل فیلم و نوول و کمدی و .. نیز برای ایجاد احساس ها و تمنیات و هوس های بدیع و بی سابقه بکار گرفته شدند به گونه ای که انسان امروز را می توان به عنوان مخزن متراکمی از خواسته ها و هوس های پاسخ گفته و نگفته تعریف کرد. در حقیقت تمدن امروز راهی که بشریت به کمک پیامبران و مصلحان بزرگ تاریخ بشر در طی هزاران سال با سختی تمام پیش آمده بود و آن راه همسازی نیازهای مادی و معنوی انسان و رسوخ معنویت در زوایای زندگی روزانه او در کار و معیشت،تعلیم و تربیت، فرهنگ و ادب و علم و دانش بود و این مسیر به صورت راه مشترک همه ملت ها و ادیان و مذاهب درآمده بود، در طی دو سه قرن به کلی ویران کرد و تقریبا خاطره آن را هم از اذهان نسل های بعد زدود. و فقط اسم و رسمی از آن در میان مراکز علمی و دینی در انزوا رفته باقی ماند. کافی است امروز به نظام تعلیم و تربیت کشورهای جهان که بر گرفته از مبانی این اندیشه است نگاهی کنیم تا دریابیم مبانی و اصول فکری و معرفتی و رفتاری که فکر و اندیشه و روان کودک، نوجوان و جوان امروز با آن پرورش می یابد چه اندازه با اصول معرفتی مشترک میان ادیان الهی همسو و همخوان است.

به این ترتیب راهی را انسانى كه پيوسته در پى برآوردن تمنيات‏بى‏پايان نفس خويش است و جز به ارضاء لذت‏هاى نفسانى‏نمى‏انديشد، ندانسته بخش اصلى وبزرگتر شخصيت انسانى خويش را تباه‏مى‏كند و خود را در بحران هويت و شخصيت انسانى قرار مى‏دهد وآرامشى را كه در سايه پاسخ صحيح به نيازها و تمايلات اصيل انسانى قابل وصول است از دست ‏مى‏دهد.

بنابراين اخلاق اسلامى با نشان دادن‏نيازهاى حقيقى شخصيت انسان و راه تأمين آنها كمك بزرگى به تأمين‏آرامش درونى انسان مى‏كند.

3.  حاکم شدن اخلاق اسلامى در روابط اجتماعی میان انسان ها،به استقرار محیط سالم و روابط انسانى درجامعه بشرى کمک می کند. خود خواهى و زياده طلبی كه عامل‏اصلى بى‏عدالتى و ظلم و تجاوز در همه عرصه های زندگی اجتماعی است باحاكم شدن اخلاق اسلامى مبتنی بر ایمان معنوی و اعتقاد دینی به شدت کاهش می یابد و به جاى آن خيرخواهى و نيك انديشى و رعايت انصاف در جامعه انسانی استقرارمى يابد.

4. برترین غايت و مقصد اخلاق اسلامى، نزديك كردن انسان‏به هدف نهايى زندگى است. در ساية ‏اخلاق اسلامى انسان به خدا نزديك مى‏شود و رضاى او را به دست ‏مى‏آورد وسعادت و نيكبختى ابدى را براى خود فراهم مى‏آورد. اخلاق اسلامى  با پاک کردن روح و روان انسان از آلودگى‏ها، شايستگى قرب الهى را به انسان عنایت می کند و در حقیقت با این پاکی و زیبائی واقعی،  او را به هدف و مقصد اصلى زندگى را كه رسيدن به سرچشمه ‏همه زیبائی ها و خوبى هاست می رساند.

چگونگى شكل‏گيرى شخصيت انسان

بدون‏ترديد عوامل گوناگونى دست به دست هم مى‏دهند تا احساس‏ها و تمايلات خاصى در انسان بوجود بيايد و گونه‏اى خاص از «شخصيت» در او شكل گيرد و باعث تمايز او از ديگران شود. احساس‏ها و تمايلات خاص در فرد محصول مجموعه‏اى از خصوصيات وراثتى، تمايلات فطرى، اعتقادات و باورها،تجربه‏هاى گذشته، ويژگيهاى جسمانى و روانى و عادت‏هايى است كه درانسان به وجود آمده است.

يك مكتب اخلاقى براى اصلاح رفتار عملى انسان بايد شخصیت روانى او را تحت تأثير قرار دهد. براى اين كار شناخت و تحليل دقيقى ازعوامل مختلف شكل دهنده شخصيت انسان و ميزان تأثير واقعى هركدام برشخصيت فرد ضرورتى انكارناپذير براى هر مكتب اخلاقى‏است. علاوه بر اين، آگاهى آن مكتب از این که هر يك از اين عوامل در چه ‏شرائطى به صورت عامل مثبت و در چه شرايطى به شكل عامل‏منفى درشخصيت فرد ظهور مى‏كنند و راه سازمان دهى اين عوامل به گونه‏اى كه‏برآيند چينش خاص و اندازه معين آنها به تحقق شخصيت سالم ورشد يافته منجر شود چيست؟ ضرورى مى باشد .

مجموعه اين آگاهى‏ها درباره انسان، تنها در اختيارآفريدگار انسان است و جز از راه وحى نمى‏توان به‏آنها دست يافت. تضادهاى بى‏شمارى كه ميان مكاتب اخلاقى وجوددارد نشان روشنى از ناتوانى در انديشه‏انسان براى شناختن راههاى‏ايجاد شخصيت سالم انسانى دارد.


فصل دوم

 فلسفه اخلاق

فلسفه اخلاق دانشى مستقل است كه علم اخلاق بر آن ‏ ‏استوار است. هر مكتب اخلاقى مبتنی بر فلسفه‏اخلاقی خاص است و روش اخلاقی آن مکتب ریشه در اصول و مبانی دارد که از فلسفه اخلاقش نشات گرفته است. از این رو ناچاریم به برخی از این اصول که در جهت گیری اخلاق اسلامی تاثیر گذارند اشاره ای گذرا بنمائیم.

خاستگاه‏خوب و بد، و معيار فعل اخلاقى

1- فعل اخلاقى در مقابل فعل طبيعى، عملى است كه بار ارزشى مثبت يا منفى دارد و وصف خوب و بد به خود مى‏گيرد؛ مثلا چون كمك به انسان‏نيازمند كارى خوب و ناسزا گفتن به ديگرى كارى بد است به آن فعل اخلاقی می گوئیم ولى به خوابیدن که معمولا صفت خوب و بد ندارد فعل اخلاقی نمی گوئیم. ولی این سوال قابل طرح است که چرا ما برخى از اعمال خود را ارزشيابى مى‏كنيم‏و برخى را نه؟ چه چيزى در يك عمل اخلاقى وجود دارد كه موجب‏مى‏شود آن عمل صفت خوب يا بد را به خود بگيرد؟ چرا ما احساس‏مى‏كنيم برخى ازرفتارهاى خودمان و يا اعمال ديگران از چنين‏ويژگى برخوردار است؟ ريشه و خاستگاه اين احساس و يا قضاوت ماكجاست و از كجا نشأت مى‏گيرد؟

2- در فلسفه اخلاق به اين‏پرسش كه معيار سنجش خوب و بد چيست؟ و چرا يك عمل را خوب‏و عمل ديگر را بد مى‏دانيم؟ پاسخ داده مى‏شود. یک بحث مهم در فلسفه اخلاق این است که آيا هر چه جامعه‏آنرا خوب بداند  خوب و هر چه مردم ‏آنرا بد بدانند بد است؟ و یا این که خوبى وبدى امورى واقعى و مستقل و جدا از پذیرش و عدم پذیرش مردم و جامعه،داراى حقيقت‏اند؟

3- پرسش دیگر این که آيا خوبى‏ها و بدى‏ها هميشه ثابت‏اند يا آن ها هم همانند سایر امور انسانی دستخوش تغيير قرار مى‏گيرند؟و مهم‏تر از همه این که خوشبختى و سعادتى كه همه انسانها به‏دنبال آن هستند چيست؟ و چه انسانى حقيقتا خوشبخت و چه كسى‏واقعا بدبخت است؟

فيلسوفان اخلاق پاسخهاى متفاوت و گاه متضادى به اين سؤال‏هاى اساسى و مهم داده‏اند و بر اساس نوع پاسخ ها، مكتب‏هاى‏اخلاقى مختلفى به وجود آمده است كه به برخى از آنها اشاره‏مى‏كنيم:

1. دسته‏اى كه به زبانگراها (Linguistics) موسومند مى‏گويند اتصاف‏يك عمل به خوبى و يا بدى بى‏معنى است. عمل‏اخلاقى هيچ ريشه و اساسى ندارد نه در درون انسان و نه در بيرون‏وجود او. خوب وبد تنها يك پديده زبانى و فاقد معنى و مفهوم‏است. از نظر آنان هر گزاره‏اى كه يك حقيقت تجربى و قابل‏آزمايش را به ما نشان ندهد گزاره غير واقعى و فاقد مفهوم ومعنى است و از آنجا كه خوب‏و بد را نمى‏توان در آزمايشگاه تجربه كرد، در رديف گزاره‏هاى بى‏معنى قرار مى‏گيرند. از نظر اين‏گروه، زشتىِ ظلم و بى‏عدالتى و زيبايىِ گذشت و فداكارى هيچگونه مفهوم ومعنايى ندارد و صرفا بيانگريك احساس شخصى است كه به يك فرد دست‏مى‏دهد. گفتن اين که این کار خوب و يا بد است مانند یک فرياد كه در مقام تعجب يا ترس  از دل انسان بر ‏آید بى‏معنا است.

2. دسته ديگر از فيلسوفان اخلاق، ارزش‏هاى اخلاقى را داراى معنى مى‏دانند؛ ولى معتقدند خوب و بد تابع قراردادهايى است كه هر جامعه براى خود وضع مى كند و هر زمان كه بخواهد مى‏تواند آن را به دلخواه‏خود تغيير دهد. اين مردم هستند كه بسته به‏شرايط اجتماعى، سياسى و فرهنگى خوب و بد را مى‏سازند. مثلا، ماركسيت‏ها، كه به اين دسته تعلق دارند، مى‏گويند ارزش‏هاى‏اخلاقى را طبقه سرمايه دار براى این که بهتر بتواند كارگرها را استثماركند و آنها را به تسليم و اطاعت وادار كند، ساخته و پرداخته‏اند. ‏اين دو دسته در این عقیده مشترکند که براى ارزش‏هاى اخلاقى، خاستگاهى واقعى در درون انسان وجود ندارد.

3. گروه‏سوم ارزش‏هاى اخلاقى را داراى اصالت می دانند و بر این باورند که این ارزشها ريشه در هستى وحقيقت وجود آدمى دارند. «عاطفه گرايان» در اين گروه جاى دارند. آنها مى‏گويند تمام‏ارزش‏هاى اخلاقى از حس نوع دوستى و عاطفه انسانى بر مى‏خيزد. از اينرو هر كارى كه در آن اثرى از كمك و ابراز محبت به ديگران باشدخوب‏است و هر كارى كه گونه‏اى بدى و تحقير نسبت به ديگران درآن ديده شود بد است.

نظريه اخلاقى كانت

این فیلسوف بزرگ آلمانی كه ريشه ارزشهاى اخلاقى را «وجدان اخلاقى» انسان می داند دراين گروه قرار مى‏گيرد. به نظر وى در درون انسان نيرويى قرار دارد به‏نام «وجدان اخلاقى» كه نگاه اخلاقى و ارزش گذار انسان به امور، از آن‏منبع سرچشمه مى‏گيرد. و تنها كارى را ميتوان «اخلاقى»به حساب آورد و داراى ارزش مثبت‏دانست كه با نيت خير و از روى احساس وظيفه انجام شده باشد. اين جمله معروف از اوست:«براى من در طول زندگى‏ام هميشه دو چيز شگفت‏آفرين بوده است؛ يكى‏آسمان پرستاره‏اى كه در بالاى سرم مى‏بينم و ديگرى‏وجدان‏اخلاقى كه در دلم احساس مى‏كنم.»

نيچه

نیچه که در اين گروه قرار دارد درست در نقطه مقابل انسانهاى‏همنوع گرا مى‏گويد: هر كارى كه احساس قدرت را در انسان بيشتركند و او را در به كارگيرى زور و قدرت در برابر ديگران موفق‏تر سازد، اخلاقى‏ترو خوب‏تر است. پس تنها زورمداران هستند كه بهترين‏كارها را انجام مى‏دهند. او اخلاق مسيحيت را كه مردم را به احسان و نيكى و تواضع نسبت به يكديگر دعوت مى‏كرد اخلاق منحط بردگى و فاقد ارزش مى‏دانست. دليل نيچه براى نظريه اخلاقى‏اش آن بود كه انسان در ذات و طبيعت‏خود قدرت طلب است و هر عملى كه همسو با اين ذات و طبيعت‏انسانى باشد و آنرا تقويت كند بايد مثبت و با ارزش تلقى شود.

برتراند راسل

این فيلسوف انگلیسی و گروهى از فيلسوفان مغرب زمين در سده‏هاى هفدهم و هيجدهم مانند بنتام و هيوم كه پيشتازان انديشه مدرن غرب و ليبراليزم بوده‏اند، ريشه حكم‏اخلاقى را درانسان، طبيعت منفعت طلب ولذت گراى او مى‏دانند. آنها براساس تفسير و تحليل‏شان از طبيعت و شخصيت انسان، وی را موجودى می دانند كه جز به منفعت و لذت مادى خود، به چيز ديگرى فكرنمى‏كند و تنها معيار او براى قضاوت‏هاى اخلاقى‏اش، همين سود و منفعت شخصى است و به نظر او اساسا جز اين واقعيت ديگرى وجود ندارد. پس هر عملى كه منفعت و سود فرد را تأمين كند خوب است و هر عملى كه‏موجب از دست رفتن سود اوشود بد است. اين نظريه در نقطه افراط، لذت فردى را در برابرلذت جمعى قرار مى‏دهد و نفع و سود جامعه را در مقابل نفع فرد، بى‏ارزش و غير قابل اعتنا مى‏داند و در نقطه‏متعادلش نفع فرد را همسو با نفع جامعه قرار مى‏دهد و مى‏گويد كه انسان بايد منافع فردى‏خود را همسو با منافع جامعه قرار دهد تا كارش اخلاقى و خير باشد.زيرا بدون نفع جمعى، نفع فردى واقعيت نخواهدداشت.

4.  «معنى گرايان» گروه ديگرى از فیلسوفان اخلاقند که معتقدند قضاوت و حكم‏اخلاقى انسان برخاسته از بعد معنوى اوست. تمايز ميان خوبى‏ها و بدى‏ها و ارزش گذارى مثبت و منفى بر روى افعالِ انسان ساخته و پرداخته اين بخش معنوى و فرا مادى شخصيت انسان‏است. افلاطون فيلسوف نام آور يونان باستان به اين گروه تعلق دارد .او مى‏گويد كه احكام اخلاقى انسان برخاسته از حس زيبايى شناسى و زيبايى گرايى معنوى است كه در درون هر انسان وجود دارد.

طبق اين نظريه انسان‏ از دو گونه احساس زيبايى گرا برخوردارست: يكى حس زيبايى گراى مادى كه موجب مى‏شود انسان از زيبايى‏هاى مادى وظاهرى لذت ببرد و ديگرى حس زيبايى‏گراى معنوى كه به‏عنوان‏واقعيتى فعال و قوى در درون او وجود دارد. تصور كنيم كودكى‏را كه به بيمارى سخت دچار مى‏شود و مادركودك به خاطر تهيدستى امكان درمان فرزندش را ندارد وفرزندش دربستر مرگ قرار مى‏گيرد. در اين حال، انسانى نيكوكار با آنكه از ثروت‏زيادى برخوردار نيست، با گذشت و فداكارى مخارج درمان طفل راتأمين مى‏كند و مادر را ازاين رنج كشنده نجات مى‏دهد. در اين جا حس‏ زيبايى‏گراى معنوى انسان مى‏تواند زيبايى توصيف نشدنى اين عمل رادرك كند. احساسى كه يك مسيحى نسبت به عيسى مسيح (ع) و يك‏مسلمان نسبت به پيامبر گرامى اسلام دارد برخاسته ازهمان حس‏زيبايى‏گراى معنوى است كه در انسان وجود دارد و بسيار قوى‏تر از حس زيبايى‏گراى مادى درانسان است. اين واقعيت كه انسان در درون خود زيبايى‏هايى را كه در طبيعت وجود مادى ندارد، ادراك مى‏كند و حقيقتا مجذوب آنها مى‏شود، نشانة روشنی از وجود چنين احساس معنوى درانسان است. احساسى كه از شنيدن يك قطعه ‏ادبى يا يك شعر زيبا و يا يك تابلو نقاشى هنرمندانه به انسان دست مى‏دهد از اين نوع احساسات غير مادى است كه در درون ما وجود دارد . در اين نظريه هر قدر يك عمل با احساس زيبايى‏گراى معنوى‏انسان هماهنگ‏تر باشد آن عمل از ارزش اخلاقى بالاترى برخورداراست.

5. نظريه ديگرى در همين گروه با پذیرش حس زيبايى‏گراى معنوى انديشه كاملتر و جامعترى را در رابطه با ‏ريشه و خاستگاه ارزشهای اخلاقى انسان ارائه مى‏دهد. براساس این نظریه، حس اخلاقى و زيبايى‏گراى انسان تنها يك احساس مجرد، درگوشه‏اى از روان و جان انسان نيست بلكه حس اخلاقى و زيبايى‏گرا تمام‏شخصيت درونى انسان را تشكيل مى‏دهد. و انسان باتمام شخصيت‏اصيل و واقعى خود زيبائيهاى معنوى را احساس مى‏كند.انسانى كه هر لحظه خود را مى‏يابد و با خود زندگى مى‏كند؛ در حقيقت، در هر لحظه خود معنوى‏اش را مى يابد و باآن زندگى مى‏كند.

انسان پيش از آنكه به آلودگى‏هاى نفسانى دچارشود و غبار تيرگى بر آن بنشيند به دلیل همان زيبايى روحی اصيل خود، به زيبائيهاى‏ِِ هستى عشق می ورزد و از بدى‏ها و زشتى‏ها متنفر است. در حقيقت این نگاه عمیق به خود، حقيقت هر انسان که از حقيقت زيبا و نيكِ خداوندى نشأت گرفته سراسر زيبايى و خوبى است، حقيقتى كه خداوند در قرآن آن را از خود دانسته و«روح‏الهى» به آن نام نهاده است.

اين خودِ الهى و متعالى، ريشه تمام گرايش‏هاى‏اخلاقى انسان است. هر آنچه را كه انسان با وجود سراسر زيباي خود همساز و همگون ببيند آنرا زيبا و خوب مى‏شمارد و آنچه را با آن ناهمگون ‏ببيند آنرا شر و بد مى‏داند. ولی نکته به ظاهر مشکل آفرین اين است که همین خود پاک و زیبا ممكن است‏تحت تأثير گرايش‏هاى انحطاط بخش که آنها هم به گونه ای در درون انسان جای گرفته اند به ضعف بگرايد و ‏مجال رشد و بالندگى از او گرفته شود. در اين حال است که  قوت گرفتن نيروهاى‏نفسانى به تضعيف آن حقیقت زیبا می انجامد و به دنبال آن، احساس زيبايى گراى معنوى هم در او به‏ افول مى‏گرايد و ارزشهاى خير و نيك اخلاقى در نظر چنين انسانى‏كمرنگ مى‏شوند و زشتی و شر در نظر او زیبا مى نماید. قرآن که بزرگترین هنرش در کلام علی (ع) نشان دادن این واقعیتهای درونی انسان است1  این حالت واژگونه درونی انسان را «تسویل» نامیده است. و شرح حال نمونه هایی از این انسان های باژگونه را بازگفته است.

سعادت انسان

پرسش مهم ديگری که در حوزه فلسفه اخلاق برشمردیم تفسير سعادت وخوشبختى انسان است.

پيش از آن که بتوانيم به تفسيرى درباره سعادت برسیم بايد به بینشی راجع به‏ جهان دست يابيم. بدون این که خود را به عنوان يك«انسان» شناخته باشيم و درباره حقيقت خود و نيازها واستعدادهاى واقعی و آينده خود به نتيجه روشنى رسيده‏باشيم نمى‏توانيم بفهميم در چه شرايطى خوشبخت‏تر خواهيم بود. و آیا کدام  احساس خوشبختی ما واقعی و ماندنی است و کدام یک کاذب و  موقتی. بدیهی است، برداشت ما از خوشبختى ارتباط زیادی با آینده زندگی ما دارد. در صورتى كه زندگى پس از مرگ را باورداشته باشيم با تفسير ما از خوشبختى در صورت انكار حيات پس از مرگ كاملا متفاوت است.

پیامبران الهی با بینش وتصويرى روشن و بدون ابهام از گذشته و آينده تفسيرى معقول از خوشبختى و سعادت به انسان ارائه مى‏دهند.در اين تفسير سعادت انسان از طریق شكوفا شدن و رشد تمامى استعدادها و توانائيهاى انسان و رسیدنش به جاودانگى خواهد بود.

با این مقدمه به سراغ مکاتب مختلف اخلاقی می رویم. مكتبهاى اخلاقى در این مورد هم نظر يكسانى ندارند. اپيكوريست‏ها و بسيارى از فيلسوفان غربى،خوشبختى را تنها دستيابى هر چه بيشتر به لذت‏هاى مادى و جسمى‏مى‏دانند. (1) برخى دیگر،رسيدن به آرامش كامل روانى و دورى گزيدن از هرعاملى كه اين آرامش را بر هم زند سعادت حقيقى ‏مى‏دانند.  هندوها و بودائیان با اين تفسير از خوشبختى، به انسان توصيه‏مى‏كنند تمام تعلقات و وابستگى‏هاى مادى حتى وابستگى به‏خانواده و مادر و پدر و فرزند و خانه و كاشانه را رها كند تا فقدان آنها نتواند آرامش درونى را برهم زند.

مكتب‏هاى الهى، خوشبختى نهايى و سعادت غايى فرد را نزدیک شدن انسان به کانون واقعی هستی که سرچشمه همه زیبائی هاست می دانند. پیامبران جملگی براین باور بوده اند که هر آن چه به انسان احساس خوشبختی می دهد همه در این ارتباط نهفته است. در سایه این ارتباط است که انسان به آرامش وصف ناپذیر و رضایت کامل درونی می رسد. به جای این که انسان رابطه خود را با دنیا و دیگران قطع کند تا نکند فقدان آنها او را بی قرار نکند، می تواند به کیمیای آرامشی دست یابد که هیچ فقدانی نتواند آن را از او بستاند.

فصل سوم

 انسان رشد یافته، دستاورد اخلاق اسلامى

مبانى اخلاق اسلامى،آموزه‏ها و معارفى هستندكه بدون تبيين آنها نمى‏توان از هنجارها و ناهنجارهاى اخلاقى وراه‏هاى درمان آن سخن گفت. آموزه‏هایی مانند توحيد، وحی، شيطان، طبيعت خير وشر درانسان، امدادهاى الهى‏ از اين جمله اند.

گفتيم غايت و هدف دانش اخلاق اسلامى ايجاد شخصيت‏سالم و رشد يافته است. رشد يافتگى شخصيت با شكوفا شدن‏استعدادهاى درونى انسان بدست مى‏يابد. شخصيت رشد يافته يا به تعبير عرفانى«انسان كامل» كسى است كه تمامى استعدادهاى انسانى خود را به تكامل‏رسانده است.

ولى نکته ای که همیشه پیامبران به انسان آموخته اند این است که رسيدن به ثروت و زندگى مرفه و حتى علم ودانش نمى‏تواند به روح انسان‏آرامش بخشد. زيرا اين آرامش تنها با تكميل حقيقت وجود انسانى و پر كردن خلأها و كمبودهاى روحى به‏دست مى‏آيد. اين آيه قرآن:«الا بذكر الله تطمئن القلوب» به ما این نهفته درونی ما را یادآور می شود که آرامش نهايى انسان فقط درپيوند با خداست و تنها پيوند با خداست كه به انسان تكامل مى‏بخشد واو را به سرچشمه بى‏پايان حيات متصل مى‏كند.

در این آيه قرآن:

 والذين كفروا أعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماء حتى إذا جاءه لم يجده شيئا ووجد الله عنده فوفاه حسابه والله سريع الحساب [ النور 39 ]

سرانجام تلاش كسانى‏هدفى غير از خدا براى زندگى خود برمى‏گزينند و انرژى و نيروى خود را يكسره در راه آن صرف مى‏كنند، به انسان تشنه‏اى تشبيه مى‏كند كه در بيابانى خشك سراب را بركه آب پنداشته و تمام نيروى خود رابراى رسيدن به سراب‏صرف مى كند ولى چون به نزديك آن مى‏رسد چيزى جز حسرت و اندوه به‏دست نمى‏آورد.

نیاز به تكامل در انسان

مهمترين احساس نيازى كه در درون هر انسانى ‏وجود دارد و او را به تكاپو و تلاش دائمى وادار مى‏كند احساس نياز به‏ تكميل خويشتن است. با اين احساس فطرى است كه گروهى به دنبال‏ثروت مى‏دوند وگروهى به سراغ علم و دانش مى‏روند و گروهى به‏رياضت و انزوا روى مى‏آورند و گروهى هم به سوى خدا مى‏گرايند.همه اين گروهها فكر مى‏كنند با به دست آوردن اين خواسته ها ، مى توانند كمبودى را كه‏در درون خود احساس مى‏كنند بر طرف سازند و به شكوفايى شخصیت انسانی خود كه غايت و هدف فطرى آنهاست دست يابند.

ابعاد تکامل و شکوفایی انسان

شخصيت رشد يافته و رشد يابنده، يا انسان كامل كه در تلاش براى تكميل خود است بايد از يك سو به افزايش ظرفيت انديشه و عقل و معرفت خود بپردازد واز سوى ديگر ناهنجارى‏ها را در منش وخلقيات خود بر طرف سازد ورفتار روانى خود را سامان دهد.يعنى بر خشم و غضب خود تسلط يابد،احساس‏ها و تمايلات خويش را به سوى خوبى‏ها گرايش دهد، عشق‏و نفرت را از این که خود سرانه به هرسو رود حفاظت كند.

بنابراین، براى ايجاد شخصيت سالم ورشد يافته و تكميل شخصيت خود بايد شرايط رشد و تكميل را در دو عرصه و ساحت وجودى زیر را برآورده‏سازيم:

     الف:  ساحت عقل و شخصيت عقلانى

     ب:   ساحت روان و شخصيت روانى

بنابراين براى شناخت مختصات انسان رشديافته و يا رشديابنده بايد ويژگى هاى سه گانه او را در ساحت  بينش و معرفت انسان و ساحتِ منش و اخلاق روانى او، در رابطه با سه بخش هستى يعنى خداوند ، خودو ديگران از منظر اخلاق و معارف اسلامى تبيين كنيم.

رشد و تكامل در ساحت عقلى ـ معرفتى

رشد و تكامل در ساحت عقلى ـ معرفتى در سايه تكميل دانش و بينش انسان نسبت به خود خدا و ديگران امكان پذير است . با این که تكامل حقيقى انسان با رشد معرفتى و اخلاقى بدست مى آيد ولى رشد معرفتى واخلاقى بدون داشتن عمل و رفتار درست و منطقى امكان پذير نمى باشد .ازاين رو انسان بايد به ساماندهى رفتار خود در رابطه با اين سه مورد يعنى خدا، خود و ديگر انسان‏ها و جهان‏براى‏رسيدن به كمال عقلانى و رشد عرفانى بپردازيم. با این که رسيدن به شناخت، آگاهى و معرفت صحيح در رابطه با خداوند،خود و ديگران كه تكميل شخصيت عقلانى و عرفانى انسان را در پى‏دارد بالاصاله در حوزه دانش اخلاق قرار نمى‏گيرد ولى چون بدون‏شناخت وبينش درست دراين موارد نمى‏توان به اخلاق شايسته اسلامى دست يافت، ازاينرو آن‏ها را به عنوان «مبانى و پايه هاى اخلاق اسلامى» بايد مورد توجه قرار داد.به عنوان مثال باور داشتن و اعتقاد به‏خداوند و يگانگى و ربوبيت او درتمام هستى را مى‏توان ذكر كرد كه در اخلاق هم مانند ساير بخش هاى انديشه اسلامى محور و پايه همه معرفتها قراردارد . پس اگر چه سخن گفتن از معرفت‏خداوند ودرجات آن و كمال عرفانى انسان اصالتا به دانش فلسفه و عرفان اسلامى مربوط مى‏شودولى بدون آشنايى با اين حقيقت‏ها نمى‏توان راهى را كه اخلاق اسلامى براى سامان دادن رابطه انسان با خود، خدا وديگران‏نشان مى‏دهد به درستى شناخت و در آن گام نهاد .

1ـ بينش و معرفت رشديافته نسبت به خداوند؛

2ـ بينش و معرفت رشديافته نسبت به‏خود؛

3ـ بينش و معرفت رشديافته نسبت به‏ديگران؛

رشد و تكامل انسان در ساحت اخلاقى ـ روانى

همينطور رشد و تكامل انسان در ساحت اخلاقى ـ روانى در سايه تكميل وتكامل احساس‏ها و حالت هاى روانى ما نسبت به سه متعلق ياد شده يعنى خود، خدا و ديگران حاصل مى‏شود. با اخلاق اسلامى مى‏توانيم احساسات، عواطف ورفتار روانى سالم را در رابطه با خدا، خود و انسانهاى ديگر، از گونه ناصحيح و ناشايست آنها باز شناسيم و راه و روش دستيابى به‏احساسات و عواطف و رفتارروانى شايسته را پيدا كنيم و آنها را دردرون خود به صورت ثابت و ملكه نهادينه سازيم.

1ـ احساس ،منش و حالت روانى رشديافته نسبت به خداوند؛

2-احساس ،منش و حالت روانى رشديافته نسبت به خود؛

3-احساس ،منش و حالت روانى رشديافته نسبت به ديگران؛

رشد و تکامل در عرصه رفتار و عمل

با این که عرصه عمل و رفتار بخش مستقلی از شخصیت انسان نیست بلکه فقط راه را برای رشد انسان در دو ساحت ‏انديشه و روان فراهم مى‏سازد. «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه». ولی نقش آن در ساختن انسان رشد یافته بسیار مهم است به گونه ای که بدون داشتن عمل صالح در سه بخش مربوط به خدا و خود و دیگران.

1ـ عمل و رفتار رشديافته نسبت به خداوند؛

2- عمل و رفتار رشديافته نسبت به خود؛

3- عمل و رفتار رشديافته نسبت به ديگران.


فصل چهارم

الف: رابطة انسان رشد یافته با خداوند

بينش و معرفت رشديافته نسبت به خداوند

دو دانش فلسفه و عرفان نظری تلاش مى‏كنند تا بينش و معرفت انسان راافزايش‏داده و حقيقت وجودش را با بازكردن افق‏هاى آگاهى و معرفت در برابر او تكامل‏بخشند. راهى كه فلسفه و عرفان براى رشد معرفتى انسان پيش روى انسان مى‏گشايند كاملا بايكديگر متفاوت است. فلسفه از نيروى‏انديشه و خرد و ابزار استدلال و برهان براى رسيدن به معرفت استفاده مى‏كند ولى عرفان عملی نيروى روح و روان انسان را به كار مى‏گيرد و از ‏معرفت شهودى و عرفانى كه دردل و جان هر كسى قرار دارد و با پالايش جان وتزكيه نفس شكوفا و فعال مى‏شود استفاده مى‏كند. حركت و سيرحقيقى و واقعى انسان به سوى خداوند با رشد آگاهى و معرفت‏اونسبت به خداوند و نظام آفرينش او ارتباط دارد. هر قدر اين آگاهى‏قوت گيرد حضور و نقش خداوند در هستى در نظر انسان ملموس‏تر وعينى‏تر مى‏شود تا آنجا كه انسان در مراحل عالى معرفت، خداوندوجريان اراده او را در تمام اجزاء ذرات جهان هستى و حتى وجود خود به روشنى‏مشاهده مى‏كند و مى‏يابد . در اين حا ل اجزاء و پديده‏هاى جهان درنظر او تنها به صورت آئينه‏اى، خداوند و جريان‏خواست‏و مشيت او را نمايش مى‏دهد. بابا طاهر در شعر زيباى عرفانيش چنين مى گويد:

                 به هر جا بنگرم كوه و در و دشت‏      نشان از قامت رعنا تو بينم

اصل نخستين: اعتقاد به خداوند به عنوان غايت و معنى زندگى

اعتقاد به خداوند به عنوان غايت، هدف و معناى زندگى مورد توجه تمام آئين هايى است كه پيامبران الهى آورده‏اند. خداوند نه تنها آفريدگار جهان و اداره كننده نظام‏آفرينش است بلكه جان و حيات و معناى‏زندگى انسان خداشناس وخدا باور محسوب مى‏شود، زيرا همه زيبائيها و حقيقت‏ها از اوست . هر چه حقيقت و زيبايى در جهان است جلوه‏اى از وجود اوست. بدون حضور او و بدون جمال و حقيقت او همه‏چيز بى‏معنى وبى‏واقعيت است همچون صورت‏هايى بى‏جان و بى‏روح. همه تلاش انسان بايد يافتن و ديدن حقيقت جمال و كمال خداوند باشد كه در هر گوشه‏اى از هستى جلوه‏اى از آن متجلى است.نگاه‏ مؤمنانه، به هستى نگاهى است كه در همه اجزاى هستى جمال وكمال خدا را مى‏بيند و به همه اين نمودها و نشانه ها عشق مى‏ورزد عشقى‏حقيقى، زيرا در همه آنها جلوه‏اى از حقيقت را مى‏يابد. سعدى باچنين‏نگاهى عرفانى مى‏گويد:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست‏ عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

خدا همان گونه كه به زندگى انسان معنى مى‏بخشد به فعاليت‏ها وتلاش‏هاى او نيز معنى مى‏دهد . تلاش و كوششى كه براى يافتن‏جلوه‏هاى بيشتر خداوند و براى رسيدن و مستغرق شدن در درياى‏سراسر نور وسرور فيض و لطف و رحمت الهى صورت مى‏گيرد ازبيشترين معنى برخوردار است. در اين حال تلاشهاى انسان مؤمن تلاشهايى به‏غايت هدفمند و پرمعنى خواهد بود. بدون چنين هدف حقيقى وواقعى،زندگى روزمره انسان فاقد معنى و حقيقت خواهد بود و تنهامعنى آن فراهم كردن اسباب لذتى است كه بدون رنج و زحمت هرگز به صورت خالص به ما نمى‏رسد و هيچگاه نمى تواند روح بلند انسانى ما رااقناع كند . كسى كه از انباشتن ثروت لذت مى‏بردو تمام راحتى خود را بر سر بدست آوردن ثروت مى‏گذارد، رنج‏بدست آوردن، نگاه داشتن و حسرت از دست دادن آن و نگرانى‏عقب ماندن در رقابت باديگران، سراسر زندگى او را فرامى‏گيرد و هرقدر نعمت و ثروت به دست مى‏آورد، با نگاه كردن به آنچه به دست‏نياورده در نظرش بى‏رونق و در كامش بى‏حلاوت مى‏نمايد. پايان كارچنين انسانى نيز جز رنج‏پنهان درونى چيزى نيست. آن همه‏استعدادها و نيازهاى متعالى كه در درون چنين انسانى نهفته است بى‏استفاده و بى‏پاسخ مانده است و آن همه ظرفيت معطل گذاشته، او را راحت‏نمى‏گذارد. احساس مى‏كندكه كمبودهايش باقى‏است و خواسته هايش بى‏پاسخ و تلاشش نافرجام مانده است. دوران پيرى‏چنين انسانهايى بسيار دردناك و رنج آور و با بحرانهاى روحى خردكننده همراه‏است.

گروهى ديگر خود را به‏لذت‏هاى كوته بينانه سرگرم نكرده‏اند ولى به جاى نگاه كردن به قله‏و حركت به سوى آن، خود را به اهداف كوچك سرگرم كرده و ازهدف اصلى باز مى‏مانند، كسانى كه مبارزه در راه‏آزادى وطن و ياتلاش براى رشد و توسعه كشور و يا پيشبرد علم و دانش را هدف‏نهايى خود قرار مى‏دهند و صادقانه در اين راه قدم مى‏گذارند. اينها انتخاب اهداف‏معنوى نسبت به گروه اول كه تنها اهداف مادى‏خودخواهانه دارند گامى به جلو برداشته‏اند ولى باز نتوانسته‏اند تمام ظرفيت درونى‏خود را پاسخ دهند و از آن بهره بردارى كنند. حقيقت زندگى و هستى‏را در نيافته و به زندگى فروتر بسنده كرده‏اند. چه‏بسيارند مبارزانى از اين گروه كه درمسير تلاش و مبارزه به همان اهداف خودخواهانه مادى تنزل مى‏كنند و تلاشهاى‏آزاديخواهانه خود را به دليل نداشتن پشتوانه مستحكم معنوى با خودخواهى‏هاى پست ورذيلانه مى‏آميزند و سرانجام به تباهى و فساد فرو مى‏غلتند؛ سرنوشتى كه بسيارى از اعضاى گروهها و احزاب آزاديخواه كه مدعى‏طرفدارى از مردم‏اند به آن دچار مى‏شوند.

در عرصه علم و دانش هم بسيارى از دانشمندان كالاى پر ارزش دانش خود را ابزارى براى رسيدن به منافع مادى قرارمى‏دهند و تيغ برنده علم را در كف زور مداران قرار مى‏دهند و درفاجعه‏هايى كه مى‏آفرينندسهيم مى‏شوند.

كسانى درميانه راه، پوچى و بى‏معنى بودن اين همه تلاش رادرمى يابند. برخى هم با كوته بينى از راه مانده ودر پوچى فرو رفته اند و چون در زندگى به معنايى دست‏نيافته اند يا به جنون كشيده شده‏اند و يا باقى‏عمر را در فساد و مى‏خوارگى‏گذرانده‏اند و يا هم چون صادق هدايت دست به خود كشى زده‏اند وبه اين وسيله رسيدن خود را به آخر خط زندگى نشان داده‏اند.

آنهايى هم كه با اعتقاد به خدا راهى به سوى زندگى با معنى يافته‏اندهمه يكسان نيستند و در سطوح متفاوتى قرار دارند. على ـ عليه السلام ـ درنهج البلاغه از سه گروه از خداجويان ياد كرده است.گروه اول‏خداپرستان تاجر پيشه اند كه خدا را براى رسيدن به نعمت‏هاو لذت‏هاى بهشتى عبادت مى‏كنند. گروه دوم خداپرستان برده وارهستند كه خدا را به خاطر ترس از دوزخ مى‏پرستند وگروهى هم »خداپرستان‏آزاده» اند كه خدا را نه ازروى ترس و يا به خاطر منافع خود مى‏پرستند بلكه خدا رايكپارچه خوبى و خير و كمال يافته‏اند و او را به خاطر كمال و جمالش‏مى‏پرستند؛ يعنى خدا را براى خدا مى‏خواهند نه براى‏خود. مى‏گويند كه يكى از علماى اخلاق در كلاس درس خود گفته‏است كه اگر خداوند كليد بهشت و جهنم را به دست شيطان داده‏بود بسيارى از ما شيطان پرست بوديم و به جاى خداوند راه شيطنت و تباهى‏و فساد انتخاب مى‏كرديم (2) . ولى خداشناسانى كه حقيقت و نور الهى رادر جان خود يافته‏اند و به سرچشمه جمال و پاكى رسيده واز بند نام و نان رها شده‏اند ، براى زندگى خود جز پيوند با خدا و فانى كردن‏قطره هستى‏خود در آن درياى بيكران معنايى نمى‏بينندو خدا را با هيچ چيز ديگرى عوض نمى‏كنند .

پس تنها راه براى آنكه انسان به نيازهاى واقعى جان خود پاسخى حقيقى بدهد انتخاب پيوند با اوست. هروابستگى و انتخاب ديگرى، انسان را مدتى سرگرم مى‏كند ولى‏نمى‏تواند روح بلند آدمى را راضى وقانع كند و او را به آرامش ورضايت روحى برساند. كسى كه به دنبال افزودن ثروت يا رسيدن به مقام وقدرت است هر روز دررسيدن به قدرت و ثروت حريص‏تر مى‏شود و هر چه بالاتر مى رود چون آنراسرابى بيش نمى‏بيند براى رسيدن به درجه بالاتر بر اضطرابش افزوده مى شود با اين خيال كه در آنجا حقيقت گمشده‏اش را پيدا مى كند. ولى تمام اين اضطراب‏ها از آن روست كه اين هدفها براى روح‏اوبيگانه است و او با اين همه تلاش، جز به بيگانگى بيشتر با حقيقت‏جان و هستى خود كمكى نمى‏كند،بلكه بر بحران هويت خود مى‏افزايد . ولى انتخاب خدا انتخابى است كه انسان هر قدر درآن پيش‏تررود به‏رضايت معنوى و آرامش بيشترى دست مى‏يابد زيرا در هرمرتبه روح و جان خود را در پيوند بيشتر با حقيقتى مى‏يابد كه به آن تعلق دارد و از او نشأت گرفته است.

برخى شاخه هاى ديگر معرفت انسان نسبت به خداوند كه شناخت و باور آنها در تكامل و تكميل شخصيت انسان موثراست از اين‏قرارند:

1. شناخت خدا به عنوان تنها ملجأ و پناه براى انسان؛

2. شناخت خدا به عنوان تنها راهنما و هدايت گر انسان در مسيرزندگى؛

3.  شناخت خداوند به عنوان تقدير كننده خير و خوبى براى انسان‏و خير خواه حقيقى او؛

4. شناخت خداوند به عنوان موجودى منزه از هر گونه ظلم وبدخواهى و بد انديشى نسبت به انسان و موجودات.

اصل دوم: توحيد ربوبى

يكى از بزرگترين موانع در راه رشد اخلاقى و معنوى انسان، نداشتن‏تصور درست از خداوند است. اصرار و تأكيد اسلام بر معرفت‏خداوند و به خصوص بر اصل توحيد و نيز اصل عدالت در نظر شيعه‏به‏همين دليل است .تأثير انديشه چندگانه پرستى كه امور جهان وطبيعت را بين خدايان متعدد تقسيم مى‏كند و ميان اين خدايان اداره‏كننده جهان، جنگ و رقابت و ستيز را حاكم مى‏نمايد بر زندگى انسان‏بسيارمخرب و ويرانگر است. انسانى كه خود را تحت حاكميت‏موجوداتى ضعيف و گاه شرور به نام خدا مى‏بيند كه هر يك او را به‏سويى مى‏كشند، نمى‏تواند در زندگى خود هدف و راه صحيح و معقولى راانتخاب‏كند و اطمينان يابد كه مى‏تواند آنرا به خوبى طى كند بدون آنكه ازسوى قدرت‏هاى برتر حاكم بر هستى مواجه با مشكل شود، و در پايان راه به سعادت ونيكبختى برسد. ولى در انديشه توحيدى اسلام تمام‏جهان در تحت حاكميت خداوند يگانه‏اى است كه جهان هستى را بر پايه خير و نيكى و عدل آفريده است و انسان را به پيمودن اين راه دعوت‏كرده و پايان اين راه را هم سعادت جاودان قرار داده است .انسان‏براى‏حركت در راه خير و عدل نه تنها با نيروهاى مزاحم شرور و قدرتهاى پليد مواجه نيست بلكه از بزرگترين پشتوانه و اميد و دلگرمى در اين راه برخوردار است . انسان نيك سيرت و نيك انديش تمام‏هستى و نيروهاى آن را همراه و همسو با خود مى‏بيند و به‏پايان نيك فرجام تلاش خود اطمينانى كامل دارد. روشن است كه چنين‏ايمان و باورى مهمترين تأثير را در رشد شخصيت اخلاقى انسان‏به جاى‏مى‏گذارد.

نتيجه اين بينش شكل گرفتن احساس‏هاى مثبت در انسان نسبت‏به خداوند و زندگى است. وجود بينش و باور صحيح در انديشه، احساس‏ها وتمايلات مناسبى را نيز در حوزه جان و دل انسان پديد مى‏آورد،احساس هايى كه رفتار انسان را به سوى خير و فضيلت جهت‏مى‏دهد. اصل توحيد كه مهمترين نقش را در حيات و شخصيت عقلانى وروانى انسان موحد ايفا مى‏كند به چند حقيقت مهم در مورد جهان‏هستى اشاره دارد:

اولين حقيقت آن است كه جهان آفرينش به طوريكپارچه آفريده خداوند يكتاست و در اعطاى هستى به موجودات، جز اراده خداوند يكتا هيچ اراده ديگرى تأثير نداشته است. نيروهاى‏اهريمنى مثل شيطان وخدايان ظلمت كه در برخى آئين‏ها در برابرخداوند از قدرت و اراده مستقلى برخوردارند و در خلقت جهان نقش‏دارند، در انديشه و اعتقادات اسلامى هيچ قدرت و اراده‏اى از خودندارند . خدايان ظلمت وشرآفرين كه اصلا واقعيت ندارند، ساخته توهمات انسان‏اند. شيطان هم خود مخلوق و آفريده خداوند و تحت اراده او قرار دارد و مانند ساير مخلوقات از هيج قدرتى در برابر خداوند برخوردارنيست . تنهانيروى شيطان وسوسه انگيزى در درون انسان است.

حقيقت دوم اين است كه تمام نظام آفرينش در همه اجزاء وبخش هايش با اراده خداوند اداره مى‏شود و هيچ جزئى از هستى در هيچ‏لحظه‏اى خارج از اراده و قدرت خداوند قرار ندارد و هيچ فعل وعملى درجهان بدون اراده و قدرت الهى تحقق نمى يابد. تنها اراده مستقلى كه در جهان هستى تأثيرگذار است اراده خداوند است و هر اراده ديگرى اگر خود را به‏آن اراده برتر پيوند نزند و از آن اراده و مشيت نيرونگيرد بى‏اثر و باطل‏است. اين موضوع كه »توحيد افعالى» نام دارد داراى اعماق و لايه هاى عرفانى بى‏پايانى است و انسان موحد در فهم اين‏حقيقت مى‏تواند هر روز به عمق و مرتبه بالاترى دست يابد. تفاوت‏مرتبه كمال انسانها هم به درجه معرفتشان نسبت به اين حقيقت بستگى دارد.

«توكل» كه يكى ازويژگيهاى انسان رشد يافته است در اثر ايمان و باور به توحيد افعالى به وجود مى‏آيد. انسانى كه اراده و قدرت الهى را بر تمام امورزندگى خود حاكم مى‏بيند در پيشرفت خود نيز تنها به اراده‏الهى‏اعتماد و اتكا مى‏كند.

اينك اين پرسش مطرح مى شود كه با اعتقادبه توحيد افعالى، اراده انسان چه نقشى دارد؟ آيا توحيد افعالى به‏معنى ناديده گرفتن تأثير اراده انسان و يا نيروها و عوامل طبيعى واجتماعى در زندگى ما نيست؟

پاسخ اين است كه اراده انسان و نيروهاى‏طبيعى و اجتماعى در نظر انسان موحد همگى در داخل نظام و سيستمى كه از سوى خداوند پيش‏بينى شده است قراردارد و به همين دليل تنها در محدوده‏اى كه اراده‏خداوند ايجاب مى‏كند تأثيرگذار مى‏باشند .پس نه مى‏توان تأثير آنها را نامحدود دانست و نه این که آنها را ناديده گرفت.

اعتقاد به توحيد در انديشه اسلامى هم راه است و هم مقصد، هم‏وسيله است و هم هدف. از سويى حقيقتى‏معرفتى است كه شناخت‏جهان هستى و عوامل تأثير گذار آن و فهم مكانيزم و ساز و كار نظام‏هستى‏بدون آن امكان‏پذير نيست و از سوى ديگر واقعيتى عينى است كه‏همه هستى به سوى او روان‏اند. انسان هم مانند ساير اجزاى طبيعت در مسير تكامل حيات‏و زندگى‏اش به سوى آن نقطه، تعالى و تكامل‏مى‏يابد، نقطه‏اى كه چون‏بى‏نهايت است نمى‏توان به آن اشاره كرد و جايگاه آن را دريافت و به شناخت كامل آن رسيد و يا در سير و سلوك معنوى به آن رسيد و سيرو سلوك را با رسيدن به او پايان داد.

رسيدن به خدا به عنوان مقصد و غايت زندگى و خدا گونه شدن‏انسان و پديد آمدن صفات خداوندى در او امكان‏پذير است.انسان بايد وجود خود را محل ظهور و جلوه گرى جمال و زيبائيهاى وجودالهى كند تابخدا برسد و خدا را بيابد. در حديث قدسى معروفى خداوندمتعال به پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ بزرگش درباره راز آفرينش انسان گفته است كه:«من‏گنجى پنهان بودم كه جمال و كمالم در هستى، ظهور ونمودى نداشت و براى هيچ كس شناخته نبودم، چون خواستم كه اوصاف جمال خود را در عالم آشكار كنم پس انسان راآفريدم و همچون آئينه‏اى كامل تمام جمال و كمالم را در او جلوه‏گرساختم .»

در انديشه اسلامى هنگامى كه انسان در معرفت و خصلت‏هاى انسانى اوج گيرد، آينه‏نمايش تمامى اوصاف خدايى خواهد شد و آنچه از حسن و كمال درديگر موجودات هستى پراكنده شده است يكپارچه‏در وجود انسان، كامل ومجتمع خواهد شد.

مهمترين و اصلى‏ترين مرحله در اين سير تعالى بخش، معرفت و عرفان است. انسان با معرفت توحيدى و دستيابى به آگاهى‏هاى روشن درباره نقش اراده الهى درنظام هستى كه نظام طبيعت، بخش كوچك وناچيزى‏از آن را تشكيل مى‏دهد به كمال معرفتى و عرفانى مى‏رسد. نيل به چنين كمال معرفتى از دو راه ممكن است : يكى راه‏عقل و ديگر راه شهود عرفانى. شناختى كه از راه عقل و خرد براى‏انسان نسبت به توحيد و مراحل آن حاصل مى‏شود گرچه شناختى‏ارزشمند است ولى به دو دليل كافى نيست .نخست آنكه شناختى‏شفاف و روشن نيست زيرا تنها براستدلالهاى خشك عقلى و فلسفى‏تكيه دارد و نمى‏تواند معرفتى روشن ارائه دهد و ديگر آنكه اين‏شناخت هر چند اقناع و پذيرش عقلى را با خود همراه مى آورد ولى‏گوهر »يقين پيدا كردن » را نمى‏تواند درخود جاى دهد. گوهر يقين گوهرى‏بى‏همتاست كه جز در صدف عرفان و شهود به چنگ نمى‏آيد . «يقين»به توحيد در مراتب و درجات آن را بايد از راه سير و سلوك معنوى وپاك كردن و صفا بخشيدن به كانون‏دل و آئينه جان جستجو كرد. عرفامى‏گويند معرفتى كه انسان نسبت به خداوند پيدا مى‏كند همچون‏آگاهى نسبت به وجود آتش است گاه اين معرفت با ديدن دودى دردور دست‏ها حاصل مى‏شود، عقل انسان آنرادليل بر وجود آتشى درآن دور دست مى‏گيرد و به آن باور مى‏كند بدون آنكه آتش را ديده و حرارت آن را لمس كرده باشد. اعتقادى كه عقل درباره خدا به ما مى‏دهد معرفت خشك و بى‏روحى‏است كه انسان‏گرمى و حرارت آنرا در دل احساس نمى‏كند و تنها درذهن و انديشه آن را باور مى‏كند.

گونه اى ديگر از معرفت آتش، با نزديك شدن واحساس گرماى آن بدست مى‏آيد. گرمايى كه انسان با نشستن در كنار آتش آنرا با تمام وجود در جان خود احساس مى‏كند.اين معرفت را مى‏توان معرفت‏شهودى نام نهاد. چنين معرفتى درباره خداوند نيز دست يافتنى است. بسيارى از انسانها با خدا زندگى مى‏كنند و گرمى وجود خدا را در جان خود احساس مى‏كنند و همواره او را در كنار خود مى‏بينند .با اودوست،همنشين و هم سخن مى‏شوند . در اصطلاح عرفا آن معرفت اول »علم اليقين» و دومى »عين اليقين» نام دارد.ولى اين ،همه معرفت نيست و قصه معرفت در اين خلاصه نمى شود . گونه ديگرى ازمعرفت با فرورفتن در كام‏آتش و ذوب شدن در آن و به خود گرفتن اوصاف آتش بدست‏مى‏آيد. آهن تفتيده‏اى كه در كوره گداخته يكپارچه رنگ و وصف آتش به خود گرفته را ديگرآهن نمى‏توان گفت كه‏يكپارچه آتش است و گرمى و سوزندگى.

انسانى هم كه در مراحل عرفان و كمال و خدا گونگى، صفات‏الهى را به خود گرفته و مظهر و جلوه اوصاف حق شده است‏همچون آهن گداخته‏اى است كه با كنار نهادن اوصاف خود سراپاى وجودش جز آتش‏و گدازندگى نيست. انسان‏در سير معنوى وعرفانى به سوى خداوند به چنين مرتبه‏اى خواهد رسيد. عرفاى مسلمان به اين نوع معرفت «حق اليقين» مى گويند.

پس در انديشه عرفانى سير به سوى تعالى و تكامل سيرى‏است به سوى شكل گرفتن و رشد يافتن اوصاف الهى دردرون انسان. ممكن است از اين انديشه، سوء تعبير شود و چنين تلقى‏شود كه انسان بايد ازويژگى‏هاى انسانى خود جدا شود و شخصيت و خود انسانى را رها كند تا به اوصاف الهى دست يابد و به عبارت ديگربا بيگانه شدن از خود انسانى به خدا برسد. اين تلقى بهيچوجه‏صحيح نيست براى روشن‏شدن بطلان آن بايد خود و شخصيت انسانى را شناخت و با انسان‏شناسى اسلام آشنا شد.

احساس هاى رشديافته نسبت به خداوند

تبيين‏رفتارهاى روانى، احساسات و تمايلات و گرايشهاى مثبت و منفى در روان و جان انسان موضوع اصلى علم اخلاق است.

عالمان اخلاق مى‏گويند كه رفتارهاى روانى مثل خشم‏و غضب، بيم و اميد ،محبت و عشق، كينه و نفرت، ، گذشت و فداكارى، نيكوكارى واحسان، سخاوت، جود و بخشش و ... در صورتى كه در درون فرد به‏صورت »ملكه» و حالت ثابت روانى درآيد و در جان انسان تثبيت و نهادينه شود و شكل عادت به خود بگيرد، در اين صورت شخصيت انسان، شكل گرفته و رفتار انسان رو به صلاح و خير مى گذارد.

علاوه بر رفتارهاى روانى مثل خشم كه بر روى عمل و اقدام انسان‏تأثير نزديك‏ترى دارند بايد به تبيين احساس هايى بپردازيم كه عامل‏به وجود آمدن رفتارهاى روانى مى‏شوند؛ مثلا احساس علاقه فطرى‏مادر به‏فرزند موجب به وجود آمدن رفتار روانى خشم يا پرخاشگرى‏نسبت به موجودى كه فرزندش را مورد آزار قرار دهد مى‏شود و يااحساس علاقه انسان به جان خود موجب پيدايش حالت روانى ترس‏نسبت به‏چيزى كه سلامت او را تهديد كند مى‏گردد.

اينك به احساس هاى مثبت و سازنده‏اى كه در دانش اخلاق اسلامى نسبت‏به خداوند به عنوان عوامل رشد روانى و شخصيتى انسان معرفى‏شده است مى‏پردازيم و درباره هر يك سخن‏مى‏گوئيم:

محبت

در اخلاق اسلامى اين احساس يكى ازعناصر اصلى و كليدى در تعالى روانى انسان، شناخته شده است. قرآن مجيد از رابطه محبت دو سويه ميان انسان و خداوند خبر مى‏دهد ومى‏گويد: بعضى انسانها هستندكه از احساس محبت به‏خداوند سرشارند و خداوند هم به آنان محبتى بسيار دارد . و درآيه ديگرى مى‏گويد: محبت مومنان به خداوند از هر دوستى و محبت‏ديگرى بيشتر و شديدتر است. با اين وجود برخى‏كوته بينان گفته‏اند كه محبت و عشق هميشه به دنبال شناخت انسان نسبت به انسان و يا هر موجود ديگرى بوجود مى‏آيد، بنابراين انسان چون نمى‏تواند خدا را به درستى بشناسد پس محبتى حقيقى هم‏نسبت به‏او نمى‏تواند پيدا كند. محبتى كه در قران و روايات به آن اشاره شده است علاقه به نعمت‏هاى خداوند است كه براى مومنان فراهم ساخته‏است . ولى عالمان اخلاق اسلامى بر اساس آيات و روايات فراوان‏محبت خداوند را برترين ويژگى انسان مومن و پربهاترين گوهر در وجود انسان مى شناسند . آنان براى تبيين محبت انسان نسبت به خدا ابتدا تفسيرى درباره چيستى محبت ارائه كرده‏اند. و مى‏گويند محبت ودوستى كشش و جاذبه‏اى است كه ميان دو موجود برقرارمى‏شود و در صورت شدت يافتن اين كشش، «عشق » پديد مى‏آيد.

نخستين ارتباط ميان دو موجود برقرارى پيوند آگاهى و ادراك ميان آن دو است .بدون وجود ادراك هيچ رابطه‏اى ميان دو موجود شكل نخواهد گرفت. در پى‏ادراك و آگاهى يافتن يك موجود نسبت به موجودديگر ممكن است‏اين ادراك به ايجاد احساس خوشايندى در ادراك كننده نسبت به‏ادراك شونده منجر شود، در اين صورت است كه محبت به وجودمى‏آيد ولى در صورت ناخوشايند بودن احسا س ،حالت‏نفرت ايجادمى‏شود. اما چگونه احساس خوشايند و يااحساس ناخوشايند نسبت به موجودى پديد مى‏آيد؟ پاسخ اين است كه اگر اوصاف و خصوصيات آن‏موجود ادراك شده را با وجود خود سازگار ببيند ازاين ادراك لذت مى‏برد و در نتيجه به اوعلاقه‏مند مى‏شود ولى اگر در ساختار روانى و وجودى خودهيچگونه همگونى و سازگارى با آن موجود نبيند در اين صورت به جاى محبت، احساس بيگانگى و حتى‏نفرت در او بوجود مى‏آيد.

احساس سازگارى يا ناسازگارى انسان با موجود ديگر ممكن است به وسيله حواس پنجگانه انسان‏پديد آيد. هر يك از حواس ظاهرى انسان برخى پديده‏ها را باخود سازگار مى‏يابند و از ادراك آنها لذت‏مى‏برند. طعم‏ها ، بوها، آهنگ‏ها، مناظر و چهره‏ها جملگى‏براى حواس ظاهرى انسان به دو گونه سازگار و ناسازگار، خوشايند وناخوشايند و زشت و زيبا جلوه گر مى شوند. پس حواس ظاهرى از عوامل ايجادكشش و جاذبه در انسان به شمارمى‏آيند .

ولى آيا در انسان تنها اين حواس هستند كه مى توانند كشش و علاقه نسبت به موجودى بيافرينند؟ بدون ترديد پاسخ منفى است. بسيارى از انسانها چنان مجذوب فراگيرى علم و دانش مى‏شوند كه هيچ زيبائى وسازگارى حسى، چنين كشش و عشقى را در آنان ايجاد نمى‏كند. آنان حاضرند از همه زيبائيهاى حسى‏در راه يك اكتشاف علمى بگذرند. انسانهاى ديگرى هم هستند كه براى‏خدمت به همنوعان خود حاضرنداز همه لذت‏هاى حسى صرف نظركنند. آنان خدمت به همنوعان را با جان‏خود سازگارتر مى‏بينند و از آن لذت مى‏برند. رمز اين احساس در اين گروه ازانسانها چيست؟ چه عاملى در درون آنهاوجود دارد كه‏موجب احساس سازگارى و همگونى با چنين رفتارى‏مى‏شود؟ اين سؤال در مورد كشش و جاذبه اى كه انسان‏هاى خدا باور نسبت به خداوند و پرستش او احساس‏مى‏كنند و نيز احساس محبت‏و عشقى كه‏مؤمنان نسبت به پيامبران و اولياى الهى و انسانهاى وارسته‏و پرهيزكار دارند وجود دارد. چه سازگارى ميان انسان و خدا و ياانسان امروز با انسانى كه هزاران سال قبل زيسته است وجود دارد كه چنين جاذبه وكشش قوى ميان آنها پديد مى آورد؟ جاذبه‏اى كه گاه تا مرحله نثار جان و هستى در راه آن پيش مى‏رود .

پاسخ به اين سؤال با شناخت حقيقت و ماهيت اصلى وجودانسان ارتباط مى يابد. يكى از آموزه‏هاى پر ارج اسلام اين است كه‏حقيقت وجود انسان حقيقتى سراپا خير و نيكى است. فطرت ،شاكله و حقيقت‏وجود انسان بر پايه خير و پاكى استوار شده و شكل گرفته است. آيه «و نفخت فيه من روحى» كه از قرار گرفتن روح الهى در درون انسان خبر ميدهد اين حقيقت را كه هستى انسان شعاع و پرتوى از هستى‏سراسر خير و پاكى خود خداوند است و از آن جمال و كمال مطلق نشأت گرفته، براى ما بازگو كرده است. اين حقيقت قدسى به عالم ماده تنزل يافته و در كالبد جسمانى قرار گرفته تا سفرى ارادى و انتخاب‏گرانه را براى بازگشت به سوى حقيقت اوليه خود آغاز كند وبه انجام برساند. با اين آموزه الهى مى‏توانيم سر احساس سازگارى و همگونى انسان را با خيرها و خوبى‏ها و با همه‏موجودات داراى كمال و زيبايى‏كه در درون هر انسان به صورت فطرى قرار دارد دريابيم.

گرايش انسان به علم و آگاهى، به زندگى و حيات‏جاودان، ستايش او از خير و نيكى، احساس نياز به پيوند با خدا ، احساس تنفر هميشگى از ظلم و بى‏عدالتى و گرايش‏خستگى‏ناپذير به این که داشته‏هاى خود رادائما افزايش دهد و دريك جا نايستد و درجا نزند و دهها و صدها احساس بى‏شمار ديگر همه ازهمين حقيقت نهفته در درون او نشأت مى‏گيرد. ولى گاهى آن‏گرايش اصيل بخاطر عوامل ديگرى در عمل به‏بيراهه مى‏رود و منحرف مى‏شود؛ مثلا ممكن‏است گرايش اصيل او به كسب معرفت و آگاهى تحت تأثير عوامل‏بيرونى به سوى دانش‏هاى بى‏ثمر و يا مضر كشيده شود و يا گرايش او به سوى كمال بيشتر درشكل انحرافى قدرت‏طلبى يا كسب‏ثروت بيشتر ظهور كند.

سازگاريى كه انسان با زيبائيهاى غير مادى و نامحسوس احساس‏مى‏كند از احساس سازگارى انسان با امورمحسوس مانند بوى خوش ،آهنگ زيبا و يا چهره دلربا بسيار قوى‏تر و ماندگارتراست، زيرا اين‏احساس‏هاى حسى از عمق وجود انسان بر نمى خيزد و نياز درونى او را پاسخ نمى‏دهد . كشش به سوى چهره زيبا تنها چهره سطحى وجود او را پوشش‏مى‏دهد . از اين رو عشقى هم كه در انسان ايجاد مى‏كند چون از دل و جان و حقيقت انسان بر نمى‏خيزد هنگامى كه درتضاد با لذت حسى قوى‏تر ديگرى قرار گيرد به سادگى به افول مى‏گرايد و به نفرت تبديل مى‏شود . اين سرنوشت گريزناپذير بيشتر عشق‏هاى‏ظاهرى و زمينى است .ولى عشقى كه ريشه در جان‏انسان دارد و با جان او هماهنگ و همسوست ماندنى و هميشگى است.

نيازها و غرايز مادى كه ناشى از وجود مادى و زمينى ماست برخلاف حقيقت اصيل الهى وجودمان، ما را به سوى احساس‏ها ولذت‏هاى محسوس مى‏كشاند ولى بايد دانست كه اين احساس‏ها ولذت‏ها هر چندبه خاطر سطحى بودن، گاه نمود بيشترى مى‏يابد ولى‏بهيچوجه از عمق و ماندگارى احساس‏هاى برخاسته از جان وحقيقت اصيل ما برخوردار نيست. گرايش‏ها و احساس‏هاى انسانهاى‏متعالى كه در سخت‏ترين‏شرايط به افول نگرائيده و پويايى خود راحفظ كرده‏اند اين حقيقت را اثبات مى‏كند. در حاليكه نمونه‏اى از احساس‏هاى سطحى و مادى را نمى‏توان‏پيدا كرد كه در شرايط سخت و دشوار بدون آنكه خود رابااحساس‏هاى حقيقى برخاسته از عمق جان و وجود انسان پيوند زده‏باشد بتواند خود را حفظ كند و به افول نگرايد.

عشق‏هاى مجازى‏انسان بدليل آنكه غالبا برخاسته از احساس‏هاى زيبايى گراى مادى ودر ارتباط با حواس ظاهرى‏اند به زودى در برخورد با موانع وسختى‏ها و يا در تعارض با احساس‏هاى ديگر و يا با رسيدن‏به‏مطلوب از ميان مى‏روند. ولى اگر اين عشق مجازى در درون‏انسانى كه مشعل حقيقت درجان و وجود او برافروخته است و از استعداد رويش احساس‏هاى معنوى برخوردار است‏ايجاد شود تنها بهانه اى براى‏عبور از مرزهاى احساس مادى و وسيله‏اى‏براى جلوه گرى گرايش او به سوى زيبائيها وخوبى‏هاى برتر مى‏شود.

داستان عشق شاعر معروف معاصر، شهريار، نمونه‏اى قابل ذكر است .عشق پرشور او به دخترى در دوره جوانى او را به جوان شوريده‏اى مبدل ساخت كه زندگى روزمره را رها كرد و به سوى غزل‏سرايى وزندگى شاعرانه كشاند. پس ازچند سال شوريدگى راه وصال او با معشوق باز شد و معشوقه‏اى كه‏سالهايى در فراق او دست از زندگى شسته بود به او وعده‏وصال داد .ولى اين بار اين شهريار بود كه پيغام داد كه‏تو راه مرا به سوى زندگى عاشقانه باز كردى و اينك من آن زندگى را يافته‏ام و ديگر به وصال تو نيازى ندارم.

علاقه و عشق به خود قوى‏ترين علاقه در انسان‏است. بيشتر محبت‏هاى ديگر ناشى از علاقه انسان به خود است. علاقه به خود، علاقه به كمال خود و نفرت از هر چيزى را كه موجب نقص وكمبود دراو شودهمراه دارد. علاقه به ديگران‏هم غالبا به خاطر نفع و سودى است كه از آنان به انسان‏مى‏رسد . ولى نوع ديگرى از محبت به ديگران در انسان وجود دارد كه به خاطر رسيدن‏نفع به خود نيست بلكه محبت به‏چيزى يا فردى به خاطر ذات‏آن چيز يا فرد است . زيرا چنانكه پيش‏تر گفتيم آن چيز يا فرد از گوهر وحقيقت نيك و زيبايى برخوردار است كه ما همان‏را در وجود و حقيقت‏ذات خود يافته و درك كرده و درعمق وجود خود به آن عشق و محبت مى‏ورزيم.تمامى فضيلت‏هاى اخلاقى مانند اخلاق نيكو، احسان و گذشت،شجاعت و سخاوت از اين گونه است. حتى زيبائى‏هاى‏طبيعى و مادى را نيز با همين احساس‏معنوى ميتوان درك و تحسين‏كرد و به آن گرايش داشت. زيبائى آهنگ و صداى دلنشين و زيبايى‏يك گل و يا چهره زيبا احساسى عميق را در انسان فراتر از احساس زود گذر و سطحى‏جسمى پديدمى‏آورد.حسن يوسف و زيبائى مسيح براى انسانهاى مومن چنين احساس معنوى را برمى انگيزد .و اين در صورتى است كه اين احساس برخاسته‏از تمايل حسى و مادى انسان نباشد و با شهوت‏هاى فسادانگيزآميخته‏نشود .

البته كسانى كه اين پاكى را در روح خود نداشته باشندنمى‏توانند اين احساس لطيف را دريابند لذا از لذت ناشى از آن هم‏محرومند. آنها تنها يك گونه لذت را بيشتر درك نمى‏كنند و آن لذت‏هايى است كه به‏وسيله ذائقه و شامه و يا لامسه خود مى‏يابند. براى آنان دلنشينى يك صوت زيبا تنها به كار گذراندن بيهوده ساعتى از عمر مى‏آيد .اين انسانها در حقيقت از ديدن ودريافتن بهترين زيبائيها ناتوانند و از احساس‏بزرگترين لذت‏ها محرومند.انسانهايى كه به پاكى و لطافت روح و جان رسيده باشند از درك زيبائيهاى طبيعت نيز، به چنان سرور و لذتى مى‏رسند كه براى ديگران قابل فهم‏و درك نيست. احساسى از نوع‏احساس بهشتيان، آن‏گاه كه از نعمت‏هاى ظاهرى بهشت بهره مى‏برند.

با اين همه ،احساس دلنشين جانهاى پاك از زيبائيهاى طبيعت‏و جهان مادى تنها بخش كوچكى‏از لذت آنها را تشكيل مى‏دهد. آنان از جاذبه محبت و عشقى بس بزرگتر و نشاط انگيزتر برخوردارند، عشق آنان‏به پاكى‏هاى معنوى‏بسيار بيشتر از جاذبه‏هاى طبيعى است و احساس لذتى كه به آنان ازانديشه نيك و خوى نيك و كارهاى نيك دست مى‏دهد هزاران بار عميق‏تر و پرشورتر ازاحساس‏هاى مادى است.

برترين عشق و محبت در وجود آنان از آن عشق‏و محبت به خداست. زيرا انسانى كه با حقيقت جان خود آشناست، آنچه از جمال‏و كمال در درون خود مشاهده مى‏كند زيباترين و كاملترينش را درخدا مى‏بيندو چون اصل و سرچشمه زيبائيهاى درون خود را در او مى يابد بجاى نگاه به خود مجذوب او مى شود . پس جاذبه آن همه زيبايى و كمال، او را به‏سوى خود مى‏كشد از خود فراتر مى‏رود و يكسره مجذوب آن‏سرچشمه زيبايى وكمال مى‏شود. و اين نه به معنى بيگانه شدن از خود بلكه به معناى‏يافتن خود در خداست. او اصل خود را در خدا مى‏يابد و جمال وكمال خود را سايه‏اى از آن اصل مى‏بيند. ادراك تناسب وسازگارى‏ميان جان خود و حقيقت خدا اين كشش و جاذبه و عشق و محبت‏بى‏نظير را ايجاد مى‏كند. از همين جا مى‏توان فهميد كه آن دسته ازانسانهايى كه به سوى فضيلت‏ها، خوبى‏ها و پاكى‏ها گرايش ندارندبه‏دليل آن است كه نتوانسته‏اند حقيقت پاك و زيباى وجود خود را پيدا كنند. آنهابه ظواهر مادى و لايه‏هاى سطحى وجود خود سرگرم شده و با رفتارو منش آلوده و ناپاك راه كشف حقيقت وجود خود و پاكى‏ولطافت و جمال و كمال درون خود را به روى خود مسدود كرده‏اند و به‏همين دليل كششى به سوى خوبى‏ها احساس نمى‏كنند.

قرآن كريم فرموده است: چنين انسانهايى خود را فراموش كرده‏اند وپس از آن به فراموشى و غفلت از خدا رسيده‏اند.

ترس از خدا

از ديگر احساس‏ها و حالت هاى سازنده و مثبت انسان نسبت به خداوند، احساس‏ترس از خداوند است. در اخلاق اسلامى و قرآنى وجود اين‏احساس در انسان براى رشد شخصيت او ضرورى شمرده شده‏است. « كسى كه از مرتبه و منزلت الهى بترسد و نفس خويش رااز هوى پرستى باز دارد در بهشت مأوى خواهد گزيد» (نازعات آيه‏40). عرفا مى‏گويند كه ترس تازيانه سلوك است. نفس خودخواه و دنيا طلب وهمچنين غرايز ، انسان را به طرف فساد و شهوت‏طلبى مى برند . ترس از خداوند تنها نيروى توانايى است كه انسان را به مقاومت در برابر فشار غرايز و تمنيات و خواهشهاى نفسانى وا مى‏دارد . بدون وجودترس از كيفر الهى ، هواى نفس برانسان مسلط مى‏شود و راه معصيت و گناه را بر روى او مى‏گشايد.

در اينجا به دو سؤال بايد پاسخ گفت : نخست این که چگونه محبت وعشق به خداوند مى‏تواند با ترس از او در دل انسان همنشين باشد. با وجود عشق و محبت به خداوند چگونه مى‏توان از او ترسيد .

در پاسخ به اين سؤال نخست اين توضيح لازم است كه ترس از خدا درحقيقت يا ترس از گناهان خود است و يا ترس از دور شدن از خدا و يااحساس كوچكى و ناتوانى در برابر عظمت و جلال‏وصف‏ناپذيرخداوند . در هر سه صورت ترس از خداوند با ترس از موجودى‏ترسناك و وحشت‏انگيز كاملا متفاوت است . خداوند به عنوان پروردگار هستى ،پاداش دهنده خوبيهاى انسان در دنيا وآخرت است.وجود صفت حكمت در او موجب شده است تا در نظام حكيمانه آفرينش ، كارهاى نيك انسان را وسيله رشد و نيكبختى‏اش قرار دهد . عدالت خداوند هم‏موجب شده كه انسان بدكار و زشت سيرت را درقيامت با انسان نيك سرشت ودرست كردار همنشين و يكسان نبيند. پس انسان بايد هميشه نگران كار زشت و زيباى خود باشد و در اين انديشه كه آيا هم چنان در گروه صالحان و درست‏كرداران باقى خواهدماند يا آنكه به گروه گناهكاران سيه روز خواهد پيوست؟ در هر صورت انسان مى داند كه پاداش و كيفرى را كه خداوند برايش فراهم ديده نتيجه عمل خود اوست و از خداوند جز رفتارى شايسته نخواهد ديد.

با وجود اين ،احساس ترس از خداوند تنها به گناهكاران يا كسانى كه با تمنيات‏خودخواهانه خود وسوسه مى‏شوند اختصاص ندارد بلكه انسانهاى وارسته و مقرب نيز در برابر خداوند دچار بيم و هراسند.

احساس ناتوانى و كوچكى در برابر خداوند نيز نتيجه معرفت آنان نسبت به عظمت‏الهى است .

آنان كه تمام وجودشان غرق در تابش جلوه‏هاى الهى‏است از این که مبادا از اين نعمت محروم شوند نگران‏اند.آنان چون دائما در طلب وصال‏اند، نگران درجازدن و پيش نرفتن‏اند. انسان مؤمن نگران اين‏است‏كه نكند به درجه بالاترى از قرب و انس نرسد و يا در اثر كوتاهى‏اش نظر لطف محبوب به او كم شود. نگران نگاه محبوب و ازدست دادن حال انس و وصل با اوست. على ـ عليه السلام ـ در دعاى كميل‏مى‏گويد: خداوندا! من اگر بر عذاب سخت تو صبر كنم هيچگاه نمى‏توانم فراق و جدايى تو را نمى‏توانم تحمل كنم.

پرسش دوم اين است كه ترس غالبا اضطراب مى‏آفريند و بحران روحى ايجاد مى‏كند پس چگونه مى‏تواند به عنوان حالتى مثبت و سازنده در انسان‏شناخته شود؟

پاسخ اين است كه ترس از خداوند نيرويى سازنده است كه آدمى را از غفلت باز مى‏دارد و شكوفايى بيشترشخصيت درونى او را موجب مى‏شود. احساس ترس از خداوند چون از باور به عظمت جمال وكمال او وعلاقه به او سرچشمه مى‏گيرد به جاى اضطراب و تشويش به تقويت پيوند انسان باخدا و تلاش بيشتر براى نزديك شدن به خدا مى‏انجامد. در حديث قدسى آمده است كه اگر بندگان من حداشتياق مرا به وصل مى دانستند از شدت شوق جان از مى‏دادند.

براى انسانى كه در آغاز راه سلوك و بندگى است ترس از كيفر خداوند مانعى در برابر گناه و عصيان و نيرويى براى حركت در راه خداوند است. هر قدر وابستگى انسان به دنيا و هواهاى نفسانى بيشترباشد به‏ترس و بيم بيشترى نياز دارد تا از فشار نفس اماره او بكاهد و توان مقاومت او رادر برابر اين فشارها افزايش دهد . درعين حال عالمان اخلاق گفته‏اند در مورد انسانى كه ايام واپسين عمر را مى‏گذراند بايد بيشتراو را به رحمت و بخشش و مغفرت خداوند اميدوار كرد . زيرا افزايش ترس از خدا ممكن است به كاهش محبت به خدا در او منجر شود .ولى در مورد كسى كه در گناه و معصيت فرو رفته‏است بايد به جاى‏اميدوارى به خدا ترس از عذاب را در او تقويت‏كرد تا چون تازيانه‏اى او را از رفتار زشت باز دارد و به راه اطاعت وارد كند .

يك نكته مهم در اخلاق اسلامى تعادل حالت بيم و اميد و خوف و رجاء در انسان است. جز درشرايط خاص مثل شرايط عادت به گناه يا نزديك شدن مرگ بايد ترس از كيفر خدا و اميد به رحمت و لطف ومغفرت او درانسان، در حالت تعادل و اعتدال باشد تا هم عشق و محبت به خدا در نتيجه افزايش‏ترس كم نشود و هم نفس اماره در نتيجه كم شدن ترس قوت نگيرد و بر انسان مسلط نشود . نكته ديگر اين است‏كه از دو حالت متضاد بيم و اميد نسبت به رحمت و كيفر خدا،حالت اصيل، همان حالت اميد به شمول رحمت خداوند است كه وجودش عامل حقيقى تكامل و نزديكى به خداوند است و هميشه و در همه‏حال بايد در انسان وجود داشته باشد . ولى ترس ازخداوند احساسى اصيل و برخاسته از حقيقت وجود انسان نيست بلكه تنها ابزار و وسيله‏اى براى دور كردن انسان از گناه است.

پس ترس ازكيفر خداوند در شكل صحيح و متعادل خود با اميد به خداوند همراه است و هيچگاه به اضطراب و تشويش نمى‏گرايد، همچنان كه نگرانى دانش‏آموز و دانشجوى داراى انديشه متعادل نسبت به‏امتحان به جاى ايجاد حالت نوميدى و بحران روحى او را به تلاش سازنده و مؤثر و در نهايت موفقيت سوق مى‏دهد.

قرآن كريم با توجه به اين مسئله روانى بارها به مؤمنان يادآورى‏كرده است كه هيچگاه و در هيچ شرايطى از رحمت خدا نوميد نشوند.

دانشمندان اخلاق علم و معرفت را عامل ترس از خدا و عفت و ورع و تقوى را ثمره و محصول ترس دانسته و مى‏گويند: از معرفت، خوف خيزد و ازخوف خدا، زهد و صبر و توبه بار مى‏آيد و از زهد و توبه‏هم ثمرصدق و اخلاص و فكر و ذكر برداشت مى‏شود و سرانجام از همه اينها ،انس و محبت كه آخرين مقصد و مقصود است بدست مى‏آيد.پس گوهر سعادت را بايد در صدف خوف از خدا جستجو كرد.

اعتماد و اتکاء به خدا

اتکاء و توكل به خدا در فرهنگ و اخلاق‏اسلامى جايگاهى والا دارد و در قرآن كريم دهها بار از صفت توکل به‏عنوان يكى از ويژگى‏هاى ممتاز انسانهاى خداشناس ياد شده است.

معناى توكل آن است كه انسان براى رسيدن به موفقيت در همه كارها و تلاش‏ها، بايد تنها به خدا اعتماد كند و با اعتماد به خدا مطمئن باشد كه از بزرگترين‏پشتوانه و عامل موفقيت برخوردار است.

نتيجه پيدايش حالت توكل در انسان چند چيز است:

1. ايجاد آرامش خاطر درونى و از ميان رفتن اضطراب و تشويش و پريشانى در انسان در برخورد با مشكلات و سختى‏ها.

2. دوم: رضايت داشتن از نتيجه‏اى كه در پايان هر تلاش به دست مى‏آيد.زيرا انسان متوكل مى‏داند كسى كه اين نتيجه را فراهم ساخته است از بيشترين نيرو براى سامان دادن امور او برخوردار بوده و از هيچ كارى‏هم به نفع او فرو گذار نكرده‏است، پس نتيجه اگر در ظاهر هم نتيجه به دست آمده برايش مطلوب به‏نظر نرسد ولى مى داند مطمئنا بهترين گزينه براى او همين نتيجه بوده است. بنابراين‏احساس شكست وسرخوردگى هم با نرسيدن به خواستهاى اوليه درانسان به وجود نمى‏آيد.

3.  استفاده نكردن از راههاى ناصحيح و روشهاى باطل براى‏رسيدن به هدف و خواسته خود است.

4.  پرهيز از صرف تمام نيرو و انرژى و اهتمام خود براى رسيدن به خواستها كه نتيجه آن بازماندن از بسيارى مسئوليت‏هاى مهم ديگر است. زيرا اعتماد به برخوردارى از كمك خداوند، انسان را ازاین که‏بخواهد به قيمت بازماندن از اهداف مهمترى كه در پيش دارد به خواستهايش دست يابد باز مى‏دارد وتنها در محدوده‏اى كه رضاى خداوند و تكليف الهى برايش تجويزكرده اقدام مى كند.

توكل محصول اعتقاد توحيدى ويكتا پرستانه انسان است. كسى كه در بينش توحيدى به مرتبه‏اى‏برسد كه تنها خداوند را نيروى واقعى در جهان هستى مى‏بيند و به‏قول مولوى ساير علت‏ها را چون شيرهاى علم‏مى‏داند، حالت توكل را در درون خود احساس مى‏كند.از نظر او انسانها و ساير پديده‏ها چون قلمى در دست تقدير الهى‏هستند. پس نبايد جز به اراده الهى اميد بست و جز از او پروايى‏داشت. ولى كسى كه‏موجودات ديگر را هم برخوردار از نيرو و اراده مستقل در برابر خداوند مى‏داند براى اعتماد ورزيدن به خداوند بايد به اين سؤال ذهنى خودپاسخ گويد كه با وجود دخالت اراده انسانهاى ديگر و تأثيرعوامل‏مختلف طبيعى و اجتماعى در موفقيت يا عدم موفقيت‏هاى ما، چگونه مى‏توان تاثير آنها را ناديده گرفت و يكسره حل مشكلات وموفقيت خود را از خداوند خواست؟

براى پاسخ به اين سؤال بايد به‏چند نكته توجه نمود:

نكته نخست آن است كه انسان در نتيجه حالت توكل در زندگى خود از همه اسباب و عوامل‏طبيعى و عادى كمك مى‏گيرد. براى رفع تشنگى آب مى‏خورد و براى‏كسب درآمد كار و تلاش مى‏كند در حالتى كه‏او تنها اسباب و ابزار را به كارمى‏گيرد ولى نتيجه را از كار خود انتظار ندارد او در ديده حق بين خودنتيجه را از كسى مى داند كه تأثير تمامى اين عوامل از اراده او سرچشمه گرفته است. اين مثال مى‏تواندروشنگر باشد كه تنها انسان‏نادان و كوته بين است كه با رسيدن هديه‏اى از سوى دوستى يا بزرگى، دستان آورنده هديه را مى‏بوسد و همه سپاس خود را نثار او مى‏كند.

با اين وجود اعتماد به خداوند و توكل به او به معناى‏انكار تأثير عوامل و علل ديگر نيست بلكه به معنى بازتر كردن نگاه و افق ديد خود نسبت به عوامل مؤثر در جهان هستى است. با نگاه‏عميق‏تر به جهان ديگرنمى‏توان علل و اسباب مادى را تنها در علل‏مادى و طبيعى محدود كرد و وجودعلل و اسباب مؤثر غير مادى را انكار نمود. در جهان‏بينى اسلامى جهان مادى بخشى از جهان بزرگ تراست . از اينرو در جهان‏هستى علل و عوامل فرامادى هم وجود دارد كه با علوم طبيعى و مادى قابل‏كشف و شناسايى نيستند. توكل به خدا و درخواست كمك از او راه و روش استفاده از آن عوامل و اسباب فرامادى است. معجزاتى‏هم كه پيامبران انجام مى‏دادند بهره بردن از اين‏نيروهاى فرامادى در درون نظام هستى بوده است نه انكار قوانين‏حاكم برآن.

نكته دوم آن است كه بسيارى از مسائل و مشكلات زندگى ما باتصميماتى كه انسانها مى‏گيرند در ارتباط است . تاثير اراده الهى د ر تصميمات انسانها ار طريق عوامل بيشمار و ناشناخته درونى و بيرونى امرى‏قابل قبول است.

نكته سوم آن است كه براى به وجود آمدن يك حادثه بايد صدهاعامل طبيعى و مادى به گونه‏اى خاص در كنار هم قرار گيرد. كمترين‏تغيير در اين ترتيب و چينش، نتيجه را متفاوت خواهد نمود. تأثير اراده الهى‏درترتيب و چينش عوامل مادى بر اساس نظام طبيعت صورت مى گيرد .

در يك سخن توكل و اعتماد به خداوند در نتيجه باور انسان به‏قدرت لايزال خداوند و وابستگى نظام آفرينش به اراده او و اعتقاد به این که اراده خداوند جز خير و خوبى و نيكى رابراى بندگان خود مقدرونمى‏كند حاصل مى شود.

در قرآن كريم آمده است:«كسي كه به خداوند توكل كنددست با كفايت او تدبير امورش را بر عهده خواهد گرفت».

البته انسان متوكل و مؤمن از انديشه و نگاهى برتر به مسائل زندگى‏مى‏نگرد.اگر تقدير الهى او را به رفاه كمترى در زندگى مادى رسانيد و درمقابل ايمانى با زيبايى‏هاى معنوى فراوان به او بخشيد او بدون‏ترديدهمان را براى خود خير مى‏پندارد. پيامبران بزرگ الهى درزندگى مادى خود با مشكلات و سختى‏هاى بسيارى مواجه بودندولى هميشه هر تقدير الهى را هديه‏اى گرانقيمت و پرارج از سوى خداوند براى‏خودمى‏دانستند. حضرت زينب (س)پس از شهادت برادر در پاسخ به سرزنش دشمنان فرمود: »در اين حادثه آن چه ديدم زيبايى‏بود»! زيبايى تلاش يك عاشق براى جلب رضايت معشوق.

در گفتارى از امام على ـ عليه السلام ـ آمده است كه فرمود: در شگفتم ازاين كه مى بينم هر آنچه خداوند براى بنده مؤمن خود مقدور مى‏سازد براى او سراسر خير و نيكبختى است، چه خوشى باشد و چه‏ناخوشى!

اخلاص

در اخلاق اسلامى كار و عمل انسان از دو بخش تشكيل مى‏شود:

1- صورت عمل كه در خارج مشاهده مى‏شود.

2- محتوا و حقيقت عمل كه نيت و انگيزه انجام‏عمل است. هر قدر انگيزه عمل پاك‏تر و متعالى‏تر باشد ارزش عمل بيشتر است. اهميت قصد و انگيزه در عمل به اين دليل است كه عمل وسيله رشد و تكامل‏انسان است. تأثيرى كه عمل بر تعالى روح انسان مى‏گذارد مربوط به بخش نيت عمل و قصد فاعل است، نه صورت آن و زيرا عمل ريائى با آن كه از صورت كامل عمل برخوردار است تنها به دليل نداشتن‏نيت سالم و الهى فاقد ارزش است؛ مثلا كمك هر چند به‏انسان محروم و مستمند هر قدر زياد باشد اگر براى خود نمايى باشدتأثير تكامل بخش در روح انسان ندارد ولى اگر اين كمك به مقدار كم به جهت رفع‏محروميت يك انسان، براى خدا باشد كارى ارزشمند است. پس حقيقت ارزشمند در هركار نيت است نه صورت.

    نيت و انگيزه درست داراى دو سطح است:

در سطح اول انسان كارخوب را تنها به خاطر خوبى كار انجام مى‏دهد مثلا كمك به‏مستمندان مى‏كند چون از نظر انسانى و وجدان انسانى كارى پسنديده است. ولى در سطح بالاتر كارتكامل بخش كارى است‏كه براى جلب رضاى خداوند انجام شود. گرچه اين دونيت و قصد مكمل يكديگرند ولى انسان مؤمن كه براى خود جز بندگى خدا و اطاعت فرمان‏او شخصيت و وظيفه‏اى نمى‏شناسد كار خود را تنها براى‏خدا انجام‏مى‏دهد و اين بالاترين درجه اخلاص است.

قرآن كريم فرموده است كه مؤمنان راستين، نيكى به مستمندان ويتيمان را براى خدا و با عشق خدايى انجام مى‏دهند.

مراتب اخلاص نيز متفاوت است. هر قدر قصد و انگيزه‏هاى غيرخدايى كمتر باشد اخلاص عمل بيشتر است. بالاترين درجه اخلاص‏آن است كه انسان از كار خود نه اثر دنيايى و نه اجر آخرتى را بخواهد.

على ـ عليه السلام ـ به خدا عرضه مى‏دارد: خداوندا! تو را پرستش مى‏كنم نه براى‏رسيدن به بهشت يا گريز از جهنم تو، بلكه به آن جهت كه تو را شايسته‏پرستش يافتم.

عبادت‏هايى كه انگيزه‏اى جز انگيزه الهى در آنها باشد باطل و بى‏اثرند. كسى كه در كار نيك خود، نگاهش به ستايش ديگران باشدو انگيزه‏اش جلب نظر ديگران، جز حرمان و اندوه چيزى عايدش نمى‏شود.اودر پايان عمرى تلاش در مى‏يابد ستايش‏هاى از ياد رفته و توهماتى و خيالاتى برباد رفته نتيجه اين همه تلاش برجاى‏مانده اوست. قرآن فرموده است: آنچه براى خود اندوخته ايد به‏زودى از ميان مى‏رود و آنچه‏برى خداوند و در نزد او ذخيره نموده باشيد هميشه‏جاودان مى‏ماند.

.3 عمل و رفتار رشد يافته نسبت به خداوند

رفتار رشد یافته نسبت به خدا

اطاعت

سومين مرحله در رابطه انسان با خدا رابطه عملى با اوست. رشد و كمال اخلاقى انسان نيازمند در پيش‏گرفتن‏رفتارى‏مناسب در برابر خداوند است. تنها بينش صحيح و يا احساس‏متعالى داشتن به خدا كافى نيست. بدون رفتار مطلوب نمى‏توان به‏بينش و احساس متعالى هم دست يافت .

مهمترين اصل در رفتار انسان نسبت به خداوند در پيش گرفتن‏روش اطاعت و فرمان پذيرى نسبت به خداوند است. هيچ كمالى‏بدون وجود اين اصل به دست نمى‏آيد ايمان به خدا انسان را به سوى‏فرمان‏پذيرى او سوق مى‏دهد.

چرا بايد خداوند را اطاعت كنيم و فرمان او را پذيرا شويم؟

نخستين جهت آنست كه جز راه اطاعت براى انسان خداشناس وخدا باور راه قابل قبول ديگرى وجود ندارد .كسى كه سراسر وجود خود را نياز و فقر و احتياج به خداوند و خداوند را سراسر توانايى وكمال وبى‏نيازى مى‏داند و بر اين باور است كه هر چه هست از اوست و وابسته به او، دراين حال جز سر سپردن به خواست و رضاى او راه ديكرى قابل تصور نيست.براى كودكى كه همه چيزش به مادر وابسته است‏جز پناه بردن به دامن مادر و دويدن در پى او راهى نيست. پس رابطه بندگى محض انسان نسبت‏به خداوند فرمان پذيرى او را ايجاب مى‏كند.

دومين علت آنست که  انسان جز با فرمان پذيرى از خداوند به سعادت‏نمى‏رسد .پس بايد به راه اطاعت برود تا در تباهى و سيه روزى نيفتد.

سومين علت آنست که  وظيفه شكر و سپاسگذارى نسبت به اين همه نعمت‏هاى بى‏پايان خداوند ما را به پذيرش خواست او و دورى از عصيان او فرامى‏خواند.

راه اطاعت راچگونه بايد شناخت؟

نخستين و بهترين راه آنست که  فرمان او را از زبان خود او بشنويم.وحى آسمانى، سخن خداوند است و خداوند خواست خود را در آن‏براى ما بازگو كرده است. خود وحى نيز راههاى ديگرى ماننداطاعت ازپيامبر را به ما معرفى‏نموده است.

دورى از گناه

هر عملى كه انسان را از تكميل و شكوفايى خود بازدارد و مانع سير و پويايى انسانى و حركت او به سوى خداوند شود گناه است. خداونددر هدايت حكيمانه خود تمامى اين اعمال گناه آلود را براى ماروشن‏ساخته است . تكاليف الهى؛ يعنى انجام واجبات وترك محرمات، غايتى جز تعالى معنوى انسان ندارد.

تأثير گناه در آلوده كردن روح انسان مانند آلودگى ظاهرى بدن و لباس نيست. گناهان شخصيت وحقيقت وجود انسان را واژگونه مى‏كند و چهره انسانى او را به چهره‏اى حيوانى تبديل مى‏كند . گناه تأثيرى واقعى‏بر شخصيت حقيقى انسان كه با مرگ از بين نمى رود مى‏گذارد.

از ويژگيهاى حيات آخرتى قيامت، ظاهرشدن انسان با شخصيت حقيقى خود است كه در دنيا با روش و منش و با خصلت‏هاى روحى زشت و زيبا براى خود ايجادكرده است. در حيات آخرتى از چهره انسان‏نماى دنيائى همانند و يكسان خبرى نيست. در آنجا شخصيت حقيقى هر انسان با چهره‏اى كه ساخته يك عمرعمل و رفتار او در دنياست ظاهر مى‏شود .

يكى از واقعيت هايى كه وحى آسمانى براى ما بازگو كرده است»تجسم اعمال» است. در قيامت ماهيت حقيقى عمل زشت ظاهر مى شود و باعث عذاب و درد و رنج دائمى انسان‏مى‏شود و ماهيت واقعى عمل‏خوب انسان آشكار مى شود و انسان را غرق در لذت و سرور و شادى خواهد نمود.

در دنيا در عمل انسان نشانى از واقعيت خوب و بد آنها نيست. مثلا نمى‏توان از ظاهر يك سخن راستى و ناراستى آن را بازشناخت، ولى واقعيت و ماهيت آخرتى عمل نيك كاملا با حقيقت و ماهيت‏عمل بدمتفاوت است و به خاطر همين اختلاف ماهيت، دو تأثيركاملا متفاوت را در روح و جان انسان باقى مى‏گذارند.

نكته ديگر این که تأثيرگناه در ماهيت و شخصيت انسان تنها با مغفرت خداوند پاك شود . هيچ عامل ديگرى جز مغفرت الهى نمى‏تواند اين‏تأثير را بزدايد.

گناهان را مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد: .1 گناهانى كه ازشخصيت طغيانگر و حق ستيز كافران بر مى‏خيزد .2 گناهانى كه از سرجهالت و نادانى انجام مى‏شود .3 گناهانى كه از روى غفلت و فراموشى اتفاق‏مى‏افتد.

كافر به معناى پوشاننده حقيقت؛ به كسى گفته مى شود كه در برابر حقيقت هاى بزرگ و روشنى كه پيامبران الهى آورده اند به مخالفت برمى‏خيزند. مخالفت با پيامبران، كه انديشه و اخلاق ورفتارشان تجسم‏روشن و آشكار حقيقت و راستى و انسانيت است و ايستادگى در برابر منطق و فكر و سخن پيامبران، گناهى كافرانه است. خداوند و نظام هستى هيچگاه ايستادگى دربرابر حق را بر نمى‏تابند و تحمل نمى‏كنند.استكبار كه در منطق قرآن زشت‏ترين پديده معرفى شده است به معنى منش و رفتار خودخواهانه انسانهايى‏است كه در برابر حقيقت و راستى و درستى تسليم نشده و به دشمنى و سركشى برمى خيزند.»اسلام» به معناى تسليم بودن در برابر حقيقت است. خداوند هم كه حقيقت برتر هستى است شايسته‏ترين حقيقتى است كه بايد در برابر او تسليم بود . هر موجودى هم كه صفات الهى دراو بيشتر جلوه گرباشد از حقيقت بيشترى برخوردار است و شايستگى بيشترى براى پيروى دارد.

گروه دوم انسانهايى هستند كه مخالفتشان با حقيقت متعالى كه پيامبران آورده اند از روى جهالت وناآگاهى نسبت به حقيقت است .اين گروه امكان‏بيشترى براى نجات دارند. قرآن كريم در توصيف اين گروه‏مى‏فرمايد : »اينان كسانى هستندكه از عقل‏خويش بهره درست نمى‏گيرند .» آنان زندگى دنيا را تنها در همين حيات ظاهرى كه چشمانشان مى‏بيند و غرايزى كه در وجود مادى خود حس مى كنند خلاصه مى‏كنندو در پى ادراك حقيقت بزرگتر هستى كه در وراى اين ظاهر قرار دارد برنمى آيند. تداوم اين نادانى بزرگ آنان را به تباهى مى‏كشد و مانع دستيابى آنها به شخصيت متعالى انسانى شده و آنانرا در برابر مسيرهدايت الهى قرار مى‏دهد.

     گروه سوم كسانى هستند كه انديشه خود را به روى فهم و درك‏حقيقت گشوده‏اند، اينان به بندگى در برابر خداوند بزرگ اعتراف و سوداى زندگى جاودان و حيات حقيقى‏در سر دارند، ولى نفس اماره ووسوسه شيطانى آنان را هنوز به گناه مى‏آلايد .قرآن اين گروه را چنين توصيف مى‏كند: »اينان پس از آنكه با وسوسه‏نفس شيطانى به گناهى دست مى‏زنند به ياد خدا مى‏افتند و ازاین که از فرمان او سر تافته‏اندپشيمان مى‏شوند و توبه مى‏كنند». توبه راه بازگشت آنان را هموار مى‏كند و مورد مغفرت خداوندشان قرار مى‏دهد. توجه به خدا اثر زيانبار گناه را از آنان مى‏زدايد.

شكر

سپاس گذارى از خداوند یکی از وظایف عملى است كه ما در برابرخداوند داريم.

اركان شكر: نخست آنكه تمام نعمت‏ها را از خداوند بدانيم و واسطه‏هاى رساندن نعمتها را صاحب اصلى به شمار نياوريم.

دوم آنكه از دريافت آنان خشنود باشيم و در دل سپاس گوى آن شويم و زبان به تشكر ازخداوند بگشائيم.

سوم آنكه آنها را در همان مقصدى كه به ما نشان داده‏اند به كار بريم.

پس شكر نيازمند شناخت‏اين نكته است كه در نعمت هايى كه در اختيار ما قرار مى‏گيرد جزخداوند دخالت ندارد. خورشيد و زمين و دستهاى مردمى كه واسطه رسيدن آن نعمتها به ما هستند همه فرمانبران‏اراده الهى‏اند و وظيفه دارنداين نعمت‏ها را براى ما آماده كنند و به دست ما برسانند.وپس از آن نيازمند دانستن مقصدى است كه اين نعمت‏ها براى‏رسيدن به آنها بايد صرف شوند .كار علم دين و علم شريعت‏آن است كه مقصد و مسير استفاده‏از نعمت‏هاى گوناگون را نشان دهد.

فراوانى نعمت‏هاى خداوند وبى‏شمارى آنها عاملى است كه انسان را از توجه به عطا كننده آنها باز مى‏دارد. وجود اسباب و عوامل مادى نزديكتر هم عامل ديگرى است كه ما را ازتوجه به صاحب اصلى آنهاغافل مى‏كند.

عبادت

يكى از شناخته شده‏ترين رابطه‏هاى عملى ميان انسان و خداوند عبادت و پرستش است. راه درست زندگى و مسير انسانيت، عبادت خداوند است. عبادت به معناى اخص آن انجام اعمالى است كه‏انسان به‏نشانه عبوديت و بندگى خود در برابر خداوند به شكل‏خاصى به طور مرتب انجام مى‏دهد.

عبادات براى حفظ سلامت روانى انسان ضرورى‏اند. همان طور كه اگرحداقلى از اكسيژن و غذا به بدن نرسد سلامت جسمى انسان به خطر مى‏افتد، مواجه مى‏شود، بدون حداقل عبادت و رابطه معنوى باخداوند، روح انسان دچار كمبود نيروى معنوى مى‏شود .وظيفه اصلى عبادات خاص، برقرار كردن ارتباط و پيوند مستقيم انسان با خدا و زنده نگاه داشتن ياد او در دل و جان است .

عبادت واقعى آن است كه تمام يا بخشى از فعاليت عبادى انسان به زمان انس و ياد خدا تبديل شود. در اين‏صورت زندگى انسان به سوى بالندگى و شكوفايى پيش مى‏رود و روح انسان تكامل و تعالى مى‏يابدو هدف‏اصلى عبادت محقق مى‏شود. در اين صورت عبادت مقبول بوده؛ يعنى تأثير شايسته خود را در روح و جان انسان‏بر جاى گذاشته است.

در اسلام علاوه بر عبادت‏هاى مخصوص، سامان دادن زندگى دنيايى خود و خانواده و كمك به رفاه جامعه درصورتى كه در چهارچوب اهداف و دستورات دينى قرار داشته باشد و براى خداوند انجام شود وكارى مطلوب و خداپسند بوده و اگر بر خاسته از انگيزه‏اى خدايى‏باشد عبادت تلقى مى‏شوند؛ يعنى وسيله‏اى براى تعالى روحى ومعنوى انسان و تقرب به خدا خواهد بود . پس به اين ترتيب بر اساس اسلام‏انسان مى‏تواند تمامى لحظات زندگى خود را با اشتغال به كارهاى مفيد و سالم به وسيله‏اى براى تكامل معنوى و قرب به خدا تبديل كند بدون این که هيچ خللى در زندگى‏فردى و خانوادگى و اجتماعى او واردشود.

ولى تاثير معنوى اين كارها مشروط به اين است كه آن كار:

     توأم با اخلاص‏باشد.

                كارهاى زشت ديگر تأثير آن را خنثى نسازد (حبط عمل) 3.از پشتوانه ايمان به خداوند برخوردار باشد.زيرا انكار خداوند و چشم‏بستن بر برترين حقيقت هستى، راه كمال معنوى انسان به سوى آن حقيقت‏مطلق را مسدود مى‏كند .

ذكر

ذكر به معنى به ياد خدا بودن؛ رابطه‏اى عملى است كه‏انس و پيوند بيشتر با خدا را براى ما به ارمغان مى‏آورد. ذكر خدا دو گونه است: ذكر زبانى و ذكر قلبى. ذكر زبانى؛ يعنى زبان به حمد و سپاس‏خداوندگشودن و ثنا و ستايش او كردن .

حمد و سپاس در برابر نعمت هايى است كه خداوند به ما داده‏است و ثنا و ستايش در برابر جمال و كمال مطلق خداوند است. ستايش خداوند و بازگو كردن اوصاف كمال او و به ترنم عشق و زمزمه محبت‏پرداختن از نيازهاى اصيل در انسان است.اظهار دلدادگى و محبت به هر خوبى و زيبايى كه در فطرت انسان قرار دارد جلوه‏اى از دلدادگى فطرت انسان به جمال و كمال مطلق‏خداوند است. انسان مى‏خواهد قطره وجود خود را با درياى كمال و زيبايى پيوند زند و خود را در شعاع وجود او فانى كند.

ذكر حقيقى، زنده داشتن ياد خدا در دل است. ولى بايد از ذكر زبانى شروع كرد تا به ذكر قلبى رسيد.

آثار ذكر

يكى از مهمترين آثار ذكر رسيدن به آرامش درونى و رهاشدن انسان از اضطرابها و تشويش‏هاى روانى از مهمترين عوامل‏احساس رضايت انسان در زندگى است. كسى كه از وضع موجودش ناخرسند است واحساس مى‏كند در زندگى عقب مانده است و نتوانسته به درجه و سطح شايسته خود برسد، دچار پريشانى و اضطراب دائمى مى‏شود .عاملى كه انسانها را به تلاش شبانه روزى به دنبال جمع‏آورى پول وثروت و يا به سوى علم و دانش رهسپار مى‏كند و برخى را هم براى كسب قدرت و يا جاه و مقام به كارهاى مخاطره‏آميز وامى‏دارد اين احساس است كه با اين كارها مى‏توانند خود را تكميل‏كنند و نقص و كمبوددرونى خود را به اين وسيله جبران كنند و به احساس رضايت خاطر برسند و در نهايت آرامش درونى بدست آورند. ولى اين همه تلاش بى وقفه انسان‏هاى مال‏پرست و يا جاه‏طلب را مى‏بينيم كه با وجوددستيابى آنها به ثروت و قدرت، باز ثروت و قدرت به آنها آرامش نمى‏بخشد و رضايت درونى برايشان فراهم نمى‏سازد. اين گفته قرآن كه »انسان تنها با ياد خدا آرامش مى‏يابد» بازگو كننده اين‏حقيقت است كه‏فطرت الهى انسان تنها با اتصال به سرچشمه حيات الهى‏آرام مى‏گيرد. مظاهر مادى زندگى هيچگاه نمى‏توانند روح و روان‏انسان را كه از روح الهى نشأت گرفته اقناع كند و به رضايت خاطربرساند.

اثر ديگر ذكر خدا اعتماد به نفس است. كه در نتيجه اتكاء به نيروى لايزال الهى و اتصال به آن به دست‏مى‏آيد. در مقابل، قطع رابطه با خداوند، بزرگترين ضربه روحى و روانى را به انسان وارد مى‏سازد و او رااز اين پشتوانه محروم‏مى‏سازد. استقامت پيامبران الهى در سخت‏ترين شرايط، ناشى ازاعتماد به نفس بى‏نظير آنان بوده كه از پيوند آنان با خداوند نشأت‏مى‏گرفته است.

اميد وار بودن به آينده تأثير ديگر ياد خدا است. با اعتماد به كمك خداوند، انسان مى‏تواند در برابر مشكلات‏زندگى بايستد و بر موانع پيروز شود و هيچگاه يأس و ترديد بر او چيره نشود.

راههاى تقويت ذكر و ياد خدا:

هر قدر وابستگى انسان به تعلقات دنيايى كمتر باشد دل و روان اوآمادگى بيشترى براى ارتباط با خدا پيدا مى‏كند. اشتغالات فراوان‏زندگى اگر تمام فكر و ذهن انسان را به خود مشغول كند جايى براى‏ياد خداباقى نمى‏گذارد. پس اولين گام براى توجه به خدا، خالى كردن‏بخشى از وقت خود براى ذكر خدا و جلوگيرى از پر شدن تمام فضاى‏ذهن و دل خود با امور ديگر است .

دومين راه، درست انديشيدن است. تفكر منطقى و صحيح درباره ماهيت زندگى و درباره شخصيت‏خود و گذشته و آينده انسان را با خدا پيوند مى‏دهد و راه انسان را به سوى خدا و نجات از وابستگى‏هاى‏كودكانه باز مى‏كند.

دورى از گناه و پاك كردن دل از آلودگى ها عامل ديگرى است كه راه را بر ارتباط انسان با خدا مى‏گشايد. همچنين ارتباط با انسانهاى‏خوب و صالحان و كسانى كه اهل ذكر و انس با خدا هستند از بهترين‏راههاى‏تقويت انس با خداست.

دعا

لطف و رحمت خداوند نسبت به‏انسان موجب شده انسان را به درخواست هر چه بيشتر ازخود دعوت كند. قطع درخواست انسان از خداوند، معنايى جزاعلام استقلال و بى نيازى در برابر خداوند ندارد وهمين جا نقطه قطع پيوندانسان با خدا خواهد شد. دعاى حقيقى آن است كه انسان به »انقطاع» و قطع اميد و اعتماداز همه وسايل و عوامل مادى و غير مادى برسد و حقيقتا جز از خداوند انتظارى‏نداشته‏باشد.

حالت دعاى حقيقى به چند صورت در انسان به وجود مى‏آيد:

.1 حالت اضطرار؛ يعنى زمانى كه انسان تمام راه حل هاى ممكن راتجربه كرده و به نتيجه نرسيده است . در اين حال كه همه درها را بر روى خود بسته‏مى‏بيند دعاى حقيقى و خالصانه از خداوند خواهدداشت.

.2 در حالت مرگ؛ در اين حال انسان بينشى حقيقت جو پيدامى‏كند و بى‏اثر بودن عوامل ديگر را حقيقتا درك مى‏كند و درخواست حقيقى را به خداوند اظهار مى‏دارد .

.3 حالت انقطاع ارادى با اين حالت براى كسانى كه به مرتبه‏اى از ايمان توحيدى رسيده‏اند در نتيجه مجاهده بانفس و سير و سلوك به دست مى‏آيد.اين گروه چون تنها اراده خداوند را مؤثر مى‏دانند دعايشان‏دعايى حقيقى است و حالت انقطاعى كه براى‏انسانهاى عادى در حال مرگ رخ مى‏دهد براى اين انسانها در حال‏زندگى عادى بوجود مى‏آيد.

توبه

توبه؛ يعنى بازگشتن به راه خداوند پس از لغزش از راه صواب . هر گناهى به مثابه لغزشى از راه و نزديك شدن به پرتگاه است.رحمت بيدريغ الهى چنان مقد ركرده است كه انسان با اندك توجه و اعترافى به‏اشتباه خود، مى‏تواند تعادل خود را باز يابد و اثر كار زشت را از وجود خود بزدايد. در قرآن كريم آمده است كه توبه نه تنها اثر منفى گناه را برطرف مى‏كند بلكه مى تواند آنرا به نيرويى مثبت تبديل كند و اين‏چيزى جز نتيجه لطف و رحمت خداوند نيست. توبه، فقط احساس پشيمانى و درك ناشايستگى عمل را مى‏طلبد. كسى كه از راه لغزيده‏است بايد نخست انحراف خود را دريابد. براى توبه همين شناختن وباور كردن لغزش، مساوى با بازگشتن به راه و آغاز دوباره حركت به سوى خداوند است . طبيعى است كه‏انسان خداجوى چون لغزش و نافرمانى‏اش را بفهمد سراپا خجلت وشرمسارى مى‏شود و زبان به‏اعتراف و ستايش خداوند مى‏گشايد و بااين رفتار نيرويى دوباره مى‏گيرد.

روايت‏شده كه خداوند توبه گناهكاران را از كار نيك نيكوكاران بيشتر دوست‏دارد، زيرا توبه با اعتراف به گناه همراه است و از هرگونه خودبينى كه هر عمل خوبى ممكن است‏با خود داشته باشد، پاك است وهمين پاكى و خلوص موجب برترى مرتبه آن نسبت به كارهاى نيك ديگران مى‏شود.


فصل پنجم

ب: رابطۀ انسان رشد یافته با خود

اصول بينش رشديافته نسبت به‏خود: 

اصل‏اول : آميختگي دو حقيقت مادى و الهى در وجودانسان

اصل دوم : آزادى انسان و وسوسه شيطان     

اصل سوم: توفيق و امداد معنوي الهي  

اصل چهارم: بهره مندي از استعداد و شايستگي رشد و کمال      

اصل پنجم: دارا بودن حق بهره مندي از امکانات و فرصت هاي مادي و معنوي رشد و کمال       

اصل ششم: تعادل در بخش هاي مختلف زندگي(بين جسم و روح- فرد و جامعه کار و فراغت- دنيا و آخرت-حق و تکليف)   

اصل‏اول : آميختگی دو حقيقت مادى و الهى در وجودانسان

شخصيت و حقيقت وجود انسان، شخصيت و حقيقتى آميخته ومركب است كه در آن دو سنخ حقيقت و دو گونه هستى بهم آميخته وتركيب شده است. گونه مادى و زمينى و گونه معنوى و خدايى، هركدام ازاين دو حقيقت در انسان نيازها، گرايش‏ها، كشش‏ها واحساس‏ها و تمايلاتى را ايجاد مى‏كند . ميان اين دو گونه احساس وكشش و گرايش كه در انسان وجوددارد، تضاد و تعارض برقرار است و هر كدام پيروز شودانسان را تحت سطله خود در خواهد آورد. حاكميت بعد مادى و حقيقت مادى در انسان موجب مى‏شود انسان به موجودى‏باگرايش‏هاى صرفا مادى تبديل شود و نيروهاى درونى او تحت‏سلطه غرايز مادى قرارگيرد و خواسته‏هاى نفسانى بر وجود اوچيره شود و نيروهاى معنوى و فرامادى او به افول و تباهى كشيده‏شوند و آن همه استعدادهاى تعالى بخش در وجود او مدفون گردند، ولى حاكميت بعد خدايى و معنوى‏در وجود او به تعادل نيروهاى‏درونى‏اش منجر مى‏شود و با حاكميت يافتن عقل بر وجود او تمامى‏استعدادهاى نهفته انسانى به شكوفايى مى‏رسد در اين صورت‏هيچيك از نيازهاى وجود او چه نيازهاى مادى وغريزى و چه‏نيازهاى معنوى و متعالى او بدون پاسخ نمى‏ماند و شخصيت اوشخصيتى متوازن و رشد يافته در ابعاد عقلى، روانى و جسمانى‏خواهد بود. سير تعالى بخش انسان به سوى خداوند و خدا گونه‏شدن‏انسان هم با رشد همه‏جانبه استعدادهاى انسانى تحت حاكميت‏عقل بدست مى‏آيد.

شناخت »خود» حقيقى و اصيل و متمايز بودن آن از »خود» مادى‏و حيوانى و شناخت نيازهاى هر يك و راه رشد و تعالى آنها ازمهمترين عوامل رشد شخصيت انسان به شمار مى‏رود. در معارف‏اسلامى‏شناخت خود و شناخت خدا قرينه يكديگر دانسته شده به‏طوريكه با رسيدن به يكى، به ديگرى هم مى‏توان رسيد. كسى كه‏شخصيت خود را در همان غرايز و نيازهاى مادى خلاصه مى‏بيندنمى‏تواند از همان‏محدوده فراتر رود و گامى را به سوى تعالى خودحقيقى‏اش بردارد. اولين شرط براى اين حركت، باور به وجود حقيقتى‏متعالى در درون خود است و باور به این که انسانيت اصيل و حقيقى‏هر فرد همان شخصيت‏فرامادى درونى اوست. با اين باور، گام بعدى، شناختن استعدادها و توانائيهاى اين »خود» است. همچنين شناخت نيازهايى كه براى‏به فعليت رساندن آن توانمنديها، بايد به آنها پاسخ گفت و براى تأمين‏آنها همت‏نمود. نكته مهم در اينجا آن است كه خداوند به انسان‏بصيرت، آگاهى و دانش كافى را براى شناخت اين دو نوع گرايش داده است و هر انسانى با فطرت و آگاهى خداداد خود مى‏توانددرستى و نادرستى‏گرايش‏ها و نيازهاى متفاوت و متضادى را كه اين دوحقيقت در ما ايجاد مى‏كند و ما را به سوى خود فرا مى‏خواند، بشناسد. خداوند، هم اين دو گونه گرايش تكامل بخش و تباهى بخش‏را در درون انسان قرارداده است و هم به او توانايى تشخيص حق وباطل و درست و نادرست را نيز به او داده است و هم قدرت انتخاب‏را براى گزينش يكى از اين دو راه.

مردم در برخورد با اين دو گونه حقيقت و دو گونه گرايش كه در آن‏دو حقيقت درونى ريشه دارند، به سه گروه تقسيم مى‏شوند:

يك گروه به سوى آن حقيقت متعالى گرايش مى‏يابند و تمام‏زندگى خود را در راه شكوفايى »خود» اصيل و حقيقى صرف مى‏كنندو به رستگارى كامل مى‏رسند، اينها مؤمنانى هستند كه رفتار صحيح وپسنديده‏دارند و »ايمان و عمل صالح» را توأمان دارند و در اثر ايمان‏و كار شايسته به شخصيتى برخوردار از آرامش حقيقى معنوى دست‏مى‏يابند. اين گروه »صاحبان نفس مطمئنه »اند.

گروه ديگر كسانى هستند كه گرچه به حقيقت متعالى در درون‏خود باور دارند و سعادت خود را شكوفايى آن مى‏دانند ولى معرفت‏كمترى به آن حقيقت الهى دارند و در عمل هم بر خلاف هدايت وراهنمايى‏فطرت خود به سوى گرايش‏هاى نفسانى رو مى‏آورند وآميخته‏اى از اعمال شايسته و ناشايسته را از خود به جاى مى‏گذارند.ولى ايمان آنها به خداوند و حقيقت خدايى وجود خود، موجب‏مى‏شود از گناهان خودناخرسند باشند و نگاهشان به سوى خوبى‏هاو شايستگى‏ها معطوف باشد. اين گروه صاحبان »نفس لوامه‏اند» و دردرجاتى پائين‏تر از گروه اول، مورد لطف و رحمت الهى قرار مى‏گيرند وسرانجام به رستگارى‏مى‏رسند.

گروه سوم كسانى‏اند كه آن حقيقت متعالى را در وجود خودمنكرند و در عمق جان نيز خدا را باور ندارند، اينها در زندگى جز به‏تمنيات نفسانى و غرايز حيوانى نمى‏انديشند و ارزش ديگرى جز ارزشهاى‏مادى‏برايشان مفهوم ندارد. تمامى وجود خود را تحت‏حاكميت »خود» مادى و حيوانى داده و گرايش‏ها، استعدادها ونيازهاى متعالى خود را سركوب كرده‏اند. اين گروه اگر سخنى از خدابگويند جز لفظى بيشترنيست، زيرا كانون خداشناسى و خدايابى را دردرون خود نابود كرده و شعله آن را خاموش كرده‏اند به دنبال انكار بعدمتعالى و خدايى تمام ارزشهاى معنوى هم در وجود آنان به تباهى‏گرائيده، جز خود خواهى‏و خودبينى در وجود آنان مشاهده نمى‏شود.اگر به ديگران هم احترامى مى‏گذارند تنها براى سود و منفعت بيشترخودشان است. هنگامى كه دستشان باز باشد و مانعى در برابر خودنبينند حاضرند تمام انسانها رابه بندگى و خدمت خود بكشند تابيشتر لذت ببرند و به تمنيات مادى و نفسانى بيشترى برسند. اين‏گروه صاحبان »نفس اماره‏اند» كه راه نجات و سعادت را با دستان خودبروى خود بسته‏اند و پايان و فرجام‏كارشان جز تباهى و دوزخ‏نخواهد بود. اينها انسان نمايانى هستند كه با حاكميت كامل گرايش‏هاو غرايز حيوانى بر گرايش معنوى آنها، از حيوانات هم حقيرترند.

اصل دوم : آزادى انسان و وسوسه شيطان

يكى از اصول زير بنايى در اخلاق اسلامى وجود نيروهاى‏امدادگرى در مسير حركت انسان بسوى كمال و يا تباهى است پيش‏تراشاره كرديم كه بر اساس اصل توحيد هيچ نيروى در جهان هستى‏خارج از حيطه‏قدرت خداوند قرار ندارد و تأثير هر نيرو و اراده‏اى هم‏به قدرت و اراده الهى متكى مى‏باشد. اصل ديگرى كه در رابطه باافعال انسان وجود دارد اصل آزادى او در عمل و اراده است. گرچه دربين مسلمانان‏گروهى اراده انسان را به خاطر وجود اراده برتر الهى‏آزاد نمى‏دانند ولى در تفكر شيعى، آزادى اراده انسان يك اصل مسلم‏و ترديدناپذير بشمار مى‏رود . طبق اين اصل گرچه انتخاب‏هاى انسان‏از عوامل درونى‏و بيرونى بسيارى متأثر است ولى در نهايت حق‏انتخاب و تصميم‏گيرى به انسان واگذار شده است و تقدير الهى، انتخاب آزاد انسان را تضمين نموده است. بر اساس اين انديشه هيچ‏نيرويى در جهان وجودندارد كه بتواند اراده انسان را به سمت دلخواه‏خود هدايت كند تا آن گونه كه او مى‏خواهد انسانها تصميم بگيرند وعمل كنند. نيروهاى بيرونى تنها مى‏توانند انسان را از تحقق آنچه اراده‏كرده است باز دارند و ياآنكه با سنگين كردن هزينه عمل، انسان را ازاراده و تصميم‏گيرى نسبت به موضوعى منصرف كنند ولى نمى‏توانندكارى كنند كه آنچه را آنها مى‏خواهند، انسان از سوى آنان بدون هيچ اختيار و انتخابى آن رابخواهد. از اينجا مى‏توان نقش شيطان را در عمل انسان به درستى تشخيص داد. در تفكر اسلامى »شيطان» قدرت‏هيچگونه تصميم سازى را براى انسان ندارد و نمى‏تواند انسان راوادار به كارى و يا مجبور به‏گرفتن تصميمى كند. تنها كار شيطان‏وسوسه گرى و دعوت به سوى كارهاى ناپسند و زشت است و اين درحقيقت برخاسته از همان حقيقت مادى نهفته در درون انسان است‏كه پيش‏تر به وجود گرايشهاى مادى‏در درون انسان اشاره كرديم.وجود حقيقت متعالى در گرايشهاى خير در انسان نيز به صورت »الهام‏و توفيق ربانى» در انسان جلوه گر و مشهود است؛ يعنى همان طور كه‏شيطان انسان را به دليل وجد گرايش‏مادى، غريزى و نفسانى به سوى‏اعمال فسادانگيز ترغيب و وسوسه مى‏كند، فرشتگان الهام كننده خيرو تقوى نيز انسان را به سوى خير و نيكى و تقوى ترغيب و تشويق‏مى‏كنند و تعادل را برقرار مى‏كنند .

علاوه بر اين وسوسه و ترغيب ابتدايى، گونه ديگرى از امداد وكمك نيز در حين عمل به انسان كمك مى‏كند. انسان پس از آنكه باآگاهى و انتخاب آزاد خود مسير خير و كمال و يا مسير گمراهى وفساد راانتخاب كرد امكانات طبيعى و مادى و شرايط غير مادى را دراين راه با خود همسو مى‏بيند. در نظام آفرينش امكانات گوناگونى‏براى این که انسان از آنها براى پيشرفت در راه انتخابش استفاده كندپيش بينى شده‏است و هر چه انسان در اين راه پيش‏تر رود شرايط رابراى خود فراهم‏تر مى‏بيند. اين تسهيلات براى هر دو گروه فراهم‏است. هم انسانهاى خيرخواه و هم انسانهاى كژ راهه و هر دو از نظام‏طبيعت و آفرينش‏براى دست يافتن به خير بيشتر و يا تباهى افزونتراستفاده مى‏كنند. اين بهره‏ورى را مى‏توان به كمك خداوند به هدايت‏بيشتر برخى انسان‏ها و يا كمك او به گمراهى بيشتر برخى ديگر تعبيرنمود، ولى بايد توجه‏داشت كه اين كمك بويژه در قسمت گمراهى‏بخش آن، چيزى جز استفاده خود انسان از امكانات پيش بينى شده‏در نظام آفرينش نمى‏باشد.

ج: رابطۀ انسان رشد یافته با ديگران

بينش رشديافته نسبت به‏ديگران

1. همه انسان ها مخلوق خدا و مورد لطف و محبت او هستند:« تحننا منه و رحمه»

2. انسان ها همه در خلقت مشترکند و هيچ انساني در خون و نژاد بر انسان ديگري شرافت و برتري ندارد.

3. انسان مؤمن از مقام و منزلت برتري نزد خدا و مومنان برخوردار است.

4. همه انسان ها از حقوقي که هر انساني براي زندگي انساني خود به آن نياز دارد يکسان هستند.

5.  مومنان در حقوقي که جزو دائره حقوق انساني قرار ندارد، از حقوق برتري برخوردارند

6. خدمت به انسان ها و رفع نياز آنها در نزد خداوند کاري شايسته است.

7. همه انسان ها مخلوق خدا و مورد لطف و محبت او هستند:« تحننا منه و رحمه»

8. انسان ها همه در خلقت مشترکند و هیچ انسانی در خون و نژاد بر انسان دیگری شرافت و برتری ندارد.

9. انسان مؤمن از مقام و منزلت برتری نزد خدا و مومنان برخوردار است.

10. همه انسان ها از حقوقی که هر انسانی برای زندگی انسانی خود به آن نیاز دارد یکسان هستند.

11.  مومنان در حقوقی که جزو دائره حقوق انسانی قرار ندارد، از حقوق برتری برخوردارند

12. خدمت به انسان ها و رفع نیاز آنها در نزد خداوند کاری شایسته است.

احساس رشد يافته نسبت به ديگران

1. احساس محبت عميق به انسان هاي ديگر «اشعر قلبک ..»

2. احساس ويژه صميميت و مودت نسبت به ارحام و نزديکان نسبي

3. احساس ويژه صميميت و مودت نسبت به دوستان و بويژه دوستان قديمي«صداقة اکثر من عشرين سنة قرابة»

4. احساس ويژه صميميت و مودت نسبت به مومنان و اهل کمال

6. احساس محبت عمیق به انسان های دیگر «اشعر قلبک ..»

7. احساس ویژه صمیمیت و مودت نسبت به ارحام و نزدیکان نسبی

8. احساس ویژه صمیمیت و مودت نسبت به دوستان و بویژه دوستان قدیمی«صداقة اکثر من عشرین سنة قرابة»

9. احساس ویژه صمیمیت و مودت نسبت به مومنان و اهل کمال

ارسال نظر
نویسنده
متن
*